تبليغاتX
از حوزه تا علميه
هفته ی پیش یکروز غروب التیمور بودم (یکی از هسته های حاشیه ی شمال مشهد)
برای نماز با میزبانمون رفتیم مسجد!...
وسط نماز بودیم رکعت دوم نماز مغرب.... یهو حاج خانمی که چفت ما وایساده بودند... با یه صدای مهیبی شروع کردند به نعره کشیدن.. الله اکبر... الله اکبر..... و هی دستاشونا بالا و پایین تکون میدادند.... من که چیزی تا سکته کردنم نمونده بود... حال نمازم که کلا به هم خورد... هم میخواستم ببینم این بنده ی خدا چش شده... هم نمیشد که.. سر نماز بودیم...
بالاخره جوری که نه سیخ بسوزه نه کباب.. فهمیدیم که قضیه چیه... قلبمون تالاپ تالاپ میزد.. اولش فکر کرده بودم بنده ی خدا مشکل روانی  داره.... بعد دیم نه بابا ... سر نماز دارند با دختر بچه ی شیطونی که همون دور و ورمون وول میزد دیالوگ میفرمایند!!!!  
عجب دل شیری داشت اون کوچولو.... من اگه جاش بودم همونجا زهره م آب شده بود و جوون مرگ شده بودم.... !!
تا اخر نماز این حاج خانم هی بال بال میزد و هر از گاهی کلمه ی مقدس الله اکبر و با نعره هاش تبدیل به خاطره ی دهشتناک ذهن اون طفل میکرد .... اون کوچولو هم بازیگوشیهای معصومانه شو ادامه میداد.... و حتما تو دلش حسابی قند اب میشد که آخ جون حاج خانم نمیتونه از جاش تکون بخوره!!!!
از نمازمون که چیزی نفهمیدیم....
سلامو داده نداده... یهو حاج خانم با چنان سرعتی بلند شد که متهم رو تعقیب کنه.. که من از هیجان قضیه نیم خیز شدم... نزدیک بود دنبال حاج خانم راه بیفتم ماجرا رو دنبال کنم......
متهم که فکر کنم شرطی شده بود... تا کلمه ی السلام علیکم ورحمه ...رو شنید فهمید که باید بگریزه!!...
ما هم این وسط مات و مبهوت تعقیب و گریزو تماشا میکردیم...
حاج خانم سعی میکرد کوچولو رو از لای چادر مادرش بکشه بیرون که نمیدونم چیکارش کنه... 
مادر دخترک هم یک جمله به حاج خانم میگفت و یک فحش به دخترش... ای فلان فلان شده... نگفتم اگه اومدی باید یک گوشه بشینی....  دختر هم تا جایی که میتونست خودشو بیشتر لاچادر میپیچید...
وضعی شده بود!!!....
ترجیح میدادم جای اون کوچولوی شیطون باشم تا جای اون بزرگترهای..... لا اله الا الله!!!
ماجرا رو اطرافیان یه جوری فیصله دادند... من هم از خانم صادقی اجازه گرفتم و عذرخواهی و.... آسه آسه طبیعی...  رفتم چفت مادر اون دختر بچه نشستم تا بلکه دستم به ذهن اون کوچولو برسه!!!!...
 طفلی از ترس همونجا کز کرده بود و به چار مادرش دوخته شده بود...  هر از گاهی سرک میکشید و دنبال حاج خانم میگشت!!!.. مادرشم خدا هدایتش کنه هر از گاهی یه نیشگونش میگرفت و....

نماز عشا رو هم خوندیم.... دخترک کم کم داشت میومد بیرون.... من که ذوق کرده بودم  دنبال چشمهای کوچولوش میگشتم ... بالاخره نگاهم کرد.... هنوز تحیر و وحشت تو نگاهش بود... یواشکی گفتم دالی!!! ...چند ثانیه همینطور متعجب نگاه کرد... منم از رو نرفتم.. لبخند زنان ذل زدم!!!... چادر مادرشو کشید روی صورتش....
چند بار دیگه زیگیل شدم بلکه یه لبخند بیاد رو لبش ... خیلی سرسختش کرده بودند بزرگترهای ناشی!! ... نشد که نشد....
هر چی هم زبون بین المللی(شکلات) بهش تعارف کردم افاقه نکرد... دوست داشت بگیره شکولاتارو  ها .. ولی نمیگرفت... مادرشم به جای اینکه بهش بگه بگیر دخترم اشکال نداره... هنوز داشت انتقام نق و نوقهای حاج خانم و از دختر بچه میگرفت!!!!!
دلم برای دخترک سوخت!!! و برای مسجد!!!
خودمو که چند لحظه توی ذهن اون دختربچه میگداشتم.. دلم میخواست برای تربیت و مسجد روضه بخونم..... 

 

+ نوشته شده در 9:41 قبل از ظهر توسط آسیه سادات بنیادی.

جدیدا درخواست چت توی کلوب زیادتر شده و من هم با توجه به مدیریتم در کلوب فلسفه وظیفه دارم که پاسخگو باشم. اما متاسفانه تعداد درخواست های چت انحرافی زیاد شده. یعنی درخواست هایی که نه برای گفتگوی فکری است نه در مورد کلوب فلسفه. البته ممکنه بعضیا بگن که اتفاقا بر عکس! اصل همیناست! گفتگوی فکری انحراف از اصله! خب اینم یه نظره!

حالا کاری ندارم. ولی چند وقته که توی کلوب درخواست های چتی میشه که فقط برای دادن لینکی تبلیغاتی یا حتی دادن آدرس مغازه است! این نمونه آدرس مغازه رو دو سه روز قبل داشتم که یکی مغازه خودشو توی پاساژ قدس در قم معرفی کرده بود! فکر نکنم بشه مانع این تبلیغات شد.

ولی تو این دو سه روزه دو تا گفتگو داشتم که تا حالا این جوریشو نداشتم! می دونستم که خیلی ها در کلوب صرفا به دنبال پیدا کردن دوست هستند (البته یه وقت فکرای بد نکنید فقط می خوان دوست پیدا کنند صرفا در راستای جنبش افزایش مهر و دوستی در جامعه!) اما معمولا آقایون فاضل به دنبال بانوان محترمه می دوییدند! البته توی جمع علمای تهرانی شاید این قدر آدم های مختلف و زیادی باشند که دیگه چنین قاعده ای نداشته باشیم. اما در جمع فضلای قمی تا الان به چنین موردی بر نخورده بودیم.

دو گفتگوی مربوطه رو می تونید در زیر مشاهده کنید:

1-

سارا : salam
حقیقت جو : سلام
سارا :
shoma khubin
حقیقت جو : متشکر
حقیقت جو : خوبید؟
سارا :
mamnun
سارا :
shoma kojaye qom hastid
حقیقت جو : چرا اینو می پرسید؟
سارا :
hamintori
حقیقت جو : طرفای (...)
سارا :
ahan
حقیقت جو : خب؟
زمان: 15:46
سارا :
khob chi
حقیقت جو : هیچی
!
سارا :
haletun khube?
حقیقت جو : بله
سارا :
man salariye hastam
حقیقت جو : آها! جای خوبیه
زمان: 15:49
سارا :
bale hamin tore
حقیقت جو : ببخشید
زمان: 15:52
حقیقت جو : یه سوال
حقیقت جو : شما الان کجا منو دیدید و درخواست چت کردید؟
سارا :
tu cloob
حقیقت جو : کلوب که بله
حقیقت جو : کجای کلوب؟
سارا :
safheye aval
حقیقت جو : مگه صفحه اول کسی رو نشون میده؟
سارا :
khob tu liste on line ha dige
زمان: 15:55
حقیقت جو : آها! تو لیست آنلاین های همشهری
!
سارا :
bale
حقیقت جو : تو لیست آنلاین های همشهری دنبال چی می گردید؟
سارا :
vaaaaaaaaaaaaaaaaaaa
سارا :
yani chi
حقیقت جو : هیچی! یعنی اینکه امرتون با بنده چیه؟
سارا :
hichi bye
سارا :

حقیقت جو : کامپیوتر من مشکل داره
حقیقت جو : نمی تونم تصاویرو شکل ها رو ببینم
حقیقت جو : یه توصیه دارم بهتون
زمان: 15:58
حقیقت جو : از این به بعد اول پروفایل طرف رو ببینید
حقیقت جو : شاید این جوری بهتر باشه
سارا :
bale behtare
حقیقت جو : متاسفم
حقیقت جو : ولی من همینم دیگه
حقیقت جو : امری با بنده ندارید؟
سارا :
naaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaa
حقیقت جو : موفق باشید
!
حقیقت جو : خدانگهدار
سارا : bye

2-

نازنین : salam
halet khone
khobe
حقیقت جو : سلام
حقیقت جو : متشکر
حقیقت جو : شما خوبید؟
نازنین : منم خوبم
زمان: 6:9
حقیقت جو : تشریف دارید؟
زمان: 6:12
حقیقت جو : هستید؟
نازنین : بله
نازنین : يدفعه رفتي
حقیقت جو : من؟ نه! من هستم
زمان: 6:15
نازنین : آهان
نازنین : اشتب گرفتم
حقیقت جو : ؟
نازنین :

حقیقت جو : ببخشید من کامپیوترم ایراد داره شکل ها رو نمی بینم
زمان: 6:18
حقیقت جو : عذر می خوام! یه سوال
حقیقت جو : شما بنده رو توی قسمت جستجوی افراد آنلاین پیدا کردید؟
نازنین : بله
حقیقت جو : چی شده! جدیدا خیلی ها به این جاها علاقمند شدند
نازنین : نمي دونم
حقیقت جو : امرتون با بنده رو می فرمایید
!
زمان: 6:21
نازنین : شما بگيد
حقیقت جو : من بگم؟
حقیقت جو : چی بگم والا
حقیقت جو : پروفایل بنده رو خوندید؟
زمان: 6:24
زمان: 6:27
حقیقت جو : هستید؟
نازنین : هستم
نازنین : دارم مي رم
نازنین : باي
نازنین : باي
نازنین :

حقیقت جو : فکر کنم بهتر باشه از این به بعد پروفایل طرفتون رو بخونید
حقیقت جو : خدانگهدار
نازنین : مي خونم
نازنین : عزيزم
زمان: 6:30
زمان: 6:33

در پایان پیشنهادی داشتم. چند روز قبل با سایتی از طریق وبلاگی آشنا شدم که طرح جالبیه. ظاهرا توی این سایت با کلیک روی جایی که مشخص شده می تونید به کودکان محروم کمک کنید. اسپانسرهای سایت متعهد شدند که به کودکان فقیر یک کتاب یا یک وعده غذا بدهند. البته من هنوز جزئیاتش رو نمی دونم. ولی همیشه وقتی عکس های کوکان گرسنه آفریقایی رو می دیدم از عمق وجود زجر می کشیدم و می موندم که چه کار می تونم بکنم. حالا اینو پیدا کردم و واقعا از این بابت خوشحالم!

به شما هم توصیه می کنم اگه خواستید پولی توی صندوق های کمیته امداد بندازید برید کافی نت و هی کلیک کنید! یه پیشنهاد دیگه هم اینکه بشینید شب احیا همش کلیک کنید. خدا خیرتون بده! اجرتون با امام حسین!

+ نوشته شده در 6:58 قبل از ظهر توسط حقیقت جو.