تبليغاتX
از حوزه تا علميه
جمعه 17 خرداد1387

چند وقت پيش ميخواستم پستي رو بگذارم تحت عنوان ‹‹ماهيت متني قرآن›› ، وقتي داشتم مينوشتم بحث كشيد به مسايلي حول بازيگراني كه در بحث جلوه ميكردند ، و سوالاتي از اين قبيل : ارتباط دو مساله ي ‹‹ وحي ›› و ‹‹ زبان ›› چگونه است!؟ 

وحي طي چه فرايندي به موجود زباني اي منجر شده؟

فرایند انتقال پیام از خداوند به بندگان چگونه فرایندی است و ابزارهای انتقال چه نقشی دارند؟

و چون حجمش هي رو به افزايش گذاشت و شلوغ پلوغ شد و خودم با سوالات بيشتري مواجه مي شدم ، رهاش كردم...

چند وقت بعد ماجراي جنجالي دكتر سروش و قرآن پيش اومد كه فلسفي ترين مساله ي اون ماهيت وحي به نظر ميرسيد و مساله ي انتساب قرآن به خداوند.

يكي از كتابهايي كه در نمايشگاه كتاب امسال خريدم ترجمه ي يكي از آثارمهم فلسفه ي زبان يعني نظريه ي افعال گفتاري سرل بود و درش نگاه دقيقتري به زبان و عناصر زباني شده بود.

اون رو كه ميخوندم ناخودآگاه پيوندهايي رو درش ميشد استشمام كرد با برخي مسايل كلامي و اصولي بخصوص مسايل مربوط به قرآن.

همينطور داشتيم پيش ميرفتم كه در يكي از جلسات حلقه ي علمي بحث كلام الهي از ديدگاه علامه طباطبايي مطرح بود.

چيزي كه اونجا كاملا در ذهن من مشهود شد عدم توجه به وجه زباني وحي و محصول متني اون ، در مباحث كلام قديممون بود.

تا جايي كه من فهميدم علامه طباطبايي نهايتا كلام رو ‹‹ اداي اصوات و الفاظ و لغات و جملات ار حنجره به هدف بيان چيزي ›› تعريف ميكنند كه اعتباري است و بعد داشتن چنين كلام اعتباري اي رو از خداوند سلب كرده و كلام الهي رو ، عين فعل الهي مي دونند.

و بحثی نميشه که اين كلام غير اعتباري كه عين فعل است چگونه به كلامي اعتباري كه از حنجره خارج ميشه تبديل شده!؟ و اين تبديل چطوري صورت گرفته؟ آن هم بدون اينكه هيچ نقشي براي حضرت رسول ص در اين فرايند قائل باشيم!


ادامه‌‌ي مطلب
+ نوشته شده در 5:29 بعد از ظهر توسط آسیه سادات بنیادی.
پنجشنبه 12 اردیبهشت1387

يكي از شاهكارهاي خلقت ، همين پديده ي زبانه ، نعمتي كه فصل عظيمي از زندگي مارو شكل ميده و نقشهای پيچيده و بزرگي در زواياي مختلف زندگي ما بازي ميكنه...

اما همونقدر كه مثبته گاهي هم نقشهاي منفي اي هم بازي ميكنه.

از ديد اخلاق ، كنترل زبان يكي از ضرورتهاي كليدي و سخت رسيدن به فضيلتها و يه شخصيت سالم و درسته.

در فعاليتهاي خيلي ساده ي اجتماعي ، كاركردهاي جمعي افراد، مديريت فرهنگي و... به واسطه ي عناصر زباني ضعفها و كاستي هايي بوجود مياد كه اصلا هم بهشون دقت نداريم. تسلط يك انسان به موجودي به نام زبان ، شايد يكي از نيازهاي موفقيت در عرصه هاي مختلف باشه.

اما چيزي كه اساسي تر از اين به نظر ميرسه نقش زبان در فرايند انديشيدن و تفكره ، كه تمام عرصه هايد يگه ازش تاثير ميپذيرند و به نظر ميرسه كنترل نقش و كاركرد زبان در اين فرايند هم خودش ماجرايي است!

وقتي  نگاه ميكنم ميبينم خيلي از مشكلات و معضلات فكري ما زير سر مغالطات پيچيده اي ست كه ناشي از نقش آفريني نامشروع زبان در فرايند تفكر و استدلاله!

اين قضيه در انتقال و تحليل مسايل كلامي ديني ما هم به وفور قابل مشاهده است. اينكه بسياري از كاستي ها به غفلت از وجوه زباني مسايلي است كه بهشون ميپردازيم. بخصوص كه زبان مادر مفاهيم و مباحث اسلامي عربي است ، اين خودش باعث دوچندان شدن پيچيدگي حضور عناصر زباني در مسايل اسلامی برای ما فارسی زبانان ميشه.

اما متاسفانه به نظر ميرسه ، به علت مرگ چيزي از جنس توجه فلسفي در ميان ما ، دقت و ظرافت لازم برای يافتن اين تاثيرو تاثرات زباني در مسايل ، وجود نداره... و معمولا با مغالطات زباني عديده مماشات ميكنيم!

خداوند آخر عاقبت ما رو بخير بفرمايد با اين موجود پيچيده!

 

پ. ن:

خدمت دوستي بوديم از اهالي تفكيك، بحث پرتنشي داشتيم، بي نتيجه، كه زبان پابرهنه در اون ميدويد و زوزه ميكشيد!

از نقد فراموش نشود!

+ نوشته شده در 8:21 بعد از ظهر توسط آسیه سادات بنیادی.
جمعه 2 فروردین1387

دو هفته ي پيش يك ماجرايي پيش اومد بين ما و شاگردان تفكيك و علاقمندان فلسفه ، قرار شد ازش بنويسم و نهايتا تحليلي در باب اخلاق علمي داشته باشم ، بنا به دلايلي منصرف شدم و خلاصه گفتم آتيش بيار معركه اي نشيم خداي نكرده!

اين شد كه دفتر ياداشتهاي در شرف زباله شدنمونو برداشتم و آخرين نوشته هاي مربوط به تفكيك رو شسته رفته تر تايپ كردم.

جديد ترين اثر تفكيكي كه همين زمستان 86 چاپ شد (الهيات الهي و الهيات بشري استاد حكيمي) مدتيه به دستم رسيده كه نسبت به كتاب مكتب تفكيك داراي انسجام بيشتري است.

در اون تلاش شده الهيات بشري نقد بشود!

شخصا معتقدم نقد ‹‹عقلانيت ديني›› كنوني در دم و دستگاه ما يك امر ضروري است. اما چگونه و با چه ابزاري؟ اين مساله است... اصولا ما ظاهرا ميخواهيم ابروي طرف رو درست كنيم ميزنيم چشمشم كور ميكنيم...بعد نيگاه ميكنيم ميبينيم با چاقو ميخواستيم ابرو درست كنيم!!

فكر ميكنم تفكيك ميكوشد عقل رو ديگر بار تعريف كند... اما تا چه حد موفق است و ايا به نقدهايش نقدهاي جدي تري وارد هست يا خير؟ نقاط قوت و ضعف تئوري تفكيك كجاهاست؟

خدا ما رو از يكسونگريها نجات بده!

 كه يا ميخوان تفكيك رو وحي منزل معرفي كنند و هر كه غير اون مي انديشه رو ملتقط و فاسد المعرفه و هركه با تفكيكه رو بنده ي خالص خداوند و پيرو راستين قرآن و اهل بيت (س)....

يا اينكه ضد عقل بنامند تفكيك و يكسر تخطئه ش كنند و چشمشون رو به روي نقدها ببندند!

ببخشيد گاهي ادم فكر ميكنه ما نميخوايم عاقل شيم! من كه موندم چرا ما نميتونيم با مخالف شادمانه گفتگو كنيم!! حالا شادمانه رو بگذريم.. چرا نميتونيم آروم گفتگو كنيم!؟

ميبخشيد شما هم بعضي بگومگوها رو بشنويد حالتون از ما وخيم تر ميشه!

خلاصه!

كتاب تازه منتشر شده ي آقاي حكيمي يعني ‹‹الهيات الهي و الهيات بشري- مدخل›› منبع تازه اي براي واكاوي مكتب تفكيك شده براي من... ما هم كه الحمدلله يك طلبه ي بي سواد!

مثل هميشه بيش از هرچيز واژه پردازيهاي استاد حكيمي توجه منو به خودش جلب ميكنه... و آرايه بندي هاي ادبي عريض و طويل و بعضا غامض!...

اول كتاب در قسمت تقديم ، سه صفحه از همين اصطلاحات و توصيفات ادبي در وصف امام صادق (ع) اومده و كتاب تقديم به اون بزرگوار شده....

اين از ترفند مذهبي اول كتاب كه حس مذهبي رو ميكوشه با خودش همراه كنه!

خب البته انسان معمولا بحثهاي علمي شو ناخودآگاه با ارزشهاش مي اميزه ، اما به نظرم ميرسه اين امر خيلي در فضاي علمي پسنديده و مفيد نيست. چنين خلق صحنه هاي ادبي و هنري رو در كتابي كه قراره زباني علمي داشته باشه و تئوري ارائه بده خيلي نميشه جز در فنون تبليغ و اقناع غير مستقيم قرار داد كه از سلامت كار ميكاهه.

اصولا جو ارزشي اي كه سعي شده در باب تفكيك خلق بشه حول انديشه هاي تفكيك واقعا گاهي به خلوص علمي صاحبان تفكيك خدشه وارد ميكنه. و نوعي سوء استفاده از عرق مذهبي به شمار ميره.

در بيان يك نظريه در حد تخصصي ، كه موضوعش حب و بغض مذهبي نيست ولو اين باشه ،نه تنها برانگيختن حس مذهبي هيچ لزومي نداره ، بلكه به نوعي عوامفريبي است!

جدا از همه ي احترامي كه به بزرگان تفكيك دارم و همچنين برخي نقدها و دغدغه هاشونو به جد معتقدم... اما انصافا از اين رنگ و لعابهاي مذهبي چسبوندن به بحثهاي علمي و درون ديني هيچ احساس خوشايندي ندارم و با روح ازادگي و مردانگي در وفاق نميبينمش.بخصوص خود تقديسي و ديگر تكفيري رايجي كه مشهوده.... 

خلاصه حتي در عناوين بحثهای كتاب ميشه تمجید بحث و اصطلاحات ادبي رو به گونه اي شاخص يافت كه گاه به مغالطه ي زباني ميشود متهم كرد استاد رو!

حكمت قرآني يا حكمت منزله!، عقل خود بنياد ديني ،  صراط ثقلين!... همه ي اين اصطلاحات كه از واژه هاي مرسوم اما با ادبيات ويژه و تبیین نشده استفاده ميكنند ، به نوعي در جو كنوني ستيزه هاي زباني اي خلق ميكنه كه گاهي جز مغالطات زباني نتيجه نميده. بخصوص در مورد عقل!

اشتراكات لفظي تشنجزا..  آدم صرع ميگيره!

بگذريم!!!

خيلي از مفاهيمي كه در كتاب مكتب تفكيك استاد بي هيچ تبييني مطرح شده ، در اين كتاب سعي شده كه تبيين شه حالا چقدر موفق شدند و چقدر متقن و دقيق تبيين شده بحثه .

بعد از بيان مدعيات تفكيك در باب خوداستقلالي معارف الهي از هر گونه تلاش ذهني بشر!!! ، اولين مفهومي كه به طور جد از ادبيات تفكيك در اين كتاب مطرح ميشه ‹‹عقل خود بنيادي ديني›› است.

استاد تلاش كردند كه عقل تفكيكي رو تبيين كنند!... عقلي كه تاجايي كه ما ميبينيم در پروسه ي معرفت صرفا گيرنده است.تفكيك معرفت رو در يك سيستم فرستنده گيرنده ، معنا ميكنه.البته اينها رو تبیین نميكنه من دارم معنای مدعا رو ميگم!

و باز هم البته بيشتر با توصيف مواجهيم تا تبيين و استدلال ، نهايت تعريفي كه از اين عقل خود بنياد ديني ميبينيم اصلا يك تبيين نيست بلكه توصيفي است به اين شكل : عقل تربيت شده در نظام وحياني!!...

خب اين عقل چيه؟؟ چگونه كار ميكنه؟ پروسه ي فعاليتش چگونه است؟؟ كجاي عالم مستقر شده؟؟ با اين خطوراتي كه در ذهن ما از جنس منطق ميشه چه نسبتي داره؟؟ با اين مدركه ي پرشر و شور بشري چه قرابتي داره؟؟ ما(بشر) چه كاره ايم اين وسط؟؟

به نظر ميرسه به مباني فلسفي دقيقتري از آنچه اكنون هست نيازمنديم! به تحديد فلسفي عقل در يافتن معرفت ديني!... اما متاسفانه تفكیك با تخطئه ي فلسفه بر اهداف خودش شوريده! و به قول معروف روي شاخه ي درخت نشسته و از بن شاخه رو داره اره ميكنه...

چيزي كه به ذهن من ميرسه اينه كه آنچه تفكيك در پي اون هست ذاتا پديده اي فلسفه است! اگر چه موضوعش قرآن و معرفت ديني است. اما نه تنها اينو انكار ميكنه بلكه حتی در نفي فلسفه هويت " اجتماعی" خودش رو تعريف كرده!

به نظرم بعید نیست نظريه اي جديد در فهم متن ديني ، توليد بشود  در همین گیر و ویر  ، چه توسط خود تفکیکیون چه مخالفانشون!

مشكل ريشه اي اينه كه دقيقا در محل فلسفيدن رد فلسفه افتاده تو دامن تفكيك .. و چيزي جز به جفنگ افتادن شاعر نتيجه نخواهد داد اين قافيه تنگ....

از اون طرف فلسفه ی اسلامی هم پاشو کرده محکم تو کفش دین! و مدعیاتی اونهم از جنس قطع داره که مستقلا راهی بر اونها نداره و نوعا توسط دین طرح شده اند!

اميد كه شوك تفكيك بتونه موجب نوزايشي در فلسفه ي ما بشود! ولو به توفيق اجباري!

 

مشوشات ذهن يك طلبه بود!

از نقد فراموش نفرماييد.

ان شاء الله سعي خواهم كرد خلاصه اي تحليلي از كتاب الهيات الهي و الهيات بشري رو در اينده بنويسم اينجا.

+ نوشته شده در 1:59 بعد از ظهر توسط آسیه سادات بنیادی.
شنبه 25 اسفند1386

جمع فلاسفه ي جوان حلقه ي حكمت دفتر تبليغات ، پنجشنبه اي كه گذشت، مقاله اي به نام "معرفتشناسي صدرايي" رو از خانم عزيزي به نقد گذاشته بودند.

هر چند فكر ميكنم خيلي جاي بحث داشت. اما كلا جالب بود.

تلاش شده بود يك كار تطبيقي باشه بين فلسفه ي صدرايي و نظريه ي شناسايي يا همون معرفتشناسي (Epistemology) ، مهمترين چالشي كه قلم نويسنده رو به تپق انداخته بود فكر ميكنم ادبيات متفاوت اين دو حوزه بود.

مسايل مربوط به تطابق وجود ذهني و حقيقت عيني قله ي اين تطبيق به شمار ميرفت.

كه با كمي مسامحه متناظر همون بررسي ميزان وثوق شناسايي است.يعني بيشتر در همين سر فصل ميتوان كمي تا قسمتي بررسي چگونگي حصول شناسايي و علم رو مربوط كرد.

به نظرم ميرسه پرسشي كه در مباحث مربوط به علم در فلسفه ي صدرايي مطرحه ، مساوي با پرسش هاي معرفتشاسي نيست اخص از اونهاست! قلمرو مشترك دارند. اما به نظرم به طور اجمال اينطور ميرسه كه رابطه ي تساوي برقرار نيست بين پرسش بنيادين هر كدوم.

صدرا به خود وجود ذهني و رابطه ش با وجود عيني كار داره اما معرفتشاسي به چيزي بيش از اين و كيفيت در موجودات ذهني و تمام آنچه به معرفت مروبط ميشود ميپردازه و مسايل متعددي رو در خودش داره ! اين دومي به نظر ميرسه كلانتر و گسترده تر و دقيقتر و خاص تر بر روي خود پديده ي معرفت متوجهه و دنبال يه جور نظام ميگرده. در حالي كه در فلسفه ي صدرايي معرفت در قالب يكي دو تا مساله مطرح شده.

لهذا اصل طرح چيزي به نام معرفتشناختي صدرايي به عنوان يك نظريه ي جامع معرفتشناختي كمي به چالش انداختن صدراست! و به نظرم بهتر بود اسمش رو ميگذاشتند معرفت در فلسفه ي صدرايي. البته شايد بررسي مباني معرفتشناختي فلسفه ي صدرا مساله ي مهم ديگه اي باشه!!

متاسفانه خانم عزيزي خيلي مستندات مقاله شونو هم دقت نكرده بودند. مثلا وقتي قراره فلسفه ي صدرا بررسي بشه و مسايل معرفتشناختي ش استخراج شه مسلما متن اصلي مورد ككنكاش بايد اثار خود ملاصدرا باشه. و ساختمان بحث رو از سيستم معرفتشناختي كمك بگيرند.

اما خب اينطور نبود. اولش رو مثل كتاب شروع كرده بودند مقدمات دانش!!! ارائه داده بودند ، در حالي كه مقاله اصولا براي خواننده تخصصي نوشته ميشه و لزومي نداره در يك مقاله ي 20 صفحه اي تخصصي،  10 صفحه ش به مباني دانشي كه بحث مربوط به اون هست پرداخته شه. و اين باعث شه كه خود بحث به نخودي در آش مقاله تبديل شه!

 

كلا جلسه ي خوبي بود ، اميدوارم شاهد خبرهاي جدي اي از اين حلقه ها باشيم!

نقد فراموش نشه

+ نوشته شده در 1:10 قبل از ظهر توسط آسیه سادات بنیادی.
جمعه 19 بهمن1386

در گيرو دار كنجكاوي هايم در مورد مكتب تفكيك ، به نكات جالبي برخوردم.

سابقا همزماني ميرزا مهدي اصفهاني (پدر مكتب تفكيك) ، با عصر مشروطيت ، توجهم رو جلب كرده بود. و نام ميرزاي نائيني (از افراد كانوني فكر مشروطه) در شمار اساتيد ايشون ، هم برايم جالب بود.

چند سال پيش، شخصيت ميرزاي نائيني رو در مطالعه ي ماجراي مشروطيت شناختم ، اون هم در مقابل طيفي به نام مشروعه خواه مثل فضل الله نوري و كاظم يزدي و....

كتاب تنبيه الامه و تنزيه الملة ميرزاي نائيني ، در مقابل رساله تحريم المشروطه شيخ فضل الله نوري كلي برام قابل قبولتر و جذاب بود!

شيخ فضل الله نوري در اون رساله تحريم مشروطه اصل قانونگذاري رو تحريم و دخالت در كار خدا دونستند و نهايتا با شاه دست به يكي شدند و وجاهت شرعي براي به توپ بستن مجلس بهش دادند! ... در تفكر شيخ فضل الله فقط خداوند حق قانون گذاري دارد و لهذا مجلس قانون گذاري امري حرام و باطل است!

خلاصه تفكر مخالف چنين همراهي اي بين دين و استبداد رو تفكر ميرزاي نائيني يافتم که شاید بشه ایشونو از پایه گزاران فقه سیاسی اسلامی مدرن نامید! (چی گفتم!)

بگذريم!!

نكته ي جالب اين كه سه تا از بزرگترين اساتيد ميرزا مهدي اصفهاني ، اركان جدي تفكر اسلامي مشروطه بودند ، يعني ميرزاي نايني و آخوند خراساني و ملاي مازندراني!

هر سه از اساتيد ميرزا مهدي بوده اند در فقه و اصول .

آخوند خراساني خوندن كتب فلسفي رو تحريم ميكرده اند. و منع فلسفه و عرفان ميكردند شاگردانشون رو!

خلاصه  پدر مکتب تفکیک ، در كانون تنشهاي فكري زمان خودشون بوده اند! زماني كه صاحبان نفوذ و قدرت ، يك عده ميگفتند ايران توسط ايراني اصلاح پذير نيست و يه عده ميگفتند بايد به ايران پيش از اسلام بازگرديم!!!

خلاصه ، تو اين گيرو واگير كه ميشود اونو تنش ميان علم و دين دونست ، ميرزا مهدي به خراسان ميان و حوزه ي درسي خودشونو آغاز ميكنند!

محيط ، شرايط زماني و مكاني و ديگر عوامل محيطي ، در مطالعه ي تفكر يك انسان خالي از اهميت نيست.مطالعه ي صاحب تفكر لازمه ي شناخت دقيق انديشه ي وي نيز هست.

البته در وهله ي اول نميتوان بار ارزشي به اين تاثير و تاثرها داد بلكه صرفا عرضم اين است كه براي "فهم" دقيق يك انديشه مهم است.

فكر بشر در ديالوگ ذهن او با محيط ، خلق ميشود. و وقتي از اين فكر سخن ميگويد ، باز هم حتي "بيان" او هم در ديالوگ با محيطش اتفاق ميفتد. لهذا بايد محيط او را شناخت. رابطه ي فرد با محيطش را به خوبي تحليل كرد و چگونگي تاثير و تاثر وي را در محيط فهميد.

خب اينها رو كه عرض كردم ميخوام نتايجي بگيرم :

 كه مطالعه ي مكتب تفكيك نميتواند در خلاء زماني و مكاني اتفاق بيفتد.

زبان خشن ميرزامهدي رو در رد فلسفه و عرفان به عنوان قله هاي ادراك بشري ، شايد بتوان از واقعيت تفكرش تفكيك كرد. ميرزا به رد شديد عرفان و فلسفه ميپردازند در كتاب ابواب الهدي ، اما عملا مباحث خودشون نوعا فلسفي است و متكي به تاويل آيات و روايات به مباحث فلسفي!

واقع امر اين است كه در فضاي مطلق علمي ، رد فلسفه توسط ايشون يك خود براندازي بیشتر نمیتواند باشد.

 لهذا ميبينيم كه در نسل دوم تفكيك تغییر موضعی رخ داده و نظریه ی "رد " فلسفه و عرفان به "تفكیك" حوزه هاي معرفتي اونها از دين تبديل شده است.

اين تغيير در مقايسه ي "ابواب الهدي" ميرزا مهدي و "مكتب تفكيك" استاد حكيمي كاملا قابل تشخيص است.

آنچه در متون تفكيكيان مشهود است ، اختلاف فاحش نسل اول (ميرزا مهدي و شاگردان) و نسل دوم (شيخ مجتبي و شاگردان) است ، كه حول نظرات بنيادي اين مكتب تطور يافته است. اگرچه پيروان تفكيك از گفتن چنين چيزي ابا دارند لكن در وهله ي عمل تنها با تاويل و اصلاح سخنان بزرگان خويش ميتوانند چنين نظرات مسالمت آميزي در باب فلسفه و عرفان ارائه دهند.

به نظر ميرسه زبان خشن ميرزامهدي اصفهاني در مكتوبات بازمانده از ايشان ، متاثر از جو و شرايط متشنج عصر پرتنش مشروطه است.

و در تحليل مكتب تفكيك بايد چنين تاثيراتي رو از نظر دور نداشت. و از واقعیت در حال شدن این جریان غفلت نکرد.

نهايتا سره سازي انديشه ي خود تفكيكيان از عناصر زباني و زماني ، خود ماجرايي است!

تا برسيم انشاالله به مدعاي خالص اونها در باب سره سازي معرفت ديني از ناسره ي فلسفه و عرفان!


 نقد فراموش نشود.

 

+ نوشته شده در 4:1 بعد از ظهر توسط آسیه سادات بنیادی.
سه شنبه 18 دی1386

معرفت هميشه مساله ي پرجنجالي بوده است... هر چند معناي فلسفي آن (Epistme= شناخت) عمر چنداني ندارد، لكن در جهان اسلام اين واژه دوران پر پيچ و خمي را طي كرده است. البته معنايي نامساوي با معنايي فلسفي شناخت داشته است! بيشتر كلامي بوده و هست!

مكتب تفكيك!

اگر كمي در موردش جستجو كنيد ، بيشتر با جدالهايي با يك فرقه مواجه ميشويد تا گفتگوهاي علمي با يك مكتب!... بگذريم از اين واقعيت تلخ كه اصولا ما عادت داريم!

به نظر ميرسه پيشوند "مكتب" كمي براي آنچه ذيل اين اصطلاح مطرح ميشود كمي اشتباه باشه!

چرا كه به نظر نميرسه با يك نظام فكري و معرفتي مستقل مواجه باشيم و ميشه مكتب تفكيك را در اعتراضش به ديگر نگرشها خلاصه كرد! و اونو يك نگرش و گرايش دانست كه نهايتا ضابطه اي براي ساماندهي پديده ي شناخت ارائه نميكند!

اگر چه رسما به صف ستيزه گران فلسفه نميپيوندند اما نهايتا تكليف خودشون رو با عقل معلوم نميكنند! و عملا جز ستيز با عقل و فلسفه نتيجه نميدهند!
تفكيكيان با دين انديشي حكما و عرفا مخالفند (نه با خود حكمت و عرفان لزوما)

با مشرب عرفاني و فلسفي در كسب معرفت ديني مخالفند و آنها را دچار خلط معرفتي ميدانند.

تفكيكيان ميخواهند سازوكار دين و فلسفه رو از هم جدا كنند! (نه اينكه فلسفه رو براندازند هر چند عملا چنين ميشود چون فلسفه ي اسلاميٍ كنوني قدم در قلمرو دين گذاشته است)

با اخباري گري و ظاهر گرايي هم مخالفند اما از تاويل ، هم گريزانند!!

به اين ترتيب ميتوان در اين مكتب تعارض دروني (اگر نگوييم تناقض) يافت .

پرسش اين است كه آيا مكتب تفكيك نظريه و تئوري جديدي در باب معرفت ارائه ميكند؟

يا صرفا اعتراضي است به فلسفه و عرفان در مورد حضور نامشروع در عرصه ي دين؟

بعضي با كوچك جلوه دادن بزرگان مكتب تفكيك (مانند مرحوم اصفهاني) و يا انگ اخباري زدن به تفكيكيان ميخواهند فقط بكوبند! چون مكتب تفكيك را ضد فلسفه و عرفان حس كرده اند و ميگويند كه حرف جديدي ندارد و قرنها پيش اشعريها هم اين حرفها رو زده اند....

به نظر من ميرسه مكتب تفكيك با فلسفه نميستيزد، با فلسفه اي كه قدم در عرصه ي معرفت ديني نهاده است ميستيزد! مساله سر معرفت ديني است نه عام معرفت!

اونهايي هم كه تفكيك را رد ميكنند معلوم نيست دقيقا چگونه سه حوزه ي فلسفه و عرفان و دين رو با هم جمع ميكنند بي آنكه خلطي صورت بگيرد؟

 چه تئوري دقيقي در باب معرفت + دين ارائه ميكنند!؟  كه به بهانه ي باطن گرايي ، متن ديني را نبوسند بگذارند كنار؟ اعتبار متن ديني رو نكاهند؟و فهم عقلاني اي از متن ديني صورت بدهند بي انكه ظاهر گرا شوند!؟

ما هنوز تكليفمون با كم و كيف حضور عقل و شهود در عرصه ي دينداري روشن نيست...

در حرف گفته ميشود اساس معارف ما قرآن و سنت است.... اما در عمل معلوم نيست قرآن و سنت كجاهستند! ميگوييم معارف اسلام عقلاني است... اما دقيقا معلوم نيست عقل كجاست!

چرا كه تبصره بر قانون هامان بسيار ميزنيم!

خدا گرداننده ي هستي است.. اما....

هيچ كس غير از خدا عالم غيب نيست.... اما....

متن ديني ميگويد.... اما....

بر هيچ كس پوشيده نيست: لباسي كه حكما و عرفا بر تن دين ميدوزند ارتباط منطقي اي با متن ديني ندارد.

متن ديني در مسير حصول معرفت ديني جايش كجاست؟ فقط فقه؟...  

لااقل در بسياري حوزه ها متن ديني حضور اساسي اي ندارد!

آيا واقعا تعارضي با دين نداشته است فلسفيدن ها و عرفانيدن هاي ما؟؟

به نظر ميرسه كه خيلي نتونسته ايم حدود و ثغور دقيقي تعريف كنيم!

با متن ، آنقدر اما و اگر ميكنيم كه كان لم يكن ميشود!

عقل ورزي ما در مورد دين ، خلق باطن هاي دور شده است.. نه فهم متن و يافتن پيوندهاي منطقي ميان متني و ساماندهي هندسه ي معرفتي مستند!

يا پاي عقل را قلم ميكنيم و يا متن ديني را به يك تشريفات آئيني بدل مينماييم! و نهايتا احساس ما ميگويد چه چيزي خوب است چه چيزي نه...!

به عنوان مثال از توحيد اماميه چيزي باقي نگذاشته است باطن جويي هاي بي ضابطه بعضي!

تاويل برده است ما را تا ثريا! تفكراتي ميبينيم كه هر چه ميگرديم در قرآن خبري نميبينيم!

نقد هم نميتواني بكني چون ديالوگ عقلاني اي برقرار نيست! ما نميفهميم! اهلش بايد بفهمند! همينكه قبول نميكني يعني اهلش نيستي!

انصافا چقدر از اين حرفها لابه لاي گفتگويهاي ديني ما شنيده ميشود؟

آيا تمسك به متن ، ستيز با عقل است؟ يا تحديد عقلاني باطن گرايي هاي بي در و پيكرست؟

كافي است سري به مذهب در ميان عوام و مراسم مذهبي بزنيم تا سوء مديريت و افتادن به دام تناقضات دروني ، در اين عرصه را از نزديك درك كنيم!

و ظاهرا تنها چيزي كه صدايش در ميآيد و اعتراضي ميكند، ظاهر گرايي است!... كه اينبار از حلقوم تفكيك فراز آمده است.

گاهي از خودم ميپرسم باطن گرايي بيشتر با عقل سازگار است يا ظاهر گرايي؟ (سير تحول و صيرورت اين دو اصطلاح هم براي خودش ماجرايي دارد!اصلا كي گفته ما در چنين دوراهي اي هستيم؟)

مكتب تفكيك به عقل فلسفي و شهود عرفاني ميتازد و ان را از حضور در عرصه ي معرفت ديني برحذر ميدارد و متن را اساس معرفت ديني عنوان ميكند! بي انكه ضابطه ي روشني براي شناخت اصيلي كه از آن دم ميزند ارائه كند!

مخالفان مكتب تفكيك نيز به بهانه ي ضرورت توجه به باطن! ، هر گونه كنش بشري را به حساب باطن گرايي گذاشته و اعتبار متن ديني را عملا ميكاهند!

مكتب تفكيك فاقد نظام معرفتشناختي روشن است ، ولي حداقل نكته ي مثبت آن ، جسارت در دفاع از جايگاه متن است اما با اين حال در ارائه ي تئوري پاسخگو وامانده است..

و اگربتواند از گردنه ي مسايل زبان (ظاهر و باطن متن)  به سلامت بگذرد!  و لااقل در پديده ي فهم متن حضور عقل را نظام مند بپذيرد!... ميتوان كمي اميدوار بود!

ولي ظاهرا براي شناختي متكي بر متن ، تئوري اي بدون افتادن به دام ظاهر گرايي ارائه نكرده است!

و (اگر چه ميگويند اخباري نيستند اما) مثل اخباريون فرار از تاويل و اعتقاد به ظاهر و دلالت آن بر محسوسات و... ! عملا دامنگيرشان است.و اينكه اخباريون صرفا در فقه جولان داشتند نفي اين شباهت اساسي با اخباريون رو نميكند.

خلاصه ما كودكان خردسال عرصه ي انديشه ... مانده ايم اين وسط در سوگ معرفت!

 

داخل پرانتز:

و باز هم در سوگ معرفت!

هنوز كه هنوز است تمام اين بحثها در جدال فلاسفه و متكلمين و عرفا متجلي است ... نه در مطالعات آكادميك روي ارتباط چند حوزه ي معرفتي!...

واقعا از خواننده ي گرامي عذر خواهم... اين چيزي است كه دارم ميبينم....

هر كس براي خودش يه عده جمع ميكند و درجمع هاي خصوصي اعلام كفر ديگري ميكند... و يا هر از گاهي چشم غره اي به مخالفان ميرود طي گفتاري يا نوشتاري وانصافا گفتگوي علمي اي نميبينيم...

ما هنوز اهل عده كشي و فرقه سازي هستيم.. هنوز هيچ تئوري اي خلق نشده است... ميبينيم لشكري فراهم آمده است!

نقد هنوز در ميان ما يك تابو است!

پرانتز بسته

 

از نقد فراموش نشود

+ نوشته شده در 6:24 بعد از ظهر توسط آسیه سادات بنیادی.
چهارشنبه 14 آذر1386

یک زمانی به نظرم میرسید زبان یک ابزار است برای انتقال ذهن!!

اما الان فکر میکنم این حرف نمیتواند خیلی دقیق باشد. زبان و تفکر در هم تنیده شده اند و به نظر میرسه قابل تفکیک از هم نیستند... اگرچه از هم تجرید میکنیم.

بحث زبان اولین بار به طور روشن در گفتگوهای کلامی ای در ذهنم رخ داد که حول توحید و اندیشه های بنیادین کلامی شیعه با تعدادی از دوستان!! داشتم...

لب مساله نگرشی بود ناشی از چالش عرفان با زبان که در اون " زبان ابزاري ناتوان از بیان معرفت "  قلمداد میشه...
اونهایی که سری به دنیای عرفان زده باشند و یا حداقل اهل ادراکات درونی و شهود و حتی احساس باشند ممکنه به خوبی به لکنت افتادن زبان از بیان رو درک کنند...

عرفا به استناد این تجربیاتی که با زبان دارند.. اساسا زبان رو از درجه ی اعتبار خارج میدونند و به دنبال رهایی از قید زبان هستند... و به قول معروف اندر خم کوچه ی الفاظ خودشون رو علاف نمیکنند!!

و خلاصه زبان رو دارای شانیت "بیان معرفت" نمیدونند... و به این ترتیب با بي اعتباري زبان ، خود شونو از بگیرو ببند منطق و عقل و پاي چوبين استدلال رهایی میبخشند!...

مساله ای که چالش برانگیز بود در اون گفتگوهای ما... جای این وضعیت زبان در مساله ی اندیشه و تفکر كلامي و اعتقادات بود!
در کلام و فلسفه که دانشهایی عقلی هستند قوانین زبان به عنوان یک عنصر مهم و دارای نقش و معتبر شناخته میشه. یعنی زبان به رسمیت شناخته میشه به عنوان "بیان کننده معرفت"!

چرا كه استدلال داراي يك صورت زباني است!

و در ساماندهی اندیشه ی دین هم باید بپذیریم که

۱- معرفت توسط زبان قابل انتقال است!!

و  ۲- دین منظورش را از طریق زبان انتقال میدهد!!!
و گرنه دین رو با یک پارادوکس و تناقض درونی مواجه میکنیم!!
اتفاقی که باید گفت تا حد قابل توجهی در جامعه ی مذهبی عوام ما رخ داده!

و گونه ای راز آلودگی رد در تفکرات کلامی عوام شیعه بوجود آورده  که ناشی از معرفتجویی فارغ از زبان و منطق است...

دین و لااقل اسلام که هدف سعادت بشر رو دنبال میکند نمیتواند مانند عرفان شعار چوبین بودن پای استدلال و عجز مطلق زبان را سر بدهد!!!
شاید خیلی شنیده باشید در بحثهای اعتقادی ، که:
" این حرفها را به هر کسی نباید زد چون معرفت موجود در آن را در نمي يابند و حكم به شرك و كفر ميكنند!!
همه این حقایق را درک نمیکنند و باید به خواص گفت!! "

و به نوعي روش عرفاني در مباحث كلامي دنبال ميشود! روشي كه منطق نقش چنداني در آن ندارد و مسايل ذوقي و حسي و شهودي عامل تعيين كننده هستند!

و اعتبار زبان به عنوان حامل معرفت به حداقل خود ميرسد و عقلانيت كمترين نقش را در ساماندهي صورت و در نتیجه سیرت تفکر ميتواند ايفا كند.

اينجاست كه خلاقيتهاي هنري و ذوقي به راحتي در مقام معرفتزايي ظاهر شده ، جاي استدلال منطقي را گرفته و قادر خواهند بود در انديشه ها دست ببرند.... 

حتي اگر عناصر زباني "فاقد اعتبار در بيان معرفت " قلمداد شوند باز هم فقط از ديده فرو گذاشته شده اند و نقش طبيعي خود را در ساماندهي تفكر ايفا خواهند كرد!!

اين وسط منطق هم كه ناظر بر پيوند بين تفكر و زبانه ، به كلي مهمل مي شه و دستش از هر گونه نقدي كوتاه !!!

آميختگي (خلط آميز) مباحث كلامي با روضه و مداحي و شسته رفته ترش هنر ديني! چنين وضعي رو پيش آورده كه بيش از هر چيز نوسانات اعقتادي رو از نظر پنهان ميكنه.....

به عنوان مثال در بحث غلو ميتوان خلجان اين ماجرا را يافت!

قصد رد كردن هنر ديني رو ندارم كه در جاي خودش عامل قدرتمندي است. اما فتح شدن قلمرو كلام توسط آن ، عقلاينت آموزه هاي دين و بخصوص انديشه هاي كلامي رو تخريب خواهد كرد!

بدون اعتبار دادن به زبان و منطق نميتوان از هيچ انديشه ي مشتركي سخن گفت و چه بسا از هيچ انديشه اي!

 

اين حرفهاي بنده رو وقتي براتون جالب خواهد شد كه در گفتگو با يك غالي ، قادر نخواهيد بود پيوند معقول سخن و انديشه اش را به وي ثابت كنيد!!!

 

 

ميبخشيد اگه پرت و پلا گفتم شلوغي هاي شخصي است!!

از نقد فراموش نشه!

+ نوشته شده در 9:56 بعد از ظهر توسط آسیه سادات بنیادی.
جمعه 9 آذر1386

كلام اسلامي در بستر جدالهاي فكري در دنياي اسلام شكل گرفت... و چيزي كه از اين بستر به ارث برد خوي جدلي اي است كه گويا در بافت كلام اسلامي به طرز محسوسي نهادينه شده است... 
به طوري كه كتب كلامي اي كه توسط متكلمان و به عنوان كتب كلامي نوشته شده و به ما رسيده عموما يا جنبه ي رد مخالفان داشته و يا اثبات مدعاي خويش!!!
حتي به طور رسمي جدلي بودن كلام مورد تائيد اهل فن است!!

و اين يعني ما در دوره ي طلايي رشد كلام چيز هوشمندي به عنوان " يك دانش كاملا تعريف شده "  رو نداشته ايم!!!

و يك منطق خودآگاه و تئوريك كلام ما رو نظم نداده است... بلكه واقعيتهاي وقوع يافته در جدالهاي فكري هويت اون رو سامان داده...
و نياز به بازيابي معارف متون گذشته داريم... كه بسيار هم در مضان تاويلگري قرارمان خواهد داد!..

اين به معني غير عاقلانه بودن همه ي گفته هاي كلامي گذشته ي ما نيست... چنين جسارتي از اين طلبه ي كوچك بر نمي آيد!! بلكه استفاده ي كنوني خود را از اين ميراث دارم نقد ميكنم!!!

و از ساختار و منطق حاكم بر يك دانشي ميپرسم كه هم اكنون بايد انديشه ي ديني جامعه را سامان دهد....

گذشتگان در زمان خود آن كردند كه مايه افتخار تفكر اسلامي در عصر خود بود هر چند بايد نقد هم كرد... اما ايراداتي كه الان هست در زمان ماست و بيش از هر كس ما مورد خطاب نقديم كه چگونه به گذشته و حال نگاه ميكنيم و انديشه مان را رقم ميزنيم!!

خلاصه يا اهل العلم.... الجهاد....
بايد تيغ برداشت و نقادي كرد آگاهانه و مبتني بر درك درست از گذشته و حال!!

و بازيابي كرد معارف رو از دل تنشها و چالشهايي كه پشت سر گذاشه ايم... و خيلي مسايل واقعي رو كنكاش كنيم.. (معرفتجويي)

مسايلي همچون معرفتشاسي ديني (نه معرفتشناسي دين اين قبل از كلام است!!)...

و همچنين بايد مدقانه راهي را كه طي كرده ايم به ديد نقد مطالعه كنيم.... (روششناسي و معرفتشناسي)

و در قدم اول به نظر من از صحت و سقم معرفتشناختي اين خوي جدلي بايد پرسيد!!

كه چه بر سر ذهن ديني ما آروده است!!!؟

مطالعه ي تاريخ فكر كلام از جهاتي الان خيلي كليدي و موثر است....

متاسفانه منابع انديشه ورزي طلاب ، الان منابع مستقيم ديني نيست.. بلكه غالبا منابع دست دوم ديني يعني انديشه ي انديشمندان بزرگ گذشته هستند!!
و كمند افرادي كه مستقيما در حال تغذيه از قران و حديث باشند!!
(در شكلگيري اين وضع فرهنگ فكري ما بازيگر قدرتمندي است كه تحديد عمل تفكر رو در ميان طلاب انجام ميدهد)

خلاصه متاسفانه ذهن طلاب از چنبره ي انديشه ي پيشينيان بيرون نميآيد تا امروز را چاره اي كنند...
و به اين ترتيب فكر ميكنم هم از حقيقت انديشه ي بزرگان گذشته محروم ميمانيم و هم از منابع اصلي دين!!!

چرا كه شناختي معقول و منطقي از انديشه ي پيشينيان حاصل نميكنيم... و هم به واسطه ي تقليد از گذشتگان ، جسارت انديشيدن بر مبناي منابع دست اول دين در ما ميميرد! (كه مرده در سطح وسيعي)

 

ميبخشيد بداهه اي پراكنده است و محتاج نقد!!

+ نوشته شده در 11:0 قبل از ظهر توسط آسیه سادات بنیادی.
یکشنبه 13 آبان1386
بحثی که  در پست معضلی به نام تفکر داشتم و ظاهرا به یه مساله ای فی مابین اندیشه و دین اشاره میکرد از زوایای مختلفی قابل دیدنه.........
اول ممتنع و محال بودن ازادی مطلق تفکر رو به معنای فلسفی ش بپذیریم!!... (ازادی و آزادگی اخلاقی تقکر مساله ی دیگه ای است که بعدا در موردش خواهیم نوشت)
گاهی احساس میشه که با معضلی به نام تفکر مواجهیم... و گاهی به نظر میرسه تفکر نعمتی است اتفاقا از دید دین!
وقتی به متون دینی اسلام بخصوص قران مجید مراجعه میکنیم... جز در مورادی که در احادیث هست و بعدا میگیم َ تفکر امری پسندیده است.. و گاه حتی تا حد شرط  سلامت دینداری و ایمان  مطرح میشه...
در نگاه برون دینی و بدون نگاه به دورن مایه ی معارف دین هم میشه با یک دید کلی ناشی از ذهنیت یک چیزی رو به یک دین نسبت داد. اما سخن گفتن از رابطه ی یک دین(یا هر مجموعه ی فکری و رفتاری دیگه) با یک مفهوم ، نمیتواند بی توجه به اموزه های ان دین و محتويات مفهومي آن مجموعه ي گزاره باشد...  به بيان ديگه نوعا به استقراء نيازه... و نميتوان بدايتا هيچ ارزيابي كلي اي كرد.
لهذا نیاز است به دورنمایه های معارف اسلام نگاهی محققانه کرد.. تا حقیقت رابطه ای که این مجموعه ی معارف و گزاره ها میتواند با فرایند تفکر برقرار کند روشن شود....

در قران آنچه در مورد تعقل و تفکر هست دعوت است و بس!!!
آنچه گاه کنشی منفی از معارف دینی رو علیه تفکر بروز داده است. در حد زیادی برخواسته از تفاسیر خاصی از احادیث خاصی است.و در تفاسیر قران جایی نمیتوان مذمتی برای تفکر پیدا کرد... و انچه میتواند اصطکاک پیدا کند خود اندیشه های قران است که مساوی با هر اندیشه ای نیست!!! و این خاصیت هر اندیشه ایست...
به بیان دیگر قران از این جهت که خود اندیشه ای است... دامنه ی حقیقت اندیشی را تنگ میکند.... نه از باب مذمت تفکر و یا تعارض ذاتی با فرایند تفکر!... این مقتضای هر اندیشه ای است.. که به هر حال با غیر خود جمع نشود!!
خلاصه قران بر خلاف برخی کتب مقدس دیگه هیچگاه تفکر را عامل تخریب ایمان ندانسته و از اندیشیدن نهی نکرده... بلکه اتفاقا دعوت کرده به اندیشیدن و اونو فصل مومنین از دیگران دونسته!!! (اینا رو باید با نص قرانی ثابت کنم.. الان خلاصه لب مطلبو مینویسم)

اما چیزی که خود فرایند تفکر را مورد نقد قرار داده است.معارفی است که بعضا از احادیث استنتاج شده.
این نگرش خاص دینی که تفکر رو با ایمان و دینداری در تعارض میبینه... هم در اصل چینش احادیثش که فارغ از خانواده ی حدیثی و ارتباطات مفهومی احادیث شکل گرفته نقده و هم در اصل استنتاجی که از همون احادیث چینش شده صورت میگره بحث هست که  عملا در برخی تخطئه ی اصل اندیشیدن رو منجر شده ...

خلاصه از دید درون دینی میشه دو گرایش کلی رو در نظر گرفت:
۱- نگرشی که تعارضی بین اندیشیدن و دینداری نمیبینه. بلکه مقوم دینداری میدونه (شعاریشو نمیگم در ارزیابی عملی منظورمه)
۲- نگرشی که تفکر رو برنمیتابه و در راه حفظ و تقویت دینداری و ایمان از ان میگریزه!! (نگرش غالب)
هر کدوم از این نگرشها خوداشون در درون دارای تعدد تقریر هم هستند!!!
بررسی و ارزیابی اینها نیاز به ادله ی مبتنی بر متن و سند درون دینی داره که در فرصت و حوصله ی بیشتر بایدپرداخت!!!

از دید برون دینی هم که نسبت به موضوع خودش مجمل نگاه میکنه.... اصلا سعادت فکری مورد نظر دین نمیتونه با حق تفکر دادن به انسان جمع شه!!!!! در نظر اول منطقی میاد...  اما از دید بنده شخصا این نوع ارزیابی های بی توجه به ذات موضوع مورد مطالعه ، از سنخ همون بوالفضولی های تاریخی اصحاب مابعدالطبیعه است!!! (اینو باید بیشتر توضیح داد)

*** فارغ از تند روی ها و کند روی های درون دینی مون که در طول تاریخ حول این مساله به زبانها و بیانهای مختلف شده، باید اعتراف کنیم :
یک تئوری روشن و گویا در مورد ارتباط تعقل ، تفکر با دین و نوع ديالوگ ميان اينها ، به طور روشنو كاربردي در سطوح مختلف جامعه صورت نگرفته.... که ضمن حفظ ازادگی فکری انسان از سعادت مورد نظر دین هم حمایت کنه!!

ادامه دارد .........

+ نوشته شده در 9:57 قبل از ظهر توسط آسیه سادات بنیادی.

آزاد اندیشی! (نامساوی با ازادی اندیشه!)

شعار بزرگی است... دست کم وقتی یه کم متکلمانه به قضیه نگاه کنیم... !

دین به سعادتی برای بشر قایل است که اون رو با هر اندیشه و تفکری قابل تحصیل نمیداند!!!!

از دیدی دین هر تفکری موجب سعادت نخواهد بود!

حتی اگر قوه ی تفکر مستقل برای دیندار قایل باشیم به هر حال باید بپذیریم که در دین  ((سعادت)) دارای آدرس است!!!! و آدرس یعنی حذف یه تعداد مسیر! و تحدید اختیار فکری دیندار!

همینکه به آدرسی برای سعادت قایل باشیم یعنی همه ی گزینه ها برای دیندارقابل اتخاذ نیستند و این گزینه های ممنوعه هیچ ربطی هم به فکر خود دیندار نداره و از جایی خارج از تلاش عقلی دیندار ترسیم شده .....

در اندیشه ی دین خانه ی سعادت مساوی با همه جا نیست....

این لاجرم تبصره خواهد زد و قید خواهد آفرید...

البته آزادی مطلق اندیشه به این معنی که فرایند تفکر مقید به هیچ قانون وقیدی نباشه عملا قابل وقوع نیست!!! و شعار گزافی است!!  اما چالشی بین فراورده و فرایند میتونه وجود جدی داشته باشه!!!
به این معنا که تفکر باید از حیث فرایند مهم باشه و مورد اهتمام یا از حیث فراورده؟؟؟

حقیقتا چگونه میتوان اندیشیدن رو در چارچوب دین اصالت داد؟

شاید بشه گفت تفکر دینی فرارده ش تعیین شده است  !!!

آیا فراورده های پیش معلوم فکری , فرایند تفکر رو لغو و بی اعتبار نمیکنه؟؟

و آیا دینداری کاملا به معنای فراورده محوری است یا فرایند تفکر هم دارای محلی از اعرابه؟؟

شاید بشه از دریچه ی دیگه ای به قضیه نگاه کرد:

 یه سری گزاره وجود دارند... اگه تونستی درستی شو بپذیری میشی دیندار اگه نتونستی میشی کافر!!!! به همین سادگی! بحث ازادی اندیشه و اسارت اندیشه و... مطرح نیست!!!
به این ترتیب دینداری یک اتفاق غیر قابل پیش بینی خواهد بود!! نه یک تصمیم و یا یک ارث فرهنگی!!....و در سطح کلان اجتماعی حاکم کردن یک نظام اجتماعی ثابت و محکم مشکل خواهد شد... در حالی که دارا بودن از یک پیکره ی اجتماعی نفوذ ناپذیر همواره از از منافع دینداری بوده است!!! 

منفعتی که بیشتر با فراورده محوری  و فکر محوری همخوانی داره تا تفکر محوری!! با تولیدات محوری تا تولید محوری!!!

خلاصه  تفکر محوری ، به حکومت فراورده های حاکم هیچ تعهدی نداره!! در نظر اول به نظر میرسه این یه خطر باشه برای یک جامعه ی دینی!

تفکر بیان مطلبه!!! و بیان یعنی بروز سلیقه های مختلف...  و این یعنی اختلاف!! و اختلاف چیزی است که در سخن میشه از تحملش حرف زد اما در عمل؟؟ ... وضع جامعه مونو نیگا کنیم دستمون میاد!!!
هر جامعه ای نیاز داره که منافع نرم افزاری خودش رو حفظ کنه!! و هم نیاز داره که تولید کنه.... هم باید فکر کنه.. هم اونجوری که مافعش تامین بشه فکر کنه..... این ممکنه در مقیاس فردی کار چندان سخت و پر مساله ای نباشه... اما در مقیاس یک جامعه و یک ملت قضیه یه خورده پیچیده میشه.... و گاهی جوری میشه که ملت قاطی میکنه نمیدونه بالاخره فکر کنه یا نکنه!!!

سر این مساله اختلافات زیادی هست .... اینکه در محل تعارض چیو ترجیح بدیم.... تفکر رو یا یکپارچکی سیاسی اجتماعی رو....

 

خلاصه به نظر میرسه جای بحث و گفتگوست که تفکر و دینداری دقیقا چه دیالوگی با هم دارند؟؟؟

+ نوشته شده در 1:9 بعد از ظهر توسط آسیه سادات بنیادی.
چهارشنبه 21 شهریور1386
آیا اصلا می توان فلسفه را رها كرد؟! اصلا فلسفه چیست كه بخواهیم رهایش كنیم یا نه؟! جستجوی حقیقت؟! شاید ّآری! ولی معمولا به نوع عقلانی آن جستجو فلسفه گویند. جستجوی حقیقت با استفاده از عقل!شاید این تعریف جامع نباشد اما فعلا به تعریف گیر ندهیم!

به نظر من فلسفه اجتناب ناپذیر است! معمولا هر انسانی تا حدی این مطلب را درك می كند كه حقایقی هست كه او نمی داند و خوب! همیشه تا حدی پی آن ها می دود. چرا؟! شاید چون ذاتا حقیقت جوست! و شاید چون برای زندگی مجبور بوده حقیقتی را بداند. به نظر می رسد كه انسان به خاطر نیازی كه در درون احساس می كرده نیاز به ماورای این دنیا و شاید به خاطر تجربه هایی كه ماورایی به نظر می رسیده اند یا هر چیز دیگر معمولا نوعی گرایش به ماوراء داشته. از تخیلات ماورائی تا تعقلات فلسفی! از عقل حقیقت جو تا عشق خواهان وصال! از مهر و ناهید تا خدای مولانا و تا خدای اسپینوزا و ... حال چه كنیم؟! یك وقت شاید از خود پرسیدیم چه كنیم؟! بی خیال باشیم یا حقیقت جو؟!(هر چند معمولا حتی بی خیال این سوال هم می شویم) ما معمولا دو راه داریم! یكی اینكه در پی حقیقت برویم و یكی اینكه نرویم! اما اگر نرویم پس چه كنیم؟ ندانم گرا شویم؟! معمولا انسان های بی خیال به هیچ وجه ندانم گرا نیستند! دلیلش هم به نظر این است كه به گزاره ای كه ندانم گرا ها آن را حقیقت می دانند نرسیده اند! خوب طبیعی است! او كه در پی حقیقت نرفته! ندانم گراها رفتند و در نهایت فهمیدند كه نمی دانند! ندانمگرا كه نتوانستیم بشویم! پس چه می شویم؟! متوهم؟! متخیل؟! مقلد؟!... آری! فكر می كنم چیزی در همین حدود شویم؟! در نهایت به نظر می رسد كه دو راه داشته باشیم.یكی اینكه پی حقیقت رویم و خطرات و آشفتگی هایش را بپذیریم یا اینكه نرویم و توهم و تقلید را با خطرات و خوشی هایش بپذیریم! انتخاب با ماست! البته اكثرا راه دوم را می پسندند! اما این است دوراهی همیشه تاریخ ما ظاهرا ! همین جاست كه سقراط خواست مسیر مردمش را تغییر دهد ولی شهیدش كردند! همین جاست كه پیغمبران ادیان و افكار خواستند تا مسیر تاریخ عوض شود و البته همین جاست كه ایدئولوژی های مرگبار پدیدار شدند! پس كدام راه را برگزینیم؟! راه پذیرفتن اعتقادات موهوم و بی دلیل و یا راه تلاش برای رسیدن به حقیقت؟! برای من واضح است كه پذیرفتن هر چیزی به عنوان حقیقت تنها با دلیل معتبر توجیه پذیر است! و اگر غیر از این باشد جز فریب دادن خود نیست.

البته این تفكرات قطعا بعد از آنست كه ما حداقل كمی از حقیقت را ظاهرا فهمیده باشیم تا این افكار برایمان معنادار باشد و البته هر انسانی حقیقت جوست ولی درجات این حقیقت جویی متفاوت است.

شاید بهتر بود از ضرورت فلسفه نمی گفتم كه از ضرورت حقیقت جویی می گفتم. چون به هر حال فلسفه تنها راه نیست. اما گفتم فلسفه شاید چون فعلا برای خودم وسیله بهتری سراغ ندارم!

+ نوشته شده در 4:48 بعد از ظهر توسط حقیقت جو.
شنبه 17 شهریور1386

  خيلي از قسمتهاي پيشين راضي نيستم. حرفهاي نگفته زياد توش هست! اگر چه نكاتي رو بيان ميكنند اما از نظم كافي هم برخوردار نيستند. اميدوارم خواننده محترم با ديد نقد مطالعه نموده و خيال بنده رو راحت بفرمايند!

 

 

اين عناوين كه دست و پا شكسته با هم بررسي كرديم ، مجموعه هايي هستند كه محصول تلاشهاي عقلند.

به نظر ميرسه مرزشناسي اين مجموعه هاي مدون از لحاظ ماهيت يه خورده سخت باشه.

بخصوص كه عوامل زباني و محيطي هم بازيگراني هستند در عرصه!!

 

يه مرور بكنيم:

الهيات:

كلام مسيحي است. كه به تبيين و دفاع از اموزه هاي مسيحيت ميپردازه.

در كشور ما معلوم نيست چطوري و با چه هدفي وارد شد و تبديل به اصطلاحي نامرتبط به قضيه شد...

توجه كنيد به رشته هاي مربوط به دين در دانشگاه عموما ميگن الهيات!!

 کلام:  

دانشي است كه غايتش اثبات حقانيت دينه!

تاريخ رو نگاه كنيم ميبينيم كه بيشترين حضور كلام ، در  درگيريهاي فكري عقلي بين فرق اسلامي بر سر انديشه هاي بنيادين اسلامي بوده است.

اين درگيريها در شكل گيري مباحث ديگر دانشها هم بسيار تاثير گذار بوده اند.

در يك برهه اي  ستون هويت هر فرقه اي ، انديشه اي كلامي بوده. برخلاف الان كه كلام قدرت و جايگاه خودش رو به فقه داده.به نظر ميرسه به حاشيه رفتن و بي خاصيت شدن كلام ناشي ازتضعيف و نابودي فلسفه در نتيجه كلام فلسفي است.

خلاصه انديشه هاي بنيادين ديني هر چند پر آسيب و نقص ، تحت اين عنوان بحث ميشده اند.

کلام جدید: 

دو تقرير كلي داريم يكيش به يك دانش جديد اشاره ميكنه با ماهيتي متفاوت از كلام. ويكيش تنها به ورود موضوعات جديد در  همون كلام سنتي اشاره ميكنه مثلا بر خلاف گذشته كه كلام صرفا به توجيه  اعتقادات ديني و مباحث نظري همت داشت ، كلام جديد نگاهش به كل آموزه هاي ديني بوده و مسايل عملي رو هم توجيه و دفاع ميكنه.. مثل مباحثي كه دكتر مطهري داشتند... اصل قضيه همون كلام سني است!

تقرير ديگر هم كه ماهيتا الهيات مسيحي در دنياي مدرن هست. و درواقع ترجمه و بومي شده ي الهيات مسيحي پس از رنسانسه...  اين كلام جديد خيلي اشتراك چشمگيري با كلام سنتي نداره. نه از حيث پيش فرضها و نه موضوعات و نه حتي اهداف!!!!... مثلا كلام قديم به اثبات حقانيت دين ميپرداخت در حالي كه كلام جديد به ارزش ترجيحي دادن به دينداري و انديشه ي ديني ميپردازه! (كلام قديم بر پايه ي منطق ارسطو مي انديشه و كلام جديد با منطق جديد و حتي منطق فازي بيشتر قرابت داره!!! )

حالا خدا توفيق بده يك مقاله ي مجزا در مورد تفاوتهاي ماهوي كلام جديد و كلام سنتي خواهيم پرداخت!...

 

دو تا اصطلاح ديگه مونده: فلسفه ي دين و دين پژوهي

اين دوتا رشته برخلاف دانشهاي پيش گفته ، هيچ تعهدي به دين ندارند. يعني خاستگاهي غير از دين دارند.

يكيشون خاستگاهش فلسفه است و اون يكي علم!

اين دو مكمل هم هستند و جامع مطالعات صرفا بشري از دين!

يعني اگر مطالعات صرفا بشري روي دين را بخواهيم بيان كنيم اين دو رشته آنها رو به طور جامع بيان ميكنند.

فلسفه ي دين يك فلسفه ي مضافه.

و دين پژوهي مجموعه اي از علومند كه موضوعشون رو دين قرار داده اند. بذاريد نپخته بگم علوم مضاف!!!

البته اين يك عنوانه براي تمام مطالعات رشته هاي علمي در مورد دين. كه تحت عنوان هر رشته ي علمي گرايشي در دين پژوهي در نظر گرفته ميشه. مثلا روانشناسي دين ، جامعه شناسي دين ، مردم شناسي دين ، تاريخ اديان و...

 

خب حالا بريم سر ابهامات و شلوغ پلوغي هاي ذهن جامعه ي خودمون....

اين نظامي كه واضح و روشنه مال غربه......... بعدا ميكم بناي اين نظام چيست و چرا ما دقيقا نتونستيم از اون پيروي كنيم....

وقتي مياي در جهان اسلام بالاخص ايران... مي بينيد كه همه چي قاطي پاطي ميشه!!!

منظور از فلسفه ي دين در انديشه ي برخي ميشه كلام فلسفي!!!!

دين پژوهي در بيان برخي ميشه تمام مطالعات مربوط به دين!!!

برخي هم از دين پژوهي منظورشون پژوهشهاي انجام شده در رشته هاي علوم اسلامي است.....................

 

خلاصه اصطلاحات به هم ميريزند...  و گاه در معنايي ضد آنچه  در خاستگاه خودشون (يعني غرب) بوده اند استفاده ميشن...

من  فكر ميكنم ما الان در يك برزخ هستيم!!

و در يك ناخودآگاهي نسبی!!!

 

 

در مورد دين پژوهي و فلسفه دين و ارتباطشون با كلام و الهيات يه توضيح مختصر ديگه اي مونده. درمورد ادبيات رايج هم نقدهايي هست كه در متن بعدي مينويسم.

 

 

 

 

+ نوشته شده در 7:22 قبل از ظهر توسط آسیه سادات بنیادی.
جمعه 9 شهریور1386

نقد يك ادبيات شلوغ پلوغ!!!

 

اين متني كه گذاشتم اول يه ريخت ديگه داشت. خيلي موجز كلام جديدو دين پژوهيو گفته بودم بعد رفته بودم سراغ مقايسه ي اون با فلسفه ي دين .... اما بخش اولش یعنی كلام جديد هي اضافه شد ... اين شد كه تكه تكه كردم... و با عرض پوزش دو قسمت ديگه هم داره اين نوشته!! خيلي هم شلوغ و بي نظم نوشته ام!

به شدت به نقد نيازمنده اين متن!!

 

كلام جديد !!

اولين بار توسط شبلي نعمان اين كلمه استفاده شد. اما به نظرم ميرسه كه اصطلاح شدن اين واژه به عنوان يك دانش نو،  توسط دكتر مطهري و شاگردانشون و در ايران اتفاق افتاد.

البته ايشون يك متكلم جديد به معناي درست این اصطلاح نيستند.. بلكه در واقع همون متكلم سنتي هستند با رويكرد جديد به مسايل روز.... اما به هر حال آغاز تنفس اين اصطلاح بودند.... و عملا الان كلام جديد چيزي غير از اون چيزي است كه ايشون ميپرداختند ... 

الان كلام جديد به نظر بيشتر توصيف الهيات معاصر غربه تا رشديافته ي كلام خودمون!!!!

مشكل سر 1- معنی جديد در این اصطلاح و  2- فرق اين دانش با كلام !   هست...

 آیا واژه ی جدید اشاره به هویتی جدید داره؟؟ یا صرفا نو بودن موضوعات مطرحند؟؟

هر دو گونه ی این استعمال وجود دارد. من به اون استفاده ی صرفا لفظی کار ندارم.میرم سراغ اصطلاحی که الان خودش رو به عنوان یک دانش بین ما مطرح کرده.(اگر چه همه مدعی دانش تازه ای هستند. اما صرفا همین تقریری که الان ازش ارایه میدم حقیقتا به دانشی مستقل از کلام اشاره میکنه.)

 

به نظرميرسه بعد از قرنها ركود در مباحث كلامي ، انديشمندان عصر بيداري يهو با الهيات مسيحي مواجه شدند.... كه هم كلام بود و هم نبود!!!!

از جهاتي همون كلام بود.... اما از حيث اهداف ، پيشفرضها ، موضوعات و روش و مباحث تقريبا هيچ شباهتي به كلام ما نداشت.... و انگار اساسا يك موجود ديگري بود!!

در انديشه ي غربي ها علمي به نام  New theology  يا  Modern theology  وجود نداره. و اگه گاهي اين تركيبو استفاده مي كنند صرفا ميخوان به زمان خاصي در دانش كلام اشاره كنند نه اينكه دانشی هست به نام الهيات جديد ... و تصرفي در ماهيت نميكنه اون صفتي كه براي الهيات ميارند....

مثل فيزيك قديم و جديد.. كه منظورشون فيزيك در برهه ي زماني خاصه... نه دو دانش متغاير...

اصطلاح كلام جديد به اين معناي بومي اي كه در مسلمانان بخصوص كشور ما داره استفاده ميشه.... فقط در بين همين افراد وجود داره...

جالبه كه کلام جدید در ادبيات جهاني دقيقا همون الهيات جديد مسيحي با همون معنايي كه خودشون ميگن هست!!! و منظور از جديد همان برهه ي زماني است كه دنياي مدرن باشه...

اما در هندسه ي دانشهاي خودمون....  اين تجديد كلام اشاره به هويتي متفاوت داره.... و نگاه هم كه ميكنيم ميبينم گسست جدي اي با كلام گذشته داره...

عملا ما گذشته ي كلام خودمونو بوسيده ايم گذاشته ايم كنار!..

بر خلاف انچه در نگاه اول به نظر ميرسه ، كلاممون رو امروزي نكرده ايم... بلكه حذفش كرده ايم مجموعه ی ديگه اي آورده ايم!! بومي كرده ايم... و ميخوايم بگيم كلاممونه!!

الان جوري شده كه دو چيز داريم .كلام قديم و كلام جديد!!.. ظاهرا كلام خالي نداريم!!

شايد به نظرتون اين يه نزاع لفظي بیاد... اما مساله واقعا این نيست. وقتي يك اصطلاح در يك فرهنگي تغيير ميكنه.... صرفا يه پديده ي زباني اتفاق نيفتاده!!!! در ذهن اون فرهنگ تغييري وقوع يافته.....

كلام در گذشته بيشتر ستيز بين فرقه هاي مختلف اسلامي بوده... به جاي شكل دادن يك هندسه عقلاني براي معرفت ديني...

كلام جديد پيوندي با اون كلام ندارد... و در واقع بومي شده ي الهيات كنوني مسيحي است!! همين است كه باید گفت كلام و كلام جديد كلا دو موجود متفاوتند...

من شخصا اعتقاد دارم گرته برداري از ديگران دردي از مرگ دانش و علم در ميان ما دوا نميكند... و چه بسا بر ان مي افزايد...

به نظرم ميرسه... نتونسته ايم براي مرگ فكر در ميان خودمون چاره اي بينديشيم... و اينجا هم مثل خيلي جاهاي ديگه هنر كرده ايم استقراض كرده ايم از دنياي غرب....

مساله خوب يا بد بودن غرب نيست.... مساله مرگ ماست! كه بر اون چشم مي پوشانيم!!

ما واقعا نتوانسته ايم گذشته و امروزمان را پيوند بزنيم....

شايد بگوييد پيوند زدني نيست...  و واقعا نميشد جسم انعطاف ناپذير كلام رو تغيير داد...  چگونه يك عمر كار نشده رو ميشه به امروز پيوند زد؟؟

مثلا اون كلام جدلي و فرقه اي... چگونه ميتواند براي اسلام امروز مفيد باشد..و بگذاريد بپرسم چگونه ميتواند مضر نباشد!!!!!؟... اصلا كجاش به  مسايل واقعي امروز مربوط ميشه؟؟؟

همين الان هم تنشهاي بين فرقه ها ناشي از جنجال هاي كلامي قديم ماست و دنباله ي عيني كلام قديم!!! ... كه اگر نيك بنگريم به بيماري هاي دهشتناكي مبتلاست....   و ديگه متانت و وجاهت علمي لازم رو درش نميبينيم....

اما آيا با سكوت در مقابل اين وضعيت و يا حتي فرار از اون ميشه تغييري ايجاد كرد؟؟؟

كلام ما بيمار بود... يه تلاش دفاعي خشن بين فرق اسلامي بود....  مدتها هم بود كه يه دعواهاي مرده و تكراري توسط عوام و خواص عوام زده شده بود...  و عملا به ركود انجاميده بود... و زمينه براي ورود الهيات مسيحي و جايگزين شدنش فراهم شده بود.

الهيات مسيحي غرب برخلاف کلام ما که یه مدت شور شده بود و یه مدت بی نمک َ آهسته آهسته ولي پيوسته تا امروز پيش آمده بود.... و به خوبي تونسته بود لااقل همزباني با بشر امروز داشته باشه. این شد که اومد و این پیر خسته رو به راحتی از میدون بدر کرد... اسمش رو هم تصاحب کرد!!

كلام جديد تفاوتهاي جدي اي با كلام گذشته ي ما داره هم از حيث منطقي تر شدن اهداف و هم گستره ي كارآمد تر روش و هم از حيث موضوعات و پيشفرضها... و هم هماهنگي بيشتري كه با ذهن امروزين بشر داره ....

كلام جديد به يك نظام عقلاني براي معارف ديني فكر ميكند. چيزي كه كلام در گذشته لابلاي جنجالها گمش كرده بود... 

با تمام اين بايد بپذيريم كه کلام جدید اگر چه بومی شده است اما بر مجموعه های کلامی گذشته ي ما سوار نيست! اگر چه از اين بابت كه محصولات گذشته براي امروز به شدت ناكارآمد هستند و چه بسا دچار مسمويتهايي هم هستند.... رهايي از تنشهاي اون گذشته ، يك حسن براي كلام جديد محسوب ميشه...

ولي از آن جهت كه صورت مساله ي اصلي (يعني ركود معرفت و انديشه در ميان ما) پاك شده ... و همچنين پيوند منطقي اي با گذشته و ذهن تاريخي فرهنگ و تمدنمون نداره... موجب شكافهايي در هويت فرهنگي و فكري ما است!! ... خب شايد اين حق امتي است كه تفكر رو تعطيل ميكند!!!

ما به جاي اصلاح خودمون عادت داريم صورت مساله ي عيوب خودمونو پاك كنيم!!!

من فكر ميكنم اين ريشه در عوامزدگي جوامع علمي ديني ما است و وامداري اين سيستم نزد عوام... ما جرات پذيرفتن اشتباهاتمونو نداريم...چون فقط كافيه بگيم اشتباه كرديم اينقدر دعوا كش داديم!!! تمومه.... ديگه مملكت برامون تره هم خورد نميكنند...

مجبوريم قرض كنيم!! بريم يه صندوقچه و سكه هاي طلا بخريم... يه جا دفن كنيم...بعد طي يك سناريو حرفه اي بيايم داد بزنيم كه ايناهاش گنج پيدا كردم... كه نه مردم شك كنند از كجا اينهمه پول آوردي... و نه هم بگن خاك تو سرش رفته قرض كرده...  

بسياري از اتفاقات فكري ما در يك معادله ي كنش و واكنش بين علما و عوام قابل تفسيره و بس!!! فكر ميكنم نقطه ي تفاوت عجيب و غريب ما با خيلي جوامع زير سر همين معادله ي پيچيده است!!!

/// بگذريم ///

خلاصه كلام جديد بر خلاف ادعايي كه در ظاهرش پيداست كلام نيست!! الهياته!! يك دانش غير بومي است . ادامه ي كلام نيست. بلكه به اعتقاد من اتفاقا اعلان مرگ اونه!! و ترجمه شده ي الهيات!!

سكوت مرگباري كه در دنياي علمي ما در مورد وحدت تئوريك اسلامي و اختلافات تاريخي فرق وجود داره نشانه ي خوبي براي مرگ كلام تاريخي اسلامي و پاك شدن صورت مسايل آن در جوامع علمي ماست....  

نميخوام كلام جديدو نفي كنم يا از كلام گذشته دفاع كنم و بهش تقدس بدم ... بلكه دغدغه ي من نسبت به سلامت حركت فكري يك جامعه و  صورت مساله هايي است كه پاك ميشن!!  و ادبيات محافظه كارانه اي كه اتخاذ كرده ايم!!!!

در نوشته ي قبلي گفتم كه دست به خلق ادبيات جديد زده ايم!!!.. اين حرف هم ميتونه اشتباه باشه و هم درست.... از اين حيث كه در اصل استقراض كرده ايم.... حرفم اشتباهه ... اما از اين لحاظ كه به حرفه اي ترين شكل بومي سازي ميكنيم...و نميخوايم اين وام گرفتنهاي مبنايي رو بپذيريم و حتي اعلان تضاد هم با غرب ميكنيم... و صورت قضيه رو به گونه اي آراسته ايم كه ذهن متوجه اتفاقي كه افتاده نميشه .... خب پر بيراه هم نگفته ام!!!

به قول يه دوست آلبانيايي من.... ايراني ها خيلي كلكن!!

 

نقد یادتون نره!

ادامه دارد

+ نوشته شده در 8:50 قبل از ظهر توسط آسیه سادات بنیادی.
دوشنبه 5 شهریور1386

تفكر نقدي يا روش نقد انديشه (رهزنان انديشه)

 

يكي از خوانندگان خوب وبلاگ در مورد عنوان اين سلسله نوشته (رهزنان انديشه) نكاتي رو به بنده گفتند طي يك ايميل كه بسيار دقيق و مفيد بود. از جمله مهمترينشون اين بود كه فرمودند عنوان مستقيم و رايج در دسترسي بيشتر افراد به نوشته ها تاثير بسزايي داره. بخصوص در سرچهايي كه ممكنه افراد در زمينه ي مغالطات انجام بدن يك عنوان رايجتر بهتر قابل دسترسي است.

ضمن تشكر از ايشون بابت تذكرات خوبشون ، ديدم بهتره عنوان خوش صورت رهزنان استدلال رو به واژه ي صريح مغالطات تغيير بدم...

 

و اما بعد...

امروز دو تا مغالطه رو خدمتتون معرفي ميكنم. 1- مقدمات منفي 2- انعكاس اشتباه

 

مغالطه مقدمات منفي (The negative premises *)

به اين صورت توجه كنيد:

. بعضي از جوانان دوستدار دين نيستند!

.. بعضي از دوستداران دين متفكر نيستند!

... پس بعضي از جوانان متفكر نيستند!!

 

خب؟

شما هم حس ميكنين يه خورده بي ربطن!!

در مقدمات يك استدلال دلايل و شواهدي هستند كه نتيجه از آنها به دست مياد... 

حالا اگه در يك قياس هر دو مقدمه منفي باشند ، يعني سالبه باشند و موجبه اي در بين نباشد نميتوان نتيجه اي بدست آورد...

يكي از شرايط كلي انتاج همه ي اشكال و ضروب قياس ، موجبه بودن حداقل يكي از مقدماته.

در مثالي كه زدم در واقع اينطوري گفته ايم : (صورت مغالطه)

. الف ب نيست

.. ب ج نيست

... پس الف ج نيست!!

 

ميبنيم كه هيچ ربطي 1- بين دو مقدمه و 2- بين مقدمات و نتيجه وجود نداره...  تا بشه به يك گزاره ي جديد دست يافت...  اون دو تا گزاره هر دو درستند اما در كنار هم نميتونند يك نتيجه ي جديد رو به دست بدن و يك قياس منتج رو بسازند و به قول معروف تاليفشون عقيمه.

هر وقت مقدمات استدلال همه منفي باشند. هيچ نتيجه اي نميشه ازشون گرفت. و هيچ گزاره ي جديدي خلق نميشن.

 

اين مغالطه خيلي راحت در گفتگوهاي ما اتفاق ميفتند.

مساله اي كه معمولا موجب ميشه متوجه عيوب موجود در استدلالمون چه در افكار و چه گفتار نشيم اينه كه معمولا ما يك عالم حرف ميزنيم و توضيح ميديم تا يه چيزي رو ثابت كنيم... و صورت بندي خلاصه و منطقي استدلال رو سعي نمي كنيم  جمع و جور كنيم ...  و وقتي اونها رو در نهايت به يك قياس دو مقدمه اي ارجاع ميديم يعني صورتبندي منطقي شو ارائه ميديم ميبينيم كه يك چنين موجودي از كار در مياد!!!

 

 

مغالطه ي انعكاس اشتباه! **  (The false conversion)

استدلال مباشر ، يعني استنتاج قضيه اي از يك قضيه ديگه ، خيلي رواج داره. خيلي مواقع ما ممكنه از يك گزاره ي تك و تنها به يك گزاره ي ديگه دست پيدا كنيم. يعني در واقع با اذعان به صدق يك گزاره ميشه در مورد چند تا گزاره ي ديگه هم حرف زد!

براي اين كار چند تا روش هست. يكي از اين روشها عكس مستوي بود.

ميدونيم كه عكس يك قضيه ي صادق در صورتي كه موجبه ي جزئيه و سالبه ي كليه باشه ، صادقه!

خب حالا اگه كسي خيال كند چون يك قضيه اي صادقه حتما عكسش هم صادقه مرتكب خطا شده.

مثلا :

چون وقتي از ‹‹ هيچ آدمي سنگ نيست ›› ميشه نتيجه گرفت كه ‹‹ هيچ سنگي هم انسان نيست›› ...

آدم به اين اشتباه بيفته كه ‹‹ بعضي انسانها مسلمون نيستند!!! ›› نشون ميده كه ‹‹ بعضي مسلمونها انسان نيستند!!!! ››

حالا من يه مثال واضح زدم و يه جورايي طنز شد... ولي گاهي آدم متوجه نميشه چنين استنتاج كرده!

بحث اين نيست كه لزوما چنين عكسي كاذب خواهد بود... مساله اينه كه هيچ پيوند منطقي اي برقرار نيست و عكس گزاره هاي موجبه كليه و سالبه ي جزئيه ، لازم الصدق نيستند. و نسبت به صدق و كذبش نميشه قطعيت و شموليت داد.(البته فكر ميكنم با توجه به رابطه ي موضوع و محمول ميشه حرفهاي دقيقتري هم زد... اين باشه براي بعد!)

 

بذاريد بيشتر توضيح بدم:

4 صورت براي گزاره ساده بيشتر نداريم:

1- هر الف ، ب است.          مثال(گزاره صادق): هر سيبي ميوه است. 

2- بعضي الف ، ب است.     مثال: بعضي ميوه ها سرخند.                    

3- هيچ الف ، ب نيست.      مثال: هيچ سنگي آدم نيست.              

4- بعضي الف ، ب نيست.   مثال: بعضي ميوه ها سيب نيستند.

 

خب فقط شماره هاي 2 و 3 (موجبه ي جزئيه و سالبه ي كليه) ميتونند به ما عكس لازم الصدق ارائه بدند...    (بعضي سرخها ميوه اند ، هيچ آدمي سنگ نيست.)

نميدونم اين جدول تا چه حد ميتونه مفهومو برسونه.

در ستون دوم ، صورتهاي گزاره رو نوشتم و در ستون دوم صورت صحيح و اشتباه استدلال رو آوردم.

 

 

گزاره

نتيجه گيري (استدلال به عكس)

صحيح

اشتباه

1

هر الف ، ب است.

________

هر ب ، الف است.

2

بعضي الف ، ب است.

بعضي ب ، الف است.

 

3

هيچ الف ، ب نيست.

هيچ ب ، الف نيست.

 

4

بعضي الف ، ب نيست.

_________

بعضي ب ، الف نيست.

 

 

 

* فكر كنم صفتو اشتباه دارم ترجمه ميكنم.يه كلمه ي ديگه رو استفاده ميكنن. الان يادم نمياد فعلا همين نگتيو رو ميذارم.

**  اسم اين مغالطه رو استاد خندان گذاشته اند ‹‹ايهام انعكاس››!...  راستش من ‹‹انعكاس اشتباه›› رو ترجيح ميدم!

+ نوشته شده در 9:0 بعد از ظهر توسط آسیه سادات بنیادی.
یکشنبه 28 مرداد1386

تفكر نقدي يا روش نقد انديشه

سلام.مغالطات صوري رو داشتيم با هم بررسي ميكرديم. دومين مغالطه اي كه معرفي ميكنم خدمتتون مغالطه ي رفع مقدمه.

 

* مغالطه ي رفع مقدم! (Denying the antecedent)

ديديم كه يك گزاره ي شرطي صادق اين قابليتو داره كه با تركيب وضع مقدم و رفع تالي خودش يك استدلال (قياس استثنائي كه در منطق جديد بهش منطق گزاره ها ميگن ) رو شكل بده.

خب صورتهاي درست يا به قول معروف ضروب منتج اين استدلال رو دوباره مينويسم.

1)      گزاره ي شرطي + وضع مقدمش (كه وضع تالي رو نتيجه ميده)

. الف آنگاه ب

.. الف

... پس ب

2)      گزاره ي شرطي + رفع تاليش (كه رفع مقدم رو نتيجه ميده)

. الف آنگاه ب

.. ~ ب

... پس ~ الف                   (~ ب  يعني منفي ب)

 

صورتهاي غير منتجش هم 2 تا هستند.

خب مغالطه ي صوري اي كه در اين استدلال صورت ميگيره. استنتاج از صورتهاي غير منتجش هست.

يكيشو قبلا گفتيم.

مغالطه ي رفع مقدم به اين صورته كه از عدم وقوع مقدم ، عدم وقع تالي (كه معلول انحصاري مقدم نيست)  نتيجه گيري شه.... در حالي كه عدم وقوع مقدم خودش منوط بر عدم وقوع تالي است...

بذاريد از همون مثال قبلي استفاده كنم.  

صورت صجيح استدلال اينگونه است:

. اگر الف آنگاه ب                             اگر بچه ادرار كند آنگاه لباسش خيس خواهد شد

.. ~ ب               (رفع تالي)             لباس بچه خيس نشده است

...  پس ~ الف         (رفع مقدم)        پس بچه ادرار نكرده است

 

خب حالا ميشه يكي برعكس كنه و از رفع مقدم ، رقع تالي رو نتيجه بگيره.... يعني بگه بچه ادرار نكرده پس لباسش خيس نشده! و چون مطمئنه كه الان وقط ادرار بچه نيست خيالش راحت شه كه لباس بچه خيس نيست....

اين نتيجه گيري اشتباه براي خانومهايي كه اساسا با لباس خيس بچه مشكل دارند ... اهميت فراوان داره!

چون ممكنه لباس بچه در يك فرايند ديگر از جمله بازي با ليوان آب خيس شده باشه...  و فقط كافيه كه لباس مشكوك الطهاره باشه.... ديگه خدا به اون نتيجه گير بي دقت رحم كنه!!!

 

صورت مغالطه رو هم اجازه بديد بنويسم:

. اگر الف آنگاه ب                             اگر بچه ادرار كند آنگاه لباسش خيس خواهد شد

.. ~ الف               (رفع تالي)          بچه ادرار نكرده است

...  پس ~ ب         (رفع مقدم)         پس لباس بچه خيس نيست!!

 

براي رها شدن از اين مغالطه هم بايد روي نقطه ي مغفول دست گذاشت. يعني انحصاري نبودن رابطه ي عليت مقدم و تالي. يعني اشاره به علت هاي ديگه اي كه ميتونن تالي رو واقع كنند. در مورد مثالي كه زدم كافيه به احتمال خيس شدن لباس بچه در هنگام آب خوردن اشاره بشه...

 

يه نكته!

همه ي گزاره هاي شرطي در اين معادله كه گفتم نميگنجن. برخي گزاره هاي شرطي ، دوشرطي اند... يعني هم از وضع تالي ميشه به وضع مقدم رسيد و بالعكس و هم از رفع مقدم به رفع تالي و بالعكس...

اين به خاطر نوع ارتباط منطقي بين مقدم و تالي است...

در گزاره هاي دوشرطي در واقع يك ارتباط علي و معلولي انحصاري ، وجود داره. در حالي كه در گزاره هاي شرطي معمولي اين طوري نيست.

در گزاره هاي دو شرطي در واقع دوگزاره داريم در يك گزاره ... يك گزاره كه عليت وقوع مقدم رو براي تالي بيان ميكنه و گزاره ي ديگه اي كه معلوليت انحصاري تالي رو براي مقدم بيان ميكنه و يا همون رابطه رو از سوي تالي هم به سوي مقدم برقرار ميكنه . وخب سعي شده يك صورت زباني كوتاه براش گفته شه

بيشتر توضيح بدم:

اونچه در صورت گزاره ي شرطي صادق وجود داره رابطه ي علي بين وقوع مقدم و وقوع تالي است. صدق يك گزاره ي شرطي هم به وجود همين رابطه ي علي است.

يعني وقوع مقدم علت وقوع تالي است و از وجود اين رابطه ما استفاده ميكنيم در استدلال..

گاهي هم ممكنه اين رابطه ي علي انحصاري باشه . يعني گاهي مقدم ‹‹ تنها علتِ ›› وقوع تالي است. و علاوه بر اينكه وقوعش منجر به وقوع تالي است عدم وقوعش هم منجر به عدم وقوع تالي خواهد بود...  

و همينطور برعكس وقوع تالي نشون دهنده ي وقوع مقدمه و عدم وقوعش نشون عدم وقوع مقدم!!!

برخلاف اون نوع اول كه گفتيم و مقدم ، تنها يكي از علل وقوع تالي بود.

اين نكته يك توصيف مادي است. و به خاطر اينكه يه خورده صوري كنيم تفاوتو...  اين رابطه ي علي انحصاري رو در صورتبندي منطقي  با  ‹‹ اگر و تنها اگر ››  بيان ميكنيم...  

 

يه مثال بزنم:

. اگر و تنها اگر خورشيد در اسمان باشد ، روز خواهد بود

1)  .. خورشيد در اسمان است                   2) .. روز است

     ... پس روز است                                     ... پس خورشيد در اسمان است 

3)  .. خورشيد در اسمان نيست                 4) .. روز نيست

     ... پس روز نيست                                   ... پس خورشيد در اسمان نيست

مي بينيم كه هر چهار ضرب منتجن.

 

 

معمولا ما در گفتگوهامون خيلي با قواعد صوري منطق حرف نميزنيم. لهذا كشف نوع ارتباط تالي و مقدم است كه ذهنو كمك ميكنه بفهميم از با يك جمله ي شرطي چي ميشه كرد!

 

 

نقد يادتون نره

ادامه دارد

+ نوشته شده در 3:10 قبل از ظهر توسط آسیه سادات بنیادی.
سه شنبه 23 مرداد1386

نقد يك ادبيات شلوغ پلوغ!!!

 

این متن فکر میکنم بسيار قابل نقده! احتمال هم  داره بعدا خودم نقدش کنم!

شايد در اين فرض من كه ((با ادبياتي در حال شدن در مطالعات مربوط به دین)) مواجهيم شما بحث داشته باشيد! بخصوص خیلیها ممکنه این حرفو با متغیر دونستن ذات دین مساوی بگیرند!!

اما واقعيت اينه كه تحولات چشمگيري پس از انقلاب اسلامی ایران در دنياي فكر ديني ما افتاده....  كه تفكر ديني ما رو به نوزايش واداشته ، هر چند جامعه ي حوزه و دانشگاه ما ظاهرا هنوز كه هنوزه مستعد به بار نشاندن اين نوزايش نيستند!

اما به هر حال پس از انقلاب محافل علمي ديني ما به سرعت آبستن تحولات فكري بنياديني شدند و با سرعت بي سابقه اي بسياري مباحث و مسايل و حتي رويكرد (هر چند نه خيلي خودجوش!) شكل گرفته و مطرح شدند... 

اين تحول كه سكوت قرنها ركود رو بايد ميشكست مسلما بزرگترين مشكلش ، اولا حركت فراگير!! ، و دوما نظم يافتگي است... اينه كه به نظرم ميرسه يك بي نظمي هايي قابل مشاهده است.... البته شايد بي نظمي واژه ي درستي به نظر شما نرسه و اونو منفي بدونيد... اما بنده واژه ي ديگه اي پيدا نكردم و اينو نشانه ي حركت و پويايي ميدونم و لازمه ي جنبش درونزای علمی !! البته در صورتي كه اين بي نظمي طبيعي به توليد و نظم يافتگي ختم بشه!

اين حركت ، سعي ميكنه يك هويت مستقل و بخصوص بومي رو براي خودش رقم بزنه و از هر گونه وصل به نظر اومدن به عقبه ي حركتهاي ديگه ظاهرا ابا داره! اينه كه سعی کرده به خلق ادبيات! دست بزنه.... نمونه ي بارز اين قضيه رو دستكاري در اصطلاحات رايج ميدونم...  و يا خلق اصطلاحات و بعضا مفاهيم بومي!... خلاصه تبعيت نكردن از ادبيات جهاني رايج!...  نقد قضیه بماند برای بعد!

 

اين عرضم در قلب معنايي مفاهيمي همچون دين پژوهي ، فلسفه دين  و خلق مفاهيمي مثل كلام جديد متبلوره!

 

شكل گرفتن مباني مطالعات جديد حول دين در غرب و جهان مسيحي ، از يك طرف و ركود چندين قرنه ي توليد فكر در جهان اسلام از سوي ديگه موجب شده كه هم در سيطره ي اون ادبيات بومي مسيحي كه غالب است باشيم و هم اون ادبيات نتوانند به طور كامل و بي نقص براي ما يك دانش واقعي به ارمغان بيارن....  

و حقيقتا از اون همه تلاش واقعا شگفت انگيز و تحسين برانگيز! بدون نقد جدي طحفه اي نخواهيم برد!...

مشكل اينه كه بعضي فكر ميكنند دانش رو صرفا بايد آموزش ديد و ترجمه كافي است!!! 

و بعضي هم از سر تعصب نه يك نگاه عقلاني و منطقي با مطالعات غربي سر ستيز دارند!! و همينطور بدون هيچ تئوري معقولي سعي در افتراق بافي!! با غرب دارند...

در حالي كه تنها راه باروري ، نقد است و تفكر خلاق!

خلاصه دو نوع مواجهه ي منفعلانه و پرخاشگرانه!!! رو در برابر غرب و انديشه ش شاهديم... و متاسفانه مواجهه ي نقادانه ي قوي واقعا كم داريم...

 

خب حاشيه زياد نرم!

بريم سراغ اصطلاحاتي كه گفتيم...

 

الهيات (Theology )!

اين لفظ همونطور كه درش معلوم هست... يادگار دنياي سنته . در دنياي مسيحي زاده شد. بعد به این صورت ترجمه و وارد تعبیرات ما شد... 

در لغت به معناي خداشناسي است ... و به معارف مربوط به خداوند و دین اشاره داشته

خلاصه الان يعني ديالوگ و سخنگويي دين است با بشر!

خيلي رو اين اصطلاح كه در ادبيات جهاني معنايي تقريبا مشترك داره كار نداريم اگر چه در درونش وقايع اتفاقيه كم نيفتاده...

هر چند شايد خيلي مهم نباشه. اما اين اصطلاح همبستگي زباني و مفهومي كاملي با گذشته ي جهان اسلام نداره.و حتي همين الان هم با اغماض استفاده ميشه!و اون معنایی که در دنیای مسیحیت داشت رو نداره...  يه جورايي فقط عنواني شده براي يه تعداد رشته ي دانشگاهي....

خيلي حساس نبايد بود اما بی دقت هم نباید بود....  ورود اين اصطلاحات به دنياي ما نشان وقايعي در ميان ما داره... ۱- ضعف ما در بروز كردن دانشمون ۲-شكافي كه بين دنياي علم و مذهب افتاد... 

معتقد به ستيز كور با دیگران نيستم... اما همين انفعال ناخودآگاهانه است كه ذهن يك ملت رو معيوب ميكنه!!

در غرب تقريبا مساوي با كلام ما استفاده ميشده... الانم اونجا همین معنا رو میرسونه.مدعیات دین!

مسيحيت هيچ وقت اين تركيب علوم ديني متنوع ما رو نداشته .... و همون معارف خيلي ساده و تجريد نشده شونو تحت عنوان  آموزه هاي ديني مي آوردند....

الهيات ، اينجا كه اومد (در ابتدای شکل گیری نهادی به نام دانشگاه در ایران) به دليل معنايي كه ازش شد : (( آموزه هاي ديني )) ، به تمام معارف و رشته هاي مربوط به حوزه ي دين و چه بسا گسترده تر ازاون يعني معارف غير تجربي اطلاق شد و كم كم استفاده هم شد .... و كلا مساوي با مفهوم علوم ديني شد براي ما ، لهذا بيش از الهيات مسيحي است از حيث تنوع معارف!....

ما يه چيز داشتيم به نام علوم ديني و رشته هايي كه ذيل اون در يك تجريد منطقي معارف شكل گرفته بودند ، هرچند در اين تجريد بحث و گفتگو هم بود ....   مي بينيم در تولد دانشگاه همه رو ذيل عنوان الهيات آوردند ...

در واقع يه استقراض زباني شد از دنياي غرب!! در نتيجه ي ضعف شديد محافل علمي ديني ما بخصوص حوزه ها ....

خب حالا بگذريم كه اين ناشي از بي دقتي و همسان پنداري مفهوم دين در مسيحت و اسلام بود و... به همسان سازي هم در خيلي حوزه ها منجر شد.... خلاصه ناخودآگاه يا خودآگاه باعث ديالوگ معيوبي شد كه حالا بعدا روش صحبت ميكنيم!

الانم بايد بپذيريم كه با تمام پتانسيلهاي بي نظيري كه داريم و با تمام شعارهايي كه ميديم هنوز هم در حال استقراض هستيم از غرب!!! چون قرنهاست نيانديشيده ايم!!! يا بسيار نادر و ضعيف و منفعلانه انديشيده ايم...  كه در مقياس تمدني انصافا  بايد گفت كلا نينديشيده ايم!!!

 

خب بگذريم!

(نقد هم يادتون نره )

 

كلام!

كلام رو دانشي تعريف ميكنند كه به[كشف] ، بيان ، تبيين و دفاع از اعتقادات [انديشه!] ديني ميپردازد.... با الهيات فرق ميكنه.. هم از حيث خاستگاه و هم اخص ازاونه....  

شخصا كلام رو فن كشف و تبيين انديشه ي ديني در ديالوگ با انتظار جامعه ي بشر از دين ، و مجموعه ي نتايج اين تلاشها ميدونم كه از علوم و فلسفه تغذيه ميكنه و به نظرم ميرسه تفاوتي اساسي با علوم و فلسفه داره و اون داشتن غايتي غير از كشف حقيقت مطلق است و در واقع خواهان تحقق ذهني خواست معرفتي دينه!! و مباحثش دفاع از انديشه ي ديني رو نتيجه ميده! در واقع ماهيتا به كرسي نشوندن حقيقت كشف شده است!! و پيشفرض اساسي ش اينه كه آموزه هاي دين رو ذاتا معرفتي درست بدونيم...

بعضي اين حرفو به معناي رد كلام ميدونند...  

اما من اينو صرفا يك ماهيت شناسي تلقي ميكنم نه ارزيابي كلام.... به هر حال دفاع از حقيقتي كه كشف شده اگر چه خودش كشف حقيقت نيست ! اما ميتونه فعل پسنديده اي باشه...

مشكل اينجاست كه چهره ي  زياد با شكوهي از بحث و جدلهاي كلامي بر جاي نگذاشت برخي مشاجرات و تعصبها و جدلها و تكفيرها  .... به گونه اي كه علم بودن كلام رو بخصوص فلاسفه به چالش كشيدند...

[با فاكتور گرفتن مناقشه بر سر دانش بودن كلام] يك چنين دانشي داريم ، و  مجموعه ي گزاره هاي منتج از اين فرايند (تبيين و دفاع از حقايق بنيادين ديني) رو علم كلام ميناميم! كه روشش هم عقلي است (اين به معناي برهاني نيست.)

اصطلاح کلام كاملا بومي است!!

در مورد كلام بخصوص كلام فلسفي، حرف زياده ، مثلا اينكه در يه جاهايي با فلسفه ي دين غرب از حيث ماهيت و مباحث تداخل ميكنه ....  بقيه شو ميذارم تو بحث كلام جديد صحبت كنيم.

 

فلسفه ي دين:

خب!

طي قرون اخير كه بشر از متن دين اومد بيرون و به دين نگريست!! دانشي به نام فلسفه ي دين پديد اومد...

تعبير فلسفخ ي دين همينطور همينطور كه معلومه در دنياي فلسفه جا داره... يعني نوعي فلسفه ي مضافه.. كه در سده هاي اخير متولد شده... و عمري به مراتب كمتر از الهيات و كلام داره... هر چند با اغماض ميشه گفت مباحثش ولي چندان نوظهور هم نيستند.... اما به هر حال اين شاخه ي فلسفي به دو سه قرن هم عمرش نميرسه....

بخوايم يه تعريف ارائه بديم ميشه گفت (( فلسفه ي دين مداقه و نگاه فلسفي پيرامون دين هست))   به ديگر بيان مطالعه ي فلسفي واقعيتي به نام دين!!

اين اصطلاح رو نبايد يك چيز ديني دانست و فلسفه ي ديني پنداشتش !! چون در ذات خودش هيچ ارتباطي با دين نداره و در واقع مطالعه ي فلسفي دين و پيرامونش هست.

خب تعريفي كه من كردم خودمو راستش راحت كردم... بر سر تعريف فلسفه ي دين اتفاق قابل تكيه اي نيست... دشواري تعريف فلسفه ي دين بر سر وجود اصطلاحات ديگه اي مثل كلام فلسفي، كلام جديد هست.. كه برخي اونا رو چيزي غير از فلسفه ي دين نميدونند و برخي اونها رو مستقل از اون ميدونند!

 

 (کلام جدید و دین پژوهی و نتیجه گیری رو در شماره های بعد خواهیم نوشت)

نقد يادتون نره!!!  احتمالا نوعي تعارض بين خودمون و غرب رو در ذهن شما آوردم. اماکار به همچین چیزی ندارم فعلا سعيم اينه كه تعامل رو بررسي كنیم و به جهت تبارشناسي مفهوم اشاره به خاستگاهش ميكنم نه چيز ديگه اي!

 

ادامه دارد

+ نوشته شده در 1:27 بعد از ظهر توسط آسیه سادات بنیادی.
جمعه 19 مرداد1386

تفكر نقدي يا روش نقد انديشه


ريشه ي تاريخي مغالطات به سوفيستها بر ميگرده... كه ارسطو در تحليل اونها طبقه بندي سيزده گانه ي مغالطاتو مطرح و اونها رو در دو دسته ي كلي لفظي و معنوي تقسيم كرد. بعدها در ميان منطقيون مسلمان هم از او پيروي شد.. البته نو آوري هايي هم صورت گرفت..

مغالطه در شمار صناعات خمس (برهان – جدل – مغالطه – خطابه – شعر) اومده.

به نظر من مطالعات جدي و پيگير رو به گونه اي مستقل در اين زمينه منطق دانهاي متاخر غرب داشته اند... كه موجب گسترش اين بحث شده..

به گونه اي كه بحث مغالطه صرفا از حالت يه فن! (صنعه) خارج شد و هر گونه خطا و خدشه اي در فرايند صحيح تفكر و استدلال و استنتاج رو وارسي كرد.

منطقيون متاخر (غربي) ملاك شناخت مغالطات رو بر صوري بودن يا غير صوري بودن گذاشتند. كه نسبت به تلاشهاي ارسطو جامعتره...

  • يه سري مغالطات هستند كه در مقام گفتگو و بيان يك مدعا يا در رد و دفاع آن اتفاق ميفتن....  

در اين مغالطات اساسا يك استدلال حقيقي اتفاق نميفته و بلكه معمولا به طور عمدي حيله و ترفندي به كار ميره كه در جاي استدلال ميشينه... خلاصه به نوعي مستقيما به رفتار فكري و گفتاري دخيل در استدلال بر ميگردند... و عواملي خارج از ذات استدلال وجود دارند  ... (در منطق قديم عمدتا از اين منظر نگاه ميشده)

 

  •  اما يه سري هم از مغالطات هستند كه در فرايند خود استدلال رخ ميدن.. (اين قسم در پي دقت هاي فلسفي متاخرين در استدلال و آسيبهاش طرح و بررسي شدند) . خفي تر از نوع اولن ...  و معمولا ناخودآگاه سلامت فكر رو به خطر ميندازن...

الان ديگه اون مدل جدلي قديم و حيله كردن در بحث واقعا تابلوست و نادر... و تقريبا راحت قابل تشخيص است....

امروزه بيشتر خلل در خود استدلال بسيار رخ ميده و فرد خودش هم قرباني اين نوع مغالطه است...

هر چند شايد اين تقسيم بندي از مغالطات خودش دچار نقص منطقي باشه و قسيمها نسبت به هم مانعيت دقيق نداشته باشند يعني به هر حال هر نوع مغالطه خودآگاه و يا ناخودآگاه انديشه و استدلال رو معيوب ميكنند ..  اما به هر حال با حذف يه سري ظرافت هاي فلسفي!!! عملا با اين تفكيك كارمونو يه خورده منظم تر ميكنيم...

 

اجازه بديد بيشتر به قسم دوم يعني سقم در استدلال بپردازيم... يعني از اون مدل مغالطات كه به اخلاق و رفتار افراد برميگرده فاكتور بگيريم... اين قسم دوم كليدي تر هست و براي شناخت اون قسم اول هم راهگشاست...

خب!

بيماري استدلال ازدو طريق پيدا ميشه:

1-     اشكالي در مقدمات هست (مغالطات غير صوري The informal fallacies)

2-     علي رغم سلامت مقدمات ، صورت استدلال دچار ايراد منطقي است (مغالطات صوري  The formal fallacies)

 

مغالطات صوري تعداشون خيلي نيست و تحت عنوان قياسها و استدلالها آورده ميشن.. ولي مغالطات غير صوري الي ماشاالله هستند و دامنه ي وسيعي دارن.. و نميشه يه ليست جامع و مانعي ارائه كرد. با رشد ذهن و دانش ، دامنه ي اين مغالطات هم هي افزوده شده و ميشه.. چرا كه گزاره هاي حاكم بر اذهان هر لحظه در صيرورت و شدن هستند... و خيلي خيزشي و نا محسوس در دنياي ذهن و زبان و حتي عينيت زندگي او اتفاقاتي ميفته كه معمولا جز توسط نگاه تيز بين و فيلسوفانه!!! رصد نميشن...

 

اهميت شناخت مغالطات و علل و ريشه هاشون از اين جهت هم خيلي قابل توجهه كه انسان رو در فهم سرشت استدلال درست خيلي كمك ميكنه...

شخصا فكر ميكنم آدم استدلال رو خوب نخواهد فهميد مگر اينكه از اين الگوهاي غلط انداز استدلال سر در بياره! و گردنه هاي آسيب رو در صورت دادن يك استدلال درست تشخيص بده... و سره رو از ناسره تفكيك كنه.

 

خب از مغالطات صوري شروع كنيم:

در مغالطات صوري اتفاقي كه ميفته خلل در صورت استدلاله... برهان غلطي شكل ميگره كه ناقض قواعد استدلال هست كه در وهله ي اول پي بردن به اين نقض قاعده يه دشواري هايي داره...

يعني تركيب صوري عناصر استدلال دچار مشكلي است كه پيوند منطقي مقدمات و نتيجه رو ميگسلاند! در واقع مقدمات ، نتيجه اي كه ظاهرا به ذهن ميرسونند رو پشتيباني نميكنند! و اصلا به صدق نتيجه مربوط نيستند... خلاصه سلامت و استحكام منطقي برهان از بين ميره...

نسبت به نوع استدلال (قياس و استقرا) هم ميشه مغالطاتو تقسيم بندي كرد كه اينم با اجازه لحاظ نميكنم و همينطور هر چي به خاطرم اومد معرفي ميكنم و ذيلش البته سعي ميكنم معرفي خوب و زود فهم و كاربردي اي ازش ارائه بدم و قلمرو وقوعش رو هم خوب با هم بررسي كنيم!

خيلخب فكر كنم كافي باشه! بهتره بريم سراغ معرفي خود اين الگوهاي معيوب!

معرفي تعدادي از مغالطات صوري در استدلال

1-     مغالطه ي وضع تالي (Affirming the consequent)

اين مغالطه در قضاياي شرطي اتفاق ميفته. كه در منطق قديم بهش قياس استثنائي متصل ميگن.

ميدونيم كه در جملات شرطي مثل : (( اگر الف ، آنگاه ب )) قسمت ((اگر الف)) رو مقدم و ((آنگاه ب )) رو تالي ميگيم.

وضعيت استنتاج از اين نوع گزاره رو در شرايط مختلف ميدونيم.

ميدونيم كه در يه گزاره ي شرطي وضع مقدمه و رفع تالي فقط ميتونه چيزي رو به ما نشون بده... و در صورتهاي ديگه هيچ نتيجه ي منطقي اي نميشه گرفت و گزاره نسبت به واقعيت ساكته!

يعني تنها

1- با وضع مقدم (يعني صدقش) ميشه وضع تالي رو نتيجه گرفت...

2- و از رفع تالي (يعني كذبش) ميشه رفع مقدم رو نتيجه گرفت...

در 2 صورت ديگه ي اين نوع قياس (رفع مقدم يا وضع تالي) نميشه هيچ نتيجه اي بدست اورد... خلاصه به قول من تركيب استدلالي نسبت به كشف واقعيت جديد سكوت ميكنه!

 

خب! اينها كه گفتم پيش نيازهاي بحث بود . بريم سر اصل بحث:

صورت استدلال صحيح قياسي تو اين بحث اينگونه است كه:

. اگر الف آنگاه ب                      اگر بچه ادرار كند آنگاه لباسش خيس خواهد شد

.. الف               (وضع مقدم)     بچه ادرار كرده است

...  پس ب        (وضع تالي)       پس لباس بچه خيس شده است

خب حالا اگر كسي بياد تالي رو ثابت كنه و مقدم رو نتيجه بگيره مرتكب خطاي منطقي شده. جاي كه منطق حكم به سكوت ميكنه.يعني عقلا نميشه از مقدمات نتيجه اي گرفت... و فرد لطف فرموده و از خزانه ي غيب نتيجه گرفته اند!

 

بيشتر بررسي كنيم :داريم ((اگر بچه ادرار كند آنگاه لباسش خيس خواهد شد))

حالا فرد بياد از اينكه لباس بچه خيسه!! نتيجه بگيره كه بچه ادرار كرده!!!....

در واقع ايشون اينطور استدلال كرده كه: (صورت مغالطه)

. اگر الف آنگاه ب                       . اگر بچه ادرار كند آنگاه لباسش خيس خواهد شد

..  ب              (وضع تالي)         .. لباس بچه خيس است

... پس الف!     (وضع مقدم)        ... پس بچه ادرار كرده است!!!! 

واضحه كه خيس بودن لباس به تنهايي نميتونه دليل بر ادرار كردن بچه باشه!

اگر چه احتمال وقوع يافته بودنش رو تغيير ميده و بالا ميبره.

 

 

راه دفع اين مغالطه بررسي علل ممكن ديگر در وقوع تالي است.

مثلا اگر در گفتگو با فردي كه چنين اشتباهي در استنتاجش هست... علت ديگري رو در تركيب با وضع تالي قرارداده و بهش ارائه بديم به سادگي متوجه اشتباهش خواهد شد...

مثلا بگيم اتفاقا اگر بچه روي سطح خيسي نشسته باشد هم خيس خواهد شد!!

اينطوري ذهنش متوجه اشتباهي كه  در يافتن ارتباط بين خيس شدن و ادراربچه داشته ، خواهد شد.

 

 داخل پرانتز:

يه ريشه هايي هست كه اين مغالطه شيوع داره. ما معمولا به حسب عادت يه سري احتمالات قريب به يقين رو با نتيجه ي استنتاج منطقي كه در صورت صدق مقدمات متصف به قطعيت هستند اشتباه ميگيريم.

مثلا اون تشخيص مغالطه آميز اكثر مادرها معمولا مطابق با واقع از اب در مياد!

نفس اون نتيجه ي مغالطه آميز (وضع مقدم) محال نيست ، ممكنه ... (ديديم كه مقدمات سكوت كرده بودند چه در وضع و چه در رفع مقدم)، اما اين امكان وقتي به صورت نتيجه ي يك استدلال قياسي مطرح ميشه ... مغالطه صورت گرفته...  

در چنين استدلالي اگر چه وضع تالي خنثي نيست نسبت به وضع مقدم و به گونه اي با وضعيت منطقي وضع مقدم مرتبطه .اما اين ارتباط صرفا در تغيير وضعيت احتمال وقوع مقدمه نه خود وقوع!!

در يك استدلال قياسي نتايج يقيني هستند نه ظني و احتمالي... اشتباه ما معمولا به غفلت از اين نكته برميگرده ... و گرنه سكوت قياس در مورد موضوعي به معني فقدان هر گونه احتمال و عدم جواز بررسي نيست....

منطق ميكوشد رفتار ذهن ما رو با محتوياتش صحت و سلامت ببخشه.... اولا اونها رو ماهيت شناسي كنه و دوما بر اساس ماهيتشون اونها رو در مسير ساماندهي تفكر ارزيابي كنه. يكيش همين جاي يقين و احتمال هست كه ما با قاطي پاطي كردنشون كلي مغالطه خلق كرده ايم....

مادر با كمك احتمالاتي كه از تجربه ي زندگي با اون وروجك كوچولو در ذهنش داره واقعيات رو پيش بيني ميكنه نه صرفا به مدد ارتباطات منطقي گزاره هاي قطعي و استدلال قياسي!!...

لهذا اگر چه ممكنه هميشه تشخيصش درست از كار در بياد به خاطر تسلطي كه به محيط داره ... اما احتمال خطا هم در تشخيصش وجود داره...

مشكل اينه كه ما به اتفاقي كه درذهنمون ميفته وقوف كامل نداريم... لهذا با اون برداشت احتمالي مثل ي نتيجه ي قياس يقيني برخورد ميكنيم... و اگر به سكوت قياس در مساله دقت كنيم و احتمالي بودن وضع مقدم رو از اين سكوت در يابيم... مغالطه اي اتفاق نخواهد افتاد.

 

 

 

 

نقد ياد تون نره!

ادامه دارد

+ نوشته شده در 9:10 قبل از ظهر توسط آسیه سادات بنیادی.
جمعه 12 مرداد1386

گفتگويي در مورد  كلام، الهيات ، فلسفه ي دين ، دين پژوهي ... و كلام جديد (1)

نقد يك ادبيات شلوغ پلوغ!!!

 

اجازه بديد از كلام جديد شروع كنم... اصطلاح كلام جديد رو معمولا در مورد يه سري مباحث عقلي جديد دور و ور دين استفاده ميكنند!

در مورد معناي اين اصطلاح كه تغييراتي در ادبيات جامعه ي علمي ديني ما ايجاد كرده بحث هست. و اينكه دقيقا كجاي هندسه ي علوم است!!!؟

مساله ي عمده سر ديدگاهي است كه كلام جديد رو يك دانش مستقل ميدونه.

و به نظر ميرسه بومي شده و تلفيق شده ي دو مفهوم فلسفه ي دين و دين پژوهي! رو مد نظر دارند.

اين اصطلاح اولين بار توسط شهيد مطهري در مورد مباحث جديدي استفاده شد كه در اون زمان توسط استاد در مقابله با تهاجمات تئوريك به تفكرات اسلام ، مطرح ميشدند.

بعدها اين عنوان تئوريزه شد... و يك داتنش نوپا تلقي شد. به نظرميرسه ابهامي در اين تعنين است اگر بخوايم با يك ادبيات جهاني به قضيه نگاه كنيم.

خب اجازه بديد ببينيم مباحثي كه تحت اين عنوان مطرح ميشن چيا هستند و نسبت به بقيه ي دانشها چه وضعيتي دارند.

به نظرميرسه مطالعات مربوط به دين همون ابتداي تولد تفكر در بشر بوجود اومده.

اما در اين مطالعه گاه ... دین هم ابژه و هم سوژه بوده ... و گاه بشر سوژه و دین ابژه ی معرفت بوده است!

اين مدل دوم خيلي وقت نيست متولد شده...

از وقتي كه جناب كانت از پديده ي معرفت پرسيد... طبعا دامنه ي اين پرسش به معرفت ديني هم كشيده شد... و آرام آرام يك مطالعه ي نوپديد در مورد دين خلق شد...و با عناوين فلسفه ي دين و دين پژوهي مطرح شده اند... كه برخلاف گذشته دين رو از بيرون و مثل يك پديده مطالعه ميكنند (بعدا ميگيم كه در ادبيات انديشمندان ايران قضيه فرق ميكنه)

اين نوع مطالعه و اين اصطلاحات در غرب متولد شدند... و در انتقال به دنياي ما ظاهرا يك تحول معنايي شگرفي يافته اند... نميدونم خودآگاه يا ناخودآگاه...

 

اصطلاح در مورد مطالعات مربوط به دين يه چند تايي داريم كه به هرحال معناي خاص خودشونو ميرسونند... و به معارفي از نوع متفاوتي اشاره دارند...

 كلام ، الهيات ، فلسفه ي دين ، كلام جديد ، دين پژوهي

اينها در دنياي غرب يك معنا دارند و در دنياي ما ظاهرا معنايي ديگر!!!!

گاهي داراي معاني متضاد هستند در اين دو ادبيات...

جاي نقد و مطالعه در ساحت شناسي معارف مربوط به دين (در دين و درمورد دين) فراوانه...

 

ادامه دارد

+ نوشته شده در 5:17 بعد از ظهر توسط آسیه سادات بنیادی.
چهارشنبه 10 مرداد1386

تفكر نقدي يا روش نقد انديشه (رهزنان استدلال)


در فرايند تفكر و گفتگوهاي فكري و بحثهاي مختلف بر سر انديشه! مهمترين عنصر (( استدلال )) است. در اكثر ارتباطات ما كه به شكلي به تفكر و انديشه مربوط ميشه به نوعي پاي استدلال مياد وسط....

هميشه اين استدلال هايي كه در محاورات فكري ما في البداهه ظهور ميكنند! سالم و بي نقص نيستند و ممكنه از لحاظ منطقي فاقد سلامت و اعتبار لازم باشند... و يا تنها در مقام جدل و با هدف به كرسي نشوندن حرف خاصي (چه بسا  ناخودآگاه ) خلق بشن!

به اين موجودات شبه استدلال و بيمار در علم منطق ميگن : مغالطه (Fallacy )

در مغالطات به نحوي از انحاء در صورت يا سيرت استدلال (چه قياس يا استقراء) خللي هست معمولا پنهان و غلط انداز كه موجب به بيراهه افتادن ذهن و انحراف از مسير تفكر صحيح ميشه... و يا طرف مقابل گفتگو رو از به نتيجه رسوندن استدلالش عاجز ميكنه!

و به طور كلي سقمي در استدلال پديد مياد. به گونه اي كه مغاير  حقيقت  (نه لزوما نقيض اون) به كرسي مي نشيند!

خلاصه نتيجه ي مغالطه (برخلاف استدلال) ربطي سالم و منطقي با مقدماتش نداره! اما به كيفيتي صورت و سيرت داده ميشه كه اين بي ربطي از ديد پنهان ميمونه! و ذهن به اشتباه ميفته...

البته همه ي مغالطات ممكنه در يك ديالوگ دو سويه اتفاق نيفتند... گاهي اوقات خود انسان هم در ذهن خودش ممكنه استدلالش دچار چنين نقايصي بشه... اما معمولا  در يك ديالوگ و بحث دو سويه با تفكر مخالف بروز ميكنند...

يعني در واقع از اونجا كه مغالطه استدلال بيمار شده است... هر جا استدلال باشه احتمال بيماريش هم هست...

خيلي هم اپيدمي است!! چه در مونولوگ فكري فردي و چه ديالوگ جمعي!!

بحث مغالطات در منطق در واقع نوعي نقد و آسيب شناسي تفكر و استدلال هست.

در اين مورد بحث زياده ، يه سري مطالب كلي هم هست... اما من در سلسله مطالب ((رهزنان استدلال )) ازشون فاكتور ميگيرم و ميرم سراغ معرفي تعدادي مغالطه ... البته يك سري نوشته ي مجزاي ديگر هم در ارتباط با مغالطات خواهم نوشت.

 

داخل پرانتز:

سلام.عذر خواهي كنم دير دارم سلام ميكنم!! سعي خواهيم كرد خيلي ساده و دوستانه يه سري گفتگوي علمي!! داشته باشيم...

در مورد عنوان بحث عرض كنم خواستم يه خورده هنر بخرج بدم! البته هنوز ذهنم در مورد ‹‹ دلالت معناييش بر مفهوم مغالطه›› مشغوله!

به نظرم ميرسه يه مشكلي در اين دلالت هست.. اما فعلا دقتم افاقه نميكنه!

چيزي به ذهنتون رسيد حتما بنويسيد!

 

 

ادامه دارد

+ نوشته شده در 8:0 قبل از ظهر توسط آسیه سادات بنیادی.