تبليغاتX
از حوزه تا علميه
جمعه 17 خرداد1387

چند وقت پيش ميخواستم پستي رو بگذارم تحت عنوان ‹‹ماهيت متني قرآن›› ، وقتي داشتم مينوشتم بحث كشيد به مسايلي حول بازيگراني كه در بحث جلوه ميكردند ، و سوالاتي از اين قبيل : ارتباط دو مساله ي ‹‹ وحي ›› و ‹‹ زبان ›› چگونه است!؟ 

وحي طي چه فرايندي به موجود زباني اي منجر شده؟

فرایند انتقال پیام از خداوند به بندگان چگونه فرایندی است و ابزارهای انتقال چه نقشی دارند؟

و چون حجمش هي رو به افزايش گذاشت و شلوغ پلوغ شد و خودم با سوالات بيشتري مواجه مي شدم ، رهاش كردم...

چند وقت بعد ماجراي جنجالي دكتر سروش و قرآن پيش اومد كه فلسفي ترين مساله ي اون ماهيت وحي به نظر ميرسيد و مساله ي انتساب قرآن به خداوند.

يكي از كتابهايي كه در نمايشگاه كتاب امسال خريدم ترجمه ي يكي از آثارمهم فلسفه ي زبان يعني نظريه ي افعال گفتاري سرل بود و درش نگاه دقيقتري به زبان و عناصر زباني شده بود.

اون رو كه ميخوندم ناخودآگاه پيوندهايي رو درش ميشد استشمام كرد با برخي مسايل كلامي و اصولي بخصوص مسايل مربوط به قرآن.

همينطور داشتيم پيش ميرفتم كه در يكي از جلسات حلقه ي علمي بحث كلام الهي از ديدگاه علامه طباطبايي مطرح بود.

چيزي كه اونجا كاملا در ذهن من مشهود شد عدم توجه به وجه زباني وحي و محصول متني اون ، در مباحث كلام قديممون بود.

تا جايي كه من فهميدم علامه طباطبايي نهايتا كلام رو ‹‹ اداي اصوات و الفاظ و لغات و جملات ار حنجره به هدف بيان چيزي ›› تعريف ميكنند كه اعتباري است و بعد داشتن چنين كلام اعتباري اي رو از خداوند سلب كرده و كلام الهي رو ، عين فعل الهي مي دونند.

و بحثی نميشه که اين كلام غير اعتباري كه عين فعل است چگونه به كلامي اعتباري كه از حنجره خارج ميشه تبديل شده!؟ و اين تبديل چطوري صورت گرفته؟ آن هم بدون اينكه هيچ نقشي براي حضرت رسول ص در اين فرايند قائل باشيم!


ادامه‌‌ي مطلب
+ نوشته شده در 5:29 بعد از ظهر توسط آسیه سادات بنیادی.
پنجشنبه 12 اردیبهشت1387

يكي از شاهكارهاي خلقت ، همين پديده ي زبانه ، نعمتي كه فصل عظيمي از زندگي مارو شكل ميده و نقشهای پيچيده و بزرگي در زواياي مختلف زندگي ما بازي ميكنه...

اما همونقدر كه مثبته گاهي هم نقشهاي منفي اي هم بازي ميكنه.

از ديد اخلاق ، كنترل زبان يكي از ضرورتهاي كليدي و سخت رسيدن به فضيلتها و يه شخصيت سالم و درسته.

در فعاليتهاي خيلي ساده ي اجتماعي ، كاركردهاي جمعي افراد، مديريت فرهنگي و... به واسطه ي عناصر زباني ضعفها و كاستي هايي بوجود مياد كه اصلا هم بهشون دقت نداريم. تسلط يك انسان به موجودي به نام زبان ، شايد يكي از نيازهاي موفقيت در عرصه هاي مختلف باشه.

اما چيزي كه اساسي تر از اين به نظر ميرسه نقش زبان در فرايند انديشيدن و تفكره ، كه تمام عرصه هايد يگه ازش تاثير ميپذيرند و به نظر ميرسه كنترل نقش و كاركرد زبان در اين فرايند هم خودش ماجرايي است!

وقتي  نگاه ميكنم ميبينم خيلي از مشكلات و معضلات فكري ما زير سر مغالطات پيچيده اي ست كه ناشي از نقش آفريني نامشروع زبان در فرايند تفكر و استدلاله!

اين قضيه در انتقال و تحليل مسايل كلامي ديني ما هم به وفور قابل مشاهده است. اينكه بسياري از كاستي ها به غفلت از وجوه زباني مسايلي است كه بهشون ميپردازيم. بخصوص كه زبان مادر مفاهيم و مباحث اسلامي عربي است ، اين خودش باعث دوچندان شدن پيچيدگي حضور عناصر زباني در مسايل اسلامی برای ما فارسی زبانان ميشه.

اما متاسفانه به نظر ميرسه ، به علت مرگ چيزي از جنس توجه فلسفي در ميان ما ، دقت و ظرافت لازم برای يافتن اين تاثيرو تاثرات زباني در مسايل ، وجود نداره... و معمولا با مغالطات زباني عديده مماشات ميكنيم!

خداوند آخر عاقبت ما رو بخير بفرمايد با اين موجود پيچيده!

 

پ. ن:

خدمت دوستي بوديم از اهالي تفكيك، بحث پرتنشي داشتيم، بي نتيجه، كه زبان پابرهنه در اون ميدويد و زوزه ميكشيد!

از نقد فراموش نشود!

+ نوشته شده در 8:21 بعد از ظهر توسط آسیه سادات بنیادی.
جمعه 6 اردیبهشت1387

مرتبط ترين مفهومي كه ميشود به فعاليت فرهنگي پيدا كرد در اموزه هاي ديني ، اونطور كه بنده جستجو كردم ، مفهوم تربيت به نظر ميرسه.

چيزي كمتر از يك قرن و اندي از تولد مفهوم اصطلاحي "فرهنگ" نميگذره و يافتن مفاهيم مرتبط با اون در مكاتب سنتي اي مثل اسلام، كار دشواري است. بگذريم از اين عادت بعضي كه هر چي مردم ميگويند اينها مدعيند كه اينو اسلام 14 قرن پيش گفته بود!

"فرهنگ" از اون مفاهيمي است كه تعريفش از همون اول چالشي بوده براي خودش ، اما ميتوان گفت اين اصطلاح ناظر بر يك ماهيت كلان حاكم بر ذهن و رفتار جمعي انسانهاست و انصافا قبل از تولدش در جامعه شناسي ، مورد مطالعه و توجه كسي به اين ماهيت و شكل نبوده است.

هر چند خود اين موجود يعني فرهنگ از ابتداي زندگي جمعي بشر بوده و عناصر فرهنگي و قدرتهاي فرهنگي هم بوده اند و بازیگری داشته اند در اين عرصه ، اما مطالعه ي خود اين پديده ي انساني و مسايلش در مكاتب فكري و فرهنگي سابق به شكل امروزي اصلا مطرح نبوده. اسلام هم از اين كليت مستثناء نيست. اين ضعف هم محسوب نميشه! كاملا طبيعي است!

بهتره به جاي اين ادعاي عجيب و غريب كه همه چي از اول در اسلام بوده!!! يه كم منطقي تر و واقع بينانه تر آموزه های دينو در رابطه با این مفاهیم مستحدثه بکاویم و دين رو هم با اين مدعيات محيرالعقول به چالش نندازيم....

بگذريم...

داشتم عرض ميكردم كه نزديكترين مفهوم ديني رو كه بنده به مسايل فرهنگ ، پيدا ميكنم ، پديده ي عظيم تربيت هست.... اين مفهوم ميتونه استراتژي دين در فرايند مديريت تغيير فرهنگ رو كمي تبيين كنه.

 دين برخلاف تئوريهاي مادي ، آنچه در مواجهه با مساله ي فرهنگ در پيش ميگيره ، تربيته نه تبليغ !

مهمترين تفاوت اساسي اي كه اين دو مفهوم با هم دارند ، ماهيت انسان است درشون!

توجه به وضعيت انسان در اين دو مقوله بفرماييد!!

در يك تربيت موفق، انسان ، حركت كننده اي ست به سوي هدفي ، كه در حركتش مختار است و در اين حركت ياري ميشود و پرورشي خودانگيخته به ياري يك مربي دارد!

اما در يك تبليغ  موفق ، او گيرنده ي منفعل ((تاثير)) پيامي است كه از سوي يك فرستنده توليد ميشود و او را به وضعيتي كه فرستنده تعيين كرده است منتقل ميكند!

انسان دراين وضعيت مورد هجوم انواع پيامهاي مهاجم است تا به عنوان سياهي لشكر،ذيل منافع فرستنده اون پيامها براشون قدرت بيافريند.حالا هر فرستنده اي كه شيوه و تكنيك قوي تري داشت پيروزه!

اصلا هم مهم نيست اون مخاطب خودش كجاي كاره...

و اگه هم گاهي در معادلات مهم ميشه از اين حيثه كه فرستنده ي پيام مصره كه هدف پيام محقق بشه و ميخواد تكنيك خودش رو دقيق انتخاب كنه!!

كار نداريم كه چيزي هم كه از تربيت در ميان ما هست معمولا فاجعه اي ضد تربيتي است بيشتر تا تربيت! و نهايتا همون تحكم تبليغ هست كه همچنان تحت عنوان تربيت وجود داره! و در وضعيت سالمترش تعليمه .

به بيان ديگه از ديد دين ، آنچه در انسان در حالت خودآگاهي و اختيار وقوع ميابد ارزشمند است...

وضعيت فعال و مختار خود انسان در فرایند پذيرش برای دين و تربیت مهمه ... 

برعکس تبلیغ که اتفاقا به خلع سلاح کردن ذهن فرد فکر میکنه تا بارور کردنش و او رو تسلیم میخواد...خواه این تسلیم با مضمحل کردن اختیار وی باشه!و چه بسا بعضا تکنیکهایی برای تقلیل قوه ی اختیار وی به کار میگیره...

فعلا، تبليغ ، استراتژي و نگرش اصلي است در مواجهه با پديده ي فرهنگ در دنياي كنوني.

حتي در ميان ما مسلمونها! خلاصه ما فعالين فرهنگي و مثلا متوليان فرهنگ ، خودمون هم از پذيرنده هاي منفعل همون پيامهاي مهاجمي هستيم كه گفتم... و اصلا قاعده ي بازي رو در ما عوض كرده اند... فرستنده هاي اون پيامها!

اين قضيه در تبليغ روحانيون ما هم هست ، تفاوت تبليغ روحانيون ما با تبليغي كه عرض كردم ، به نظر میرسه فعلا تنها در اين خلاصه ميشه كه روحانيون ما مسلط به تكنيكهاي روز اين فن نيستند و در تكنيكهاي خطابه خلاصه شده اند متاسفانه!!

خطابه خودش يك شيوه ي تبليغي است نه تربيتي... شخصيت و اخلاق خود خطيب بيشتر از خطابه ش تربيتي است!!

برخي هم كه اصلا تربيت در نگاهشون يك چيز يك طرفه و تحكمي است... و همون بهتر كه به فكر تربيت هيچ بني بشري نيفتند!

خلاصه اگر بخوايم دين رو هم در مسايل فرهنگي بشماريم! در فعاليتهاي فرهنگي چيزي كه بايد حاكم باشه نگرش تربيتي است نه نگرش تبليغ!...

تبليغ و تكنيكهاي اون در مقابل تهاجم فرهنگي است كه مشروعيت و حتي ضرورت پيدا ميكنه. وگرنه در فعاليتهاي فرهنگي درون فرهنگي چيزي بجز تئوري تربيت قابل پذيرش نيست!

تك تك آدمها و اختيار و كرامتشون در دين مهمند.... و خدا براي تك تك بنده هاش ارزش عظيمي قائله.... اين ارزش عظيم با تئوري استثمارگرانه ي تبليغ سر آشتي ندارد... كه يك عده خود را حاكم بر بندگان خدا بخواهند! حتي پيامبران در دعوت حق خود اينگونه نبودند.

و به نظر ميرسد داشتن نگرش تربيتي مستلزم پرداخت بهاي نه چندان كم وزني است كه در معادلات مربوط به قدرت ،چندان به صرفه به نظر نمرسد!... برخلاف نگرش تبليغ كه كلا برخواسته از ادبيات قدرت طلبي است... 

و ما متاسفانه خداوندان توجيهيم.... و هدف رو توجيه گر هر نوع عملكردمون قرار ميديم.

مع الاسف آنچه بر ذهن فعالين فرهنگي ما چه در سطح ارگانهاي دولتي و چه تشكلهاي مردمي حكومت ميكند نگرش تبليغ و اقناع است نه نگرش تربيتي!

و الحمدلله والمنه با توجه به فقر علمی و تكنيكي بسيار محسوسي هم كه داريم (هم در مقوله تربيت و هم تبليغ) .... اصلا نتيجه بخش هم نيست فعاليتها....   اينه كه فرهنگي مسلكهاي ما (خودم هم جزوشونم) منو ياد دن كيشوت ميندازند!!!

 

مثل هميشه طولانی بود و مشوش!

از نقد فراموش نشه

+ نوشته شده در 6:3 بعد از ظهر توسط آسیه سادات بنیادی.

مدتيه در ادبيات بعضي انديشمندان حوزه ، كلمه ي تحول خيلي به چشم ميخوره!

البته بیشتر "مدیریت تحول" تا ایجاد تحول! این هم خودش نکته ای است!

و حداقل معناش اينه كه تحول امري محتوم در نظر گرفته شده!

كه البته لزوما مساوي با مشروعيت بخشي به تحول خواهي نيست! و لزوما با تحول عقد اخوت ندارد!

فعلا از بيان تفاوتهاي اساسي و مهم دو امر متغاير "تحول خواهي" و "مديريت تحول" و چالشهايي كه اين بين هست صرف نظر ميكنيم! و هر دو را لااقل همراستا در نظر ميگيريم!

يعني مثبت انديشانه تئوري مديريت تحول رو متضمن مشروعيت اصل تحولخواهي هم در نظر ميگيريم! (نيمه ي پر ليوان!)

خب اولين مساله اينه كه معلوم كنيم منظور از تحول چيست؟ و اون تحولي كه قرار است حوزه را نجات بدهد چگونه تحولي است؟در چه قلمرو هايي است؟ چه منزلهايي دارد؟

تحول چيزي خيلي وسيعتر از تغييره و شايد بشه گفت مجموعه ای از تغييرات به هم پيوسته و هدفمنده!

مهمترين چيزي كه در مورد تحولخواهی نسل جدید حوزه الان به ذهنم ميرسه اينه كه اين تحول و مجموعه ي تغييرات مربوطه لزوما بايد اولا كاملا روشن تعريف شه ، ثانيا خودجوش ، هدفمند و منظم و منضبط و مهمتر از همه خود كنترلگر باشه! و ضمن داشتن سرعت ، از درون مدیریت دقیق بشه!

و در مورد مدیریت تحول که مسولین حوزه دارند مطرح میکنند مساله اين است كه اين مديريت چگونه بايد اتفاق بيفته؟ و در وهله ي عمل چه ديالوگي با خود تحول برقرار ميكند؟ آيا صرفا يك نظم دهي به تحول خواهي نسل نو خواهد بود يا قصد كنترل آنرا دارد؟

قصد آيه ياس خوندن ندارم... اما وقتي نيگاه ميكنم ميبينم ما از پس همين تغييرات جزئي اي كه در روند روزمره ي حوزه نيازه برنميايم.. اون وقت تحول؟؟ بعد هم مديريت تحول؟؟

اولا تحول كجا بود؟؟ بعد هم مديريتش كجا؟؟

امیدوارم مثل قضیه جنبش نرم افزاری نشه!

خدا خير دانشگاهي ها رو بده كه لااقل چند تا پژوهش و اختراع و ... از خودشون نشون دادند... حوزه كه .... بجز قال و قيل در باره ي واژه ي جنبش نرم افزاري عملا اتفاق ديگه اي نيفتاد!

حالا ببينم آرمان "تحول خواهي" و یا حتی "مدیریت تحول" در حوزه ، كه حياتش رو اغاز كرده ره به كجا خواهد برد؟

آيا اصلا تحول از پس تعريف خود بر خواهد آمد؟ و بعد از اون آيا قدرت به عمل درآمدن رو خواهد يافت؟

ميتواند كميت و كيفتي براي خود تعريف كرده و مقاصدي رو برنامه ريزي كند؟

اینکه "تحول خواهي" و بخصوص "مدیریت تحول" از ساختار و تشکیلات برخیزد (كه نقطه ي مقابل خود جوشي و درون جوشي) نيز محل بحث است!

من كه به نسل جديد حوزه اميدوارم!... تحول خواهند آفريد! و اميدوارم هوشمندانه و هدفمند هم باشه!

خود آبستن تحول هستند چه تحول خواهي از مجاري رسمي حوزه اعلام شه چه نشه!! و چه از طريق اين مجاري مديريت بشه و چه نشه!!

اميدوارم اولا : تحول مورد نياز حوزه اتفاق بيفته و دوما:داراي يك مديريت خودجوش و هوشمند هم باشه!... (..... آرزو بر جوانان عيب نيست!)

حداقل اميد اين است كه نسل جديد حوزه توانسته اصل لزوم تحول رو بقبولاند! و بحث رو از اصل تحول به مديريت تحول منتقل كند!

اين خود تحولي است!

اما... ره دراز است و قدمها كوتاه!

+ نوشته شده در 9:40 قبل از ظهر توسط آسیه سادات بنیادی.
سه شنبه 20 فروردین1387

خدمت يكي از دانشجوهاي خوش ذوق و خوشفكر و مستعد و خلاق بوديم... كه تريز رو غور كرده بود حسابي!

تريز تقريبا به معناي مهارت خلاقانه ي حل مساله است و نظريه اي خيلي جالب و جذابه در باب تفكر و فرايند ذهني حل مساله كه ناظر بر پديده ي خلاقيت هست. يعني سعي كرده خلاقيت رو برنامه ريزي كنه! چيزي كه پيش از اون به چشم معجزه و يا شانس بهش نگاه ميشده...  و به نظر ميرسيده كه خلاقيت يه چيز ذاتي و غير اكتسابي است ... خب تريز معتقده خلاقيت رو ميشه تقويت و حتي ايجاد كرد در فرد!

البته تريز خيلي گسترده است و شايد من به يك زاويه اي كه خودم علاقمندم فقط توجه كرده ام...

به هر حال خدمت اين دوست بزگوار بوديم....

ايشون نميدونست بنده طلبه ام و هميشه ميگفت كه يك آدم به شدت خلاق هستم!!! (سوء تفاهم شده بوده براشون در واقع!) وقتي فهميدند كه طلبه ام اول كه يك چند دقيقه اي همينطوري مبهوت مارو نگاه كرد و بعد گفت اصلا فكرشم نميكردم شما طلبه باشي!

بعد از كلي گفتگو سر اين تعجب غير منتظره ي ايشون ، كاشف به عمل اومد كه در ذهن ايشون نه تنها غالب طلاب اهل خلاقيت نيستند و بلكه ضد خلاقيتند.... و اين رو بي ربط به ذات دين كه بشر رو تسليم ميخواد نميدونست...

بحث لحظه به لحظه بالا گرفت و جذابتر شد....

رسيديم به رابطه ي دينداري و خلاقيت!

ايشون ميگفت دين در انسان خلاقيت رو تضعيف ميكنه! و شاهد مثالهاي زيادي هم  مياورد از تفكرات مومنين ما!

مثل هميشه اولين كاري كه بايد ميكردم اين بود كه روشن شه دين مساوي با دينداران نيست!

و البته رابطه ي انديشه هاي دين با خلاقيت هم خودش واقعا بحث جذابي است!

اولين معنا كه در دين بسيار پررنگه و در خلاقيت عكسشه ، تعبد و تسليمه!

البته من در جستجوي حدود و ثغور و ماهيت تعبدي بودم كه در دين هست و اينرسي اي كه مخل خلاقيته...

و به دنبال اينكه رابطه ي تعبد ديندارانه رو با اينرسي ضد خلاقيت كشف كنم....

در نهايت ارتباط معنادار ذاتي اي نيافتم... اين دومعنا لااقل با هم مساوي نبودند... اما در محل عمل ، تعارضاتي ظاهرا در عملكرد ذهن مذهبيون مشهوده!... ماجرای همون فاصله ی حقیقت و واقع ... و نظر و عمل!

آيا واقعا دينداري با خلاقيت اصطكاك داره؟ و با خمودگي قرابت؟

یا واقعیتهایی که اون دوستمون میگفت و درست هم بود ، مال اينه كه مذهبيون و دينداران ما چنين كاركردي از دين خلق كرده اند؟

خلاصه گفتگوي بسيار جذاب و جالبي شد براي هر دوي ما...

من هميشه به نظرم اينطور ميرسيده كه براي خلاقيت خرافه رو بايد از ذهن گرفت... و براي ستيز با خرافه اتفاقا بايد ديندار (موحد) شد!

اما مساله اي بس شلوغ و پرماجرا است معناي دينداري!!

+ نوشته شده در 4:49 بعد از ظهر توسط آسیه سادات بنیادی.
جمعه 2 فروردین1387

دو هفته ي پيش يك ماجرايي پيش اومد بين ما و شاگردان تفكيك و علاقمندان فلسفه ، قرار شد ازش بنويسم و نهايتا تحليلي در باب اخلاق علمي داشته باشم ، بنا به دلايلي منصرف شدم و خلاصه گفتم آتيش بيار معركه اي نشيم خداي نكرده!

اين شد كه دفتر ياداشتهاي در شرف زباله شدنمونو برداشتم و آخرين نوشته هاي مربوط به تفكيك رو شسته رفته تر تايپ كردم.

جديد ترين اثر تفكيكي كه همين زمستان 86 چاپ شد (الهيات الهي و الهيات بشري استاد حكيمي) مدتيه به دستم رسيده كه نسبت به كتاب مكتب تفكيك داراي انسجام بيشتري است.

در اون تلاش شده الهيات بشري نقد بشود!

شخصا معتقدم نقد ‹‹عقلانيت ديني›› كنوني در دم و دستگاه ما يك امر ضروري است. اما چگونه و با چه ابزاري؟ اين مساله است... اصولا ما ظاهرا ميخواهيم ابروي طرف رو درست كنيم ميزنيم چشمشم كور ميكنيم...بعد نيگاه ميكنيم ميبينيم با چاقو ميخواستيم ابرو درست كنيم!!

فكر ميكنم تفكيك ميكوشد عقل رو ديگر بار تعريف كند... اما تا چه حد موفق است و ايا به نقدهايش نقدهاي جدي تري وارد هست يا خير؟ نقاط قوت و ضعف تئوري تفكيك كجاهاست؟

خدا ما رو از يكسونگريها نجات بده!

 كه يا ميخوان تفكيك رو وحي منزل معرفي كنند و هر كه غير اون مي انديشه رو ملتقط و فاسد المعرفه و هركه با تفكيكه رو بنده ي خالص خداوند و پيرو راستين قرآن و اهل بيت (س)....

يا اينكه ضد عقل بنامند تفكيك و يكسر تخطئه ش كنند و چشمشون رو به روي نقدها ببندند!

ببخشيد گاهي ادم فكر ميكنه ما نميخوايم عاقل شيم! من كه موندم چرا ما نميتونيم با مخالف شادمانه گفتگو كنيم!! حالا شادمانه رو بگذريم.. چرا نميتونيم آروم گفتگو كنيم!؟

ميبخشيد شما هم بعضي بگومگوها رو بشنويد حالتون از ما وخيم تر ميشه!

خلاصه!

كتاب تازه منتشر شده ي آقاي حكيمي يعني ‹‹الهيات الهي و الهيات بشري- مدخل›› منبع تازه اي براي واكاوي مكتب تفكيك شده براي من... ما هم كه الحمدلله يك طلبه ي بي سواد!

مثل هميشه بيش از هرچيز واژه پردازيهاي استاد حكيمي توجه منو به خودش جلب ميكنه... و آرايه بندي هاي ادبي عريض و طويل و بعضا غامض!...

اول كتاب در قسمت تقديم ، سه صفحه از همين اصطلاحات و توصيفات ادبي در وصف امام صادق (ع) اومده و كتاب تقديم به اون بزرگوار شده....

اين از ترفند مذهبي اول كتاب كه حس مذهبي رو ميكوشه با خودش همراه كنه!

خب البته انسان معمولا بحثهاي علمي شو ناخودآگاه با ارزشهاش مي اميزه ، اما به نظرم ميرسه اين امر خيلي در فضاي علمي پسنديده و مفيد نيست. چنين خلق صحنه هاي ادبي و هنري رو در كتابي كه قراره زباني علمي داشته باشه و تئوري ارائه بده خيلي نميشه جز در فنون تبليغ و اقناع غير مستقيم قرار داد كه از سلامت كار ميكاهه.

اصولا جو ارزشي اي كه سعي شده در باب تفكيك خلق بشه حول انديشه هاي تفكيك واقعا گاهي به خلوص علمي صاحبان تفكيك خدشه وارد ميكنه. و نوعي سوء استفاده از عرق مذهبي به شمار ميره.

در بيان يك نظريه در حد تخصصي ، كه موضوعش حب و بغض مذهبي نيست ولو اين باشه ،نه تنها برانگيختن حس مذهبي هيچ لزومي نداره ، بلكه به نوعي عوامفريبي است!

جدا از همه ي احترامي كه به بزرگان تفكيك دارم و همچنين برخي نقدها و دغدغه هاشونو به جد معتقدم... اما انصافا از اين رنگ و لعابهاي مذهبي چسبوندن به بحثهاي علمي و درون ديني هيچ احساس خوشايندي ندارم و با روح ازادگي و مردانگي در وفاق نميبينمش.بخصوص خود تقديسي و ديگر تكفيري رايجي كه مشهوده.... 

خلاصه حتي در عناوين بحثهای كتاب ميشه تمجید بحث و اصطلاحات ادبي رو به گونه اي شاخص يافت كه گاه به مغالطه ي زباني ميشود متهم كرد استاد رو!

حكمت قرآني يا حكمت منزله!، عقل خود بنياد ديني ،  صراط ثقلين!... همه ي اين اصطلاحات كه از واژه هاي مرسوم اما با ادبيات ويژه و تبیین نشده استفاده ميكنند ، به نوعي در جو كنوني ستيزه هاي زباني اي خلق ميكنه كه گاهي جز مغالطات زباني نتيجه نميده. بخصوص در مورد عقل!

اشتراكات لفظي تشنجزا..  آدم صرع ميگيره!

بگذريم!!!

خيلي از مفاهيمي كه در كتاب مكتب تفكيك استاد بي هيچ تبييني مطرح شده ، در اين كتاب سعي شده كه تبيين شه حالا چقدر موفق شدند و چقدر متقن و دقيق تبيين شده بحثه .

بعد از بيان مدعيات تفكيك در باب خوداستقلالي معارف الهي از هر گونه تلاش ذهني بشر!!! ، اولين مفهومي كه به طور جد از ادبيات تفكيك در اين كتاب مطرح ميشه ‹‹عقل خود بنيادي ديني›› است.

استاد تلاش كردند كه عقل تفكيكي رو تبيين كنند!... عقلي كه تاجايي كه ما ميبينيم در پروسه ي معرفت صرفا گيرنده است.تفكيك معرفت رو در يك سيستم فرستنده گيرنده ، معنا ميكنه.البته اينها رو تبیین نميكنه من دارم معنای مدعا رو ميگم!

و باز هم البته بيشتر با توصيف مواجهيم تا تبيين و استدلال ، نهايت تعريفي كه از اين عقل خود بنياد ديني ميبينيم اصلا يك تبيين نيست بلكه توصيفي است به اين شكل : عقل تربيت شده در نظام وحياني!!...

خب اين عقل چيه؟؟ چگونه كار ميكنه؟ پروسه ي فعاليتش چگونه است؟؟ كجاي عالم مستقر شده؟؟ با اين خطوراتي كه در ذهن ما از جنس منطق ميشه چه نسبتي داره؟؟ با اين مدركه ي پرشر و شور بشري چه قرابتي داره؟؟ ما(بشر) چه كاره ايم اين وسط؟؟

به نظر ميرسه به مباني فلسفي دقيقتري از آنچه اكنون هست نيازمنديم! به تحديد فلسفي عقل در يافتن معرفت ديني!... اما متاسفانه تفكیك با تخطئه ي فلسفه بر اهداف خودش شوريده! و به قول معروف روي شاخه ي درخت نشسته و از بن شاخه رو داره اره ميكنه...

چيزي كه به ذهن من ميرسه اينه كه آنچه تفكيك در پي اون هست ذاتا پديده اي فلسفه است! اگر چه موضوعش قرآن و معرفت ديني است. اما نه تنها اينو انكار ميكنه بلكه حتی در نفي فلسفه هويت " اجتماعی" خودش رو تعريف كرده!

به نظرم بعید نیست نظريه اي جديد در فهم متن ديني ، توليد بشود  در همین گیر و ویر  ، چه توسط خود تفکیکیون چه مخالفانشون!

مشكل ريشه اي اينه كه دقيقا در محل فلسفيدن رد فلسفه افتاده تو دامن تفكيك .. و چيزي جز به جفنگ افتادن شاعر نتيجه نخواهد داد اين قافيه تنگ....

از اون طرف فلسفه ی اسلامی هم پاشو کرده محکم تو کفش دین! و مدعیاتی اونهم از جنس قطع داره که مستقلا راهی بر اونها نداره و نوعا توسط دین طرح شده اند!

اميد كه شوك تفكيك بتونه موجب نوزايشي در فلسفه ي ما بشود! ولو به توفيق اجباري!

 

مشوشات ذهن يك طلبه بود!

از نقد فراموش نفرماييد.

ان شاء الله سعي خواهم كرد خلاصه اي تحليلي از كتاب الهيات الهي و الهيات بشري رو در اينده بنويسم اينجا.

+ نوشته شده در 1:59 بعد از ظهر توسط آسیه سادات بنیادی.
شنبه 25 اسفند1386

جمع فلاسفه ي جوان حلقه ي حكمت دفتر تبليغات ، پنجشنبه اي كه گذشت، مقاله اي به نام "معرفتشناسي صدرايي" رو از خانم عزيزي به نقد گذاشته بودند.

هر چند فكر ميكنم خيلي جاي بحث داشت. اما كلا جالب بود.

تلاش شده بود يك كار تطبيقي باشه بين فلسفه ي صدرايي و نظريه ي شناسايي يا همون معرفتشناسي (Epistemology) ، مهمترين چالشي كه قلم نويسنده رو به تپق انداخته بود فكر ميكنم ادبيات متفاوت اين دو حوزه بود.

مسايل مربوط به تطابق وجود ذهني و حقيقت عيني قله ي اين تطبيق به شمار ميرفت.

كه با كمي مسامحه متناظر همون بررسي ميزان وثوق شناسايي است.يعني بيشتر در همين سر فصل ميتوان كمي تا قسمتي بررسي چگونگي حصول شناسايي و علم رو مربوط كرد.

به نظرم ميرسه پرسشي كه در مباحث مربوط به علم در فلسفه ي صدرايي مطرحه ، مساوي با پرسش هاي معرفتشاسي نيست اخص از اونهاست! قلمرو مشترك دارند. اما به نظرم به طور اجمال اينطور ميرسه كه رابطه ي تساوي برقرار نيست بين پرسش بنيادين هر كدوم.

صدرا به خود وجود ذهني و رابطه ش با وجود عيني كار داره اما معرفتشاسي به چيزي بيش از اين و كيفيت در موجودات ذهني و تمام آنچه به معرفت مروبط ميشود ميپردازه و مسايل متعددي رو در خودش داره ! اين دومي به نظر ميرسه كلانتر و گسترده تر و دقيقتر و خاص تر بر روي خود پديده ي معرفت متوجهه و دنبال يه جور نظام ميگرده. در حالي كه در فلسفه ي صدرايي معرفت در قالب يكي دو تا مساله مطرح شده.

لهذا اصل طرح چيزي به نام معرفتشناختي صدرايي به عنوان يك نظريه ي جامع معرفتشناختي كمي به چالش انداختن صدراست! و به نظرم بهتر بود اسمش رو ميگذاشتند معرفت در فلسفه ي صدرايي. البته شايد بررسي مباني معرفتشناختي فلسفه ي صدرا مساله ي مهم ديگه اي باشه!!

متاسفانه خانم عزيزي خيلي مستندات مقاله شونو هم دقت نكرده بودند. مثلا وقتي قراره فلسفه ي صدرا بررسي بشه و مسايل معرفتشناختي ش استخراج شه مسلما متن اصلي مورد ككنكاش بايد اثار خود ملاصدرا باشه. و ساختمان بحث رو از سيستم معرفتشناختي كمك بگيرند.

اما خب اينطور نبود. اولش رو مثل كتاب شروع كرده بودند مقدمات دانش!!! ارائه داده بودند ، در حالي كه مقاله اصولا براي خواننده تخصصي نوشته ميشه و لزومي نداره در يك مقاله ي 20 صفحه اي تخصصي،  10 صفحه ش به مباني دانشي كه بحث مربوط به اون هست پرداخته شه. و اين باعث شه كه خود بحث به نخودي در آش مقاله تبديل شه!

 

كلا جلسه ي خوبي بود ، اميدوارم شاهد خبرهاي جدي اي از اين حلقه ها باشيم!

نقد فراموش نشه

+ نوشته شده در 1:10 قبل از ظهر توسط آسیه سادات بنیادی.
چهارشنبه 15 اسفند1386

اين ماجراي "از اول بوده" هم برهاني شده براي اثبات حقانيت!.. خیلی میبینیم و میشنویم.

به لحاظ منطقي اين يك مغالطه بيشتر نيست.

قدمت يك تفكر هيچ ربط منطقي اي با درستي يا نادرستي اون تفكر نداره!

ولي متاسفانه خيلي جاها چه رسما و چه غير رسمي ، چه گفته و چه ناگفته ، چه خودآگاه چه ناخودآگاه ، اين ماجرا براي خودش استدلالي است، اونهم استدلالي بس كارگر!!

همين مغالطه است كه مانع اصلاح سنتهاي نادرست ميشه و ازشون دفاع ميكنه!

واقعيت اينه كه در ذهن خيل عظيمي از مردم ، خيلي افكار تنها دليل درستي شون اينه كه از اول بودن!

در قرآن مجيد هم در بيان خداوند غالبترين برهان مخالفان توحيد رو دين آباءنا و اجدادنا ميبينيم... گويا عده ي كمي هستند كه ميتوانند به آنچه هست شك كنند. مقبول بودن با درست بودن يكي گرفته ميشه...

اينرسي فقط قانون فيزيك و اجسام نيست... گويا در دنياي انديشه نيز ماجرايي داريم با اينرسي!

اينرسي هاي مخوف كه جرثومه ي منافع قدرتهاي حاكمه را به دوش ميكشند!

قدرتهايي از جنس گزاره!

+ نوشته شده در 1:53 بعد از ظهر توسط آسیه سادات بنیادی.
دوشنبه 6 اسفند1386

خلاصه ما همچنان مشتاقيم ببينيم چگونه ميشود از فلسفه براي ساختن يك شخصيت استفاده كرد!!

سوال کلیدی تر اینکه ، از چه زمان و چگونه گزاره اي فلسفي در ذهن يك انسان بازيگر نقشي ميشود؟

تقريبا جا افتاده كه فلسفه بايد به عنوان يك رشته به طور آكادميك آموزش داده شود!

اما به نظر ميرسه بشر براي ساختن ذهنش از همان كودكي با چيزهايي زيادي از جنس فلسفه در ارتباط است. بالاخره او بايد ياد بگيره كه فكر كنه و جستجو كنه بفهمه نقد كنه خودش رو رصد كنه بيرون ازخودشو تحليل كنه... به نظر ميرسه بشه بهش كمك كرد كه اين مسيرو دقيق تر و موفقتر طي كنه!

باز من همين ديروز توي كتابفروشي امام ، كتابي ديديم با عنوان داستانهاي فلسفي براي كودكان!!... چنان شوق ورم داشت كه سريع خواستم بخرم.... حاج آقاي مسول اونجا فرمودند خانوم همون يكي مونده كه همين الان يكي تلفني خريدش!

گفتم دوباره مياريد ازش فرمودند به اين زوديها نه!! هر چي التماس كرديم كه حاج آقا اينو بديد به ما... نشد كه نشد!

همين كه اومدم خونه هر چي كتابفروشي سراغ داشتم زنگ زدم... نبود كه نبود!

به نظر ميرسه بتوان كمي ذهن شناسانه تر با كودك تعامل داشت و كمي معرفتشناسانه تر با او سخن گفت و كمي دقيقتر وي رو رصد كرد خوندش و فهميدش ... بخصوص وقايع ذهنشو! و تجربيات فلسفي براش خلق كرد!

تربيت يك ذهن و كمك به رشد اون حتما نياز به داده هاي فلسفي ، تجربه ها و تمرينهاي فلسفي ساده و كليدي داره. بخصوص مهارتهاي تفكر رو كه لااقل بايد كسب كنه يك بشر در مسير رشدش كه از كودكي شروع ميشه...

يكبار چند سال پيش اينها رو به مدرس درس تعليم و تربيت اسلامي حوزه گفتيم.

نگاه عاقل اندر سفيهي به ما نمودند و پوزخندي به ما زده و فرمودند خانم بنيادي ديگه داري خیلی بي مزه ش ميكني!

زدند زير ذق ما...

بعدها فهميدم از طرفداران پرو پا قرص حاج آقا سيدان هستند و خلاصه دشمن خوني فلسفه!

هر وقت اون كتابو گير آوردم حتما اينجا ازش خواهم نوشت.

 

نقد فراموش نشود!

+ نوشته شده در 10:3 بعد از ظهر توسط آسیه سادات بنیادی.

شايد بزرگترين اشكالي كه به استقراء گرفته ميشه ، عدم حجیت و يقين آور نبودن آن بوده!

مساله اينه كه آيا يك وضعيت كه به دفعات تجربه شده، دوباره داراي همان آثار و ويژگيهاي قبل خواهد بود؟

اكثرا استقراء رو براي تفسير طبيعت ناكافي و ناقص دونسته و ميگن كه استقراء آدم رو به نتيجه ي مطمئني نميرسونه. و نهايتا اونو مفيد درجه اي از احتمال ميدونند.

همه ي اينها از اين بابه كه استقراء يه مشكل منطقي داره ، و اون اينكه نتيجه ي استقراء از مقدماتش بزرگتره و به اين ترتيب از صحت مقدمات استقراء ، صحت نتيجه لازم نمياد بلكه محتمل مياد!

اصولا ما چيزي رو از دل استقراء درمياريم كه در مقدمات نيست! و اون رابطه ي تلازمي است كه قايل ميشيم!

اما دليلي كه استقراء رو مورد استفاده قرار داده اين انديشه ي ارسطوست كه ، صحت مقدمات استقراء ، نفي نتيجه رو تناقض آميز ميكنه!

كه البته شهيد صدر اينو  رد ميكنند!

در مورد حجيت و يقين آور بودن استقراء تام ، البته تا جايي كه بنده كنجكاوي كرده ام ، شهيد صدر فرموده اند كه استقراء تام اصلا استقراء نيست و قياس است و همپاي برهان عقلي حجيت داره و يقين آوره. لكن مساله اينه كه استقراء تام دست نيافتني است! و روش توالد ذاتي رو مطرح ميكنند.

خلاصه خدمتتون عرض شود كه هر كس اشكالي رو از دامن استقراء پاك ميكنه ، اشكال بزرگتري ميذاره تو دامنش!

جذابيت استقراء براي شخص بنده از اون رهگذر هست كه عمده ترین فعاليت ذهن مردمی که میبینم رو استقراء ميبينم! ظاهرا فراوانی استقراء (ناقص- تام ناممکنه) در سیستم تفکر انسان ، هزار در برابر يكه در مقابل قياس!

به عنوان مثال از همان كودكي بچه وقتي بوسيله ي جسم سرخ رنگي ميسوزه ، ديگه به شيء سرخ رنگ دست نميزنه!... حكم كلي در ذهنش شكل گرفته!

قياس اما ظاهرا مال فلاسفه است..

و شايد بشه افرادي رو پيدا كرد كه اصولا زبان قياس نفهمند... اما استقراء رو حتما ميفهمند!

يك زماني فكر ميكردم يقين صددر صد كلا براي ذهن ما دست نيافتني است! هيچ چيز هم جز با استقراء بدست نمیاد!

هر چند هنوز هم براي استقراء قلمرو خيلي گسترده اي به نظرم ميرسه، اما فكر ميكنم نهايتا عقل ، از داده هاي استقرائي قياس صورت ميده!

يك استقراء خالي قادر به توليد حكم نيست!

نهايتا در دنياي علم و فلسفه ، ما به قياس وابسته ايم.

عمل نهايي ما كه توليد حكم علمي و فلسفي ميكند ، قياس است اگر چه بر پايه ي داده هاي استقراء!

جالب شد!... يقين بر پايه ي احتمال!

 

 

منولوگ هاي ذهني جهل آميز ما بود

نقد بفرماييد

+ نوشته شده در 7:2 قبل از ظهر توسط آسیه سادات بنیادی.
دوشنبه 22 بهمن1386

كاربرد فلسفه در امر تربيت و پرورش چيست؟

رابطه ي بين مفروضات فلسفي با آراء تربيتي و پرورشي چيست؟

ارتباط انديشه هاي بنيادين با فرايندهاي تربيتي ، چگونه است؟

قبلا در گيرو دار دغدغه هاي خودم در مورد امر تربيت و بررسي آنچه در اين قلمرو در فرهنگمون اتفاق ميفته ، اين سوالات رو در ذهنم مزمزه كرده بودم و تحليلهايي حول و حوشش بعضا ميتراشيدم!

مثلا در پی جستجوی راه حل هایی برای رشد عقلانیت نوجوانان به دنبال چنین پرسشهایی بودم!

چیزی که میافتم این بود که معمولا كار رو در آموزش خلاصه ميكنيم و آموزش رو هم به مهارتها َ به همین دلیل فراورده های تربیتی ای برای تقویت عقلانیت نمیافتم!...

بنيانهاي فكري معمولا از كمند ما ميگريزند!

چند وقت پيش توي كتابفروشي امام ره كه هر ازگاهي توش سرك ميكشم كتابي ديدم تحت عنوان "فلسفه ي تربيتي شما چيست؟ Your philosophy of education:what is it?" نوشته ي آرنولد گريز . تورقي كردم و ديدم در محل تلاقي فلسفه و تربيت و پرورش ايستاده است ... بحثهاي جالبي داشت.

هر چند اون كتاب با توجه به مقتضيات اجتماعي فرهنگي جامعه ي نويسنده نوشته شده لكن اصل مطالب و نياز به نگاه فلسفي در حوزه مباني تربيت امري در خور توجه است.

جوري كه ما داريم ميبينيم الان در حوزه ي علوم اسلامي دانشي مختص تربيت داراي انسجام نيست.و مباحثي از اين دست رو به طور پراكنده در اخلاق ميبينيم و آموزه هاي غير رسمي و شفاهي اساتيد براي طلاب . در فرايند تبليغ هم به همين صورت! كه عموم و خصوص من وجهند با مسايل دانش تربيت.

كتب درخوري هم كه در باب تربيت اسلامي نوشته شده است عمدتا توسط متخصصين علوم تربيتي نوشته شده كه كوشيده اند با توجه به ارمانهاي دين ، تربيت رو تعريف و تحليل كنند و كارهاي ارشمندي هم انجام داده اند. در عرصه ي فلسفه كه به جرات عرض كنم هيچ اتفاقي نيفته!

مسلما نخواهد افتاد تا وقتي فلسفه ي ما در متافيزيك خلاصه شده است اونهم به شكل متون تكراري و حواشي فربه!

اصلا عنوان تربيت در حوزه غريب است باز خدا رو صدهزار مرتبه شكر كه در دانشگاه به عنوان يك فصل مستقل در كنار روانشناسي و با نيم نگاهي به آموزه هاي اسلامي مطرح شده و مجال سخن در باب اين پيوندهاي ميان رشته اي بيشتر وجود داره!

در دانشگاه هم تا جايي كه من پرس و جو كردم ، تكيه بر روانشناسي رشد و جامعه شناسي رو شاهديم. و حضور فلسفه نيز در حد همون يكي دو واحد عمومي بيشتر نيست. (تا جايي كه من پرسيدم از فارغ التحصيلانشون)

اون كتاب كه عرض كردم عمده ي بحثش ، فلسفي و روي فرايند و فراورده هاي تربيتي است.

و كاربرد مسايل اساسي فلسفه رو در تربيت بيان كرده. كتاب جالبي است پيشنهاد ميكنم بخونيد ، نه به عنوان يك علاقمند فلسفه ، بلكه به عنوان يك انسان كه به هر حال در برهه اي از زندگي وظيفه ي تربيتي مستقيم در قبال ديگران خواهد يافت.

چه بسا فكر ميكنم ما هر لحظه در معرض تاثير تربيتي بر ديگران هستيم و اگر نه وظيفه ي تربيتي ، حداقل نقش تربيتي در ارتباط با نسل آينده هر لحظه از حضور اجتماعي مون خواهيم داشت.

يك انسان طي رشد ، در حال ساماندهي هندسه ي ذهن خويشتن است. در اين مسير خيليها ميتونند اثر مثبت يا منفي بگذارند.

چه بخواهيم و چه نخواهيم ذهن انسان بر پايه ي نگرشهاي فلسفي و بنيادين او بنا ميشود. و اين نگرشها همينطور ديمي خلق نميشوند بلكه طي تجربه هاي ذهني فرد بوجود مي آيند و اين تجربه ها رو مسولين تربيت وي موظفند بشناسند و ياري كنند و حتي خلق كنند براي وي.

چيزي كه من دارم ميبينم اينه كه مربيان ما (تحت هر نامي در خانواده و مدرسه) حتي رصد دقيقي از اين بناسازي نا ملموس ندارند!

و باز خدا رو صد هزار مرتبه شكر كه روانشناسي لااقل كمي جاي خودش رو باز كرده !..

كتابهاي استاد كريمي( خدا حفظشون كنه) در باب تربيت ، انصافا بديع و منحصر به فرد و عالي است. من فكر ميكنم هر آدم بالغ جامعه ي ما واجبه كه بخوندشون.بالاخص كتاب نگرشي بر تربيت ديني ايشون رو. ما كه از هر معلمي پرسيديم نخونده بود!!! همينطور از هر مادر و پدري هم كه پرسيديم نخونده بودند!!

و سه باره باز خدا رو صد هزار مرتبه شكر كه رسانه هاي جمعي به اين مقوله ها ترغيب ميكنند.و نرخ سواد والدين هم رفته بالا وگرنه معلوم نبود در چه وضع اسف باري بوديم!

همين الانش هم كم وضعمون بي ريخت نيست.

مظلوم كودكان معصوم ما كه به گندم ديمي ميمونند!

 

محتاج نقد است!

+ نوشته شده در 7:40 بعد از ظهر توسط آسیه سادات بنیادی.
جمعه 19 بهمن1386

در گيرو دار كنجكاوي هايم در مورد مكتب تفكيك ، به نكات جالبي برخوردم.

سابقا همزماني ميرزا مهدي اصفهاني (پدر مكتب تفكيك) ، با عصر مشروطيت ، توجهم رو جلب كرده بود. و نام ميرزاي نائيني (از افراد كانوني فكر مشروطه) در شمار اساتيد ايشون ، هم برايم جالب بود.

چند سال پيش، شخصيت ميرزاي نائيني رو در مطالعه ي ماجراي مشروطيت شناختم ، اون هم در مقابل طيفي به نام مشروعه خواه مثل فضل الله نوري و كاظم يزدي و....

كتاب تنبيه الامه و تنزيه الملة ميرزاي نائيني ، در مقابل رساله تحريم المشروطه شيخ فضل الله نوري كلي برام قابل قبولتر و جذاب بود!

شيخ فضل الله نوري در اون رساله تحريم مشروطه اصل قانونگذاري رو تحريم و دخالت در كار خدا دونستند و نهايتا با شاه دست به يكي شدند و وجاهت شرعي براي به توپ بستن مجلس بهش دادند! ... در تفكر شيخ فضل الله فقط خداوند حق قانون گذاري دارد و لهذا مجلس قانون گذاري امري حرام و باطل است!

خلاصه تفكر مخالف چنين همراهي اي بين دين و استبداد رو تفكر ميرزاي نائيني يافتم که شاید بشه ایشونو از پایه گزاران فقه سیاسی اسلامی مدرن نامید! (چی گفتم!)

بگذريم!!

نكته ي جالب اين كه سه تا از بزرگترين اساتيد ميرزا مهدي اصفهاني ، اركان جدي تفكر اسلامي مشروطه بودند ، يعني ميرزاي نايني و آخوند خراساني و ملاي مازندراني!

هر سه از اساتيد ميرزا مهدي بوده اند در فقه و اصول .

آخوند خراساني خوندن كتب فلسفي رو تحريم ميكرده اند. و منع فلسفه و عرفان ميكردند شاگردانشون رو!

خلاصه  پدر مکتب تفکیک ، در كانون تنشهاي فكري زمان خودشون بوده اند! زماني كه صاحبان نفوذ و قدرت ، يك عده ميگفتند ايران توسط ايراني اصلاح پذير نيست و يه عده ميگفتند بايد به ايران پيش از اسلام بازگرديم!!!

خلاصه ، تو اين گيرو واگير كه ميشود اونو تنش ميان علم و دين دونست ، ميرزا مهدي به خراسان ميان و حوزه ي درسي خودشونو آغاز ميكنند!

محيط ، شرايط زماني و مكاني و ديگر عوامل محيطي ، در مطالعه ي تفكر يك انسان خالي از اهميت نيست.مطالعه ي صاحب تفكر لازمه ي شناخت دقيق انديشه ي وي نيز هست.

البته در وهله ي اول نميتوان بار ارزشي به اين تاثير و تاثرها داد بلكه صرفا عرضم اين است كه براي "فهم" دقيق يك انديشه مهم است.

فكر بشر در ديالوگ ذهن او با محيط ، خلق ميشود. و وقتي از اين فكر سخن ميگويد ، باز هم حتي "بيان" او هم در ديالوگ با محيطش اتفاق ميفتد. لهذا بايد محيط او را شناخت. رابطه ي فرد با محيطش را به خوبي تحليل كرد و چگونگي تاثير و تاثر وي را در محيط فهميد.

خب اينها رو كه عرض كردم ميخوام نتايجي بگيرم :

 كه مطالعه ي مكتب تفكيك نميتواند در خلاء زماني و مكاني اتفاق بيفتد.

زبان خشن ميرزامهدي رو در رد فلسفه و عرفان به عنوان قله هاي ادراك بشري ، شايد بتوان از واقعيت تفكرش تفكيك كرد. ميرزا به رد شديد عرفان و فلسفه ميپردازند در كتاب ابواب الهدي ، اما عملا مباحث خودشون نوعا فلسفي است و متكي به تاويل آيات و روايات به مباحث فلسفي!

واقع امر اين است كه در فضاي مطلق علمي ، رد فلسفه توسط ايشون يك خود براندازي بیشتر نمیتواند باشد.

 لهذا ميبينيم كه در نسل دوم تفكيك تغییر موضعی رخ داده و نظریه ی "رد " فلسفه و عرفان به "تفكیك" حوزه هاي معرفتي اونها از دين تبديل شده است.

اين تغيير در مقايسه ي "ابواب الهدي" ميرزا مهدي و "مكتب تفكيك" استاد حكيمي كاملا قابل تشخيص است.

آنچه در متون تفكيكيان مشهود است ، اختلاف فاحش نسل اول (ميرزا مهدي و شاگردان) و نسل دوم (شيخ مجتبي و شاگردان) است ، كه حول نظرات بنيادي اين مكتب تطور يافته است. اگرچه پيروان تفكيك از گفتن چنين چيزي ابا دارند لكن در وهله ي عمل تنها با تاويل و اصلاح سخنان بزرگان خويش ميتوانند چنين نظرات مسالمت آميزي در باب فلسفه و عرفان ارائه دهند.

به نظر ميرسه زبان خشن ميرزامهدي اصفهاني در مكتوبات بازمانده از ايشان ، متاثر از جو و شرايط متشنج عصر پرتنش مشروطه است.

و در تحليل مكتب تفكيك بايد چنين تاثيراتي رو از نظر دور نداشت. و از واقعیت در حال شدن این جریان غفلت نکرد.

نهايتا سره سازي انديشه ي خود تفكيكيان از عناصر زباني و زماني ، خود ماجرايي است!

تا برسيم انشاالله به مدعاي خالص اونها در باب سره سازي معرفت ديني از ناسره ي فلسفه و عرفان!


 نقد فراموش نشود.

 

+ نوشته شده در 4:1 بعد از ظهر توسط آسیه سادات بنیادی.
دوشنبه 15 بهمن1386

اگه يه سر به دادگاههاي مختلف بزنيد اين جمله رو خيلي ميشنويد:"مگه تو وجدان نداري!؟"

این سوال جاش فقط توی دعوا نیست در واقع اونجا یه خورده دیره! و فقط به جرم های سنگین هم مربوط نمیشه بلكه در تمام رفتارهای ما میتوان از وجدان به عنوان یک عامل کنترلگر درونی پرسید!

وجدان چيست و چگونه در يك فرد بوجود مياد؟

به نظرم ميرسه وجدان ، چيزي است كه در درون فرد الزام اخلاقي ايجاد ميكند و فقدانش ، دانش اخلاقي فرد و محيط را در كنترل رفتار و عملكردهاي عيان و نهان فرد بي اثر  ميسازد.

سوال مهم اينه كه آيا وجدان يك چيز ذاتي است براي انسان يا نه آموختني و اكتسابي است؟

نظر روانشناسي غالب اينه كه وجدان در مسير رشد و يادگيري اعمال فرهنگي ، فرا گرفته ميشود.

و معمولا در اين باب تنبيه و پاداش ، ترس و انگيزه ، عوامل تاثيرگذار هستند.

يادم نمياد در چه كتابي خوندم كه وجدان يا حساسيت اخلاقي ، چيزي است كه در پروسه ي "رشد اخلاقي" به تكامل ميرسه. در كودكي وابسته به محيط ، به شكل ترس و يا انگيزه در فرد به وجود مي ايد. و در بزرگسالي وابستگيشو به ترس و انگيزه ، از دست ميده و به "قضاوت ارزشي از خويشتن" وابسته ميشه. و به چيزي در هويت اخلاقي فرد تبديل ميشه. در همه ي افراد اين اتفاق نمي افته. يعني همه به رشد اخلاقي نميرسند.

رسيدن به كمال اين ويژگي در زندگي اخلاقي بسيار ضروري است. چرا كه به منزله ي جايگيري اخلاق در هويت فرد است.

اساسا تمام آموزه هاي انساني و اخلاقي و ديني به داشتن چنين كيفيتي نيازمندند. بویژه دینداری!

زيرا در سطح كلاني رفتار فرد رو تحت تاثير قرار ميدهد.

به نظر ميرسه ميزان بهره مندي افراد از وجدان اخلاقي متفاوت است. و افراد به ميزان رشد اخلاقي شون ، داراي چنين عنصر كنترلگر دروني هستند.

پرسش اين است كه چگونه "وجدان اخلاقي" در يك فرد شكل ميگيرد و نقش عناصر تربيتي در محيط او بالاخص خانواده چيست؟

و چگونه ميتوان آن را به شكل مطلوب در خود و افراد تحت تربيت تقويت كرد به گونه اي كه فرد هر لحظه توسط خودش ارزيابي بشود؟

ضمن استقراء ناقصي كه در جامعه ي خودمان ميكنم ، به نظرم ميرسه اگر در اين مورد دچار بحران نباشيم ، در وضع خوبي هم نيستيم!

غالبا موازين انساني و اخلاقي در معادلات منافع و محدوديتها و اجبارهاي اجتماعي عمل ميشوند.

شايد بسياري از نابسامانيهاي اخلاقي از فقدان يك چنين عنصر رصد گري در افراد ناشي ميشود كه هر لحظه فرد رو در مضان قضاوت دروني قرار داده و وي را متوجه وضعيت "خود" كرده و "هويت" او رو پاسباني ميكند.

ضامن اخلاق داشتن وجدان اخلاقي است!

كه بايد توسط خانواده و در مراحل تربيت در افراد خلق بشود!

به نظر ميرسه يك خانواده بايد بتواند فرد رو قاضي و پليس خود بار بياورد و بيش از فراورده هاي رفتاري به فرايندهاي رفتاري افراد خود بيانديشد!

 

از نقد فراموش نشود.

 

+ نوشته شده در 1:28 بعد از ظهر توسط آسیه سادات بنیادی.
جمعه 5 بهمن1386

به نظر ميرسه داره فضاي نقد و گفتگو در عرصه ي اعتقادات و انديشه ي ديني باز ميشه.

ميتوان از وضعيت مذهبي و عملكرد مذهبي جامعه نقد كرد ، ميتوان كلمه ي اصلاح رو گفت و به خدنگ تكفير و انگ غربزده ي فلانيست بودن آزرده دل نشد!

لااقل امروز مي توان گفت: بيشتر بيانديشيم!

ميتوان پرسيد: آيا آنچه تا كنون انديشيده ایم ... تا چه ميزان درست بوده است؟ و متهم نشد!

اين اتفاق ميمون و بزرگي است. براي آنهايي كه قلبشان براي درستي و رستگاري ميتپد!

همين قدر هم هفت هشت سال پيش ناممكن بود.

تقريبا پذيرفته ايم كه ميتوان بهتر و درست تر از اين بود. و آسيبهايي وجود دارد. و اين حرف به معني تخطئه ي شيعه و دين نيست! بلكه دردمندي است.

خلاصه فرصت نقد ، اين امر ضروري و مهم ، دارد فراهم ميشود...

اما این تازه اولين قدم است (هر چند هنوز هم آنگونه كه جنبش وار تبديل به حركتي در نخبگان  دين و انديشه شود محقق نشده است).

مساله ي كنوني اين است كه بله ، آسيبهايي هست ، آنهم مبنايي ... اما چه كنيم؟ قدم بعدي چيست؟ .... با این نقدها که ذهنمان را دارد احاطه میکند چه کنیم که خودش خالق آسیب نشود؟

توقف در توصيف ناكاميها خطايي نابخشودني است براي فرزندان يك تاريخ مجاهدت!

چگونه ميتوان تغيير مثبتي صورت داد؟ و اين آسيبها را زدود؟ بي آنكه چيز ديگري هم ناخواسته زدوده شود؟!

چه واقعيت جايگزيني قابل تحقق است؟ و چگونه قابل تحقق است؟

طرح و ايده و برنامه چيست؟

چه "مدلي" براي انديشه و عمل يك مومن ترسيم ميكنيم و چگونه اون رو واقعيت ميبخشيم؟

و اين مدل چه ذهن و عيني خواهد داشت؟ و در موضوعات مختلف و اقشار و توده هاي فرهنگي مختلف چگونه قابل تحقق خواهد بود؟

(حتي انصافا معناي الگو در ذهن حوزوي ما با آنچه در واقعيت موثر جامعه و تفكر جامعه شناختي وجود دارد متفاوت است!)

ممكن است بگوييد ما مدل و الگو داريم... ائمه ع !!

انصافا اين جمله تا واقعيت اين جامعه چه مسيري رو طي ميكند؟ و حتي چقدر تعريف و تبيين شده است؟...

منظور از اين الگو داشتن چيست؟

و ما چگونه اين جمله ي كلي رو به يك پروژه ي عملي فرهنگي تبديل ميكنيم؟...

آيا ميتوانيم صورت و سيرت رفتار و كنشهاي يك فرد رو در اين جمله ي كلي و آرماني ، توصيف كنيم؟

/بگذريم از اين آرمانهاي كلي اي كه حتي زحمت تئوري سازيشو نكشيده ايم و آنقدر غير عملياتي و شعاري مطرحش كرديم كه از عظمتش كاستيم!/

خلاصه به قول ما : چگونه ميتوان تئوري "مهندسي فرهنگ ديني" خلق و عملي كرد ، به گونه اي كه هم ارزشهاي هدف را محقق كند و تحول رخ بدهد و هم بر شانه ي ميراث گذشته تكيه زند و گسست اجتماعي خلق نكند؟ هم با آسيبها مسامحه نكند و هم ايمان خلق برنياشوبد؟

و خلاصه نقد ها را تبیین دقیق کند و آنها را به ثمر اصلاح بنشاند؟

و آيا بدنه و ساختار و بودجه هاي عملي كردن چنين دغدغه هايي وجود دارد؟

آيا آدمش رو داريم؟ پولش رو داريم؟

آيا پژوهش و مديريت در میان ما هر دو در جايگاه خودشون قرار دارند؟

آيا موسسات پژوهشي به اندازه ي كافي داريم؟

آيا دغدغه هاي پژوهشگران ما با نيازها مون همخواني دارد؟

آيا پژوهشگراني كه به سوالات بالا پاسخهاي تئوريزه شده ي دقيقي به عنوان پژوهشهاي كاربردي ارائه بدهند داريم؟

آيا جمع هاي خلاقي كه پيوند محصولات پژوهشي رو با بدنه هاي تصميم سازي و مديريت ، برقرار كنند داريم؟

آيا مديران مياني خوبي براي تبديل استراتژيهاي حاصل از اون پژوهش ها به عمليات و برنامه رو داريم؟

آيا مجريان خوبي براي پياده كردن طرح و برنامه داريم؟

آيا فرهنگ عمومي جامعه و فرهنگ علمي مجامعه علمي ما گنجايش ((پاسخ اميدوارنه دادن به سوالات بالا)) رو دارد؟ و حتي چقدر با تمام اين پروسه اصطكاك دارد؟ به عنوان مثال وقوع چنين پروسه اي در حوزه چقدر شانس تحقق دارد؟

و هزار آيا و اماي ديگه كه فاصله ي آرمانهاي يك طلبه ي جوان رو تا عمل بسيار پيچيده ميكنن...

و البته با وجود تمام چالشها و دشواریها باید گفت: هیچ دور از ذهن نيست توفيق نسل جديد حوزه در راه اندازي موتور جنبش علمي فرهنگي حوزه!

ره دراز است و قلندر كوشا!!

مولاي ما فرموده است: الذين جاهدوا فينا لنهدينهم سبلنا!

 

ميبخشيد... درددلهاي شلوغ پلوغ يك طلبه بود در پاسخ به دلسوزيهاي بزرگواران!

از نقد فراموش نشود.

+ نوشته شده در 0:38 قبل از ظهر توسط آسیه سادات بنیادی.
سه شنبه 18 دی1386

معرفت هميشه مساله ي پرجنجالي بوده است... هر چند معناي فلسفي آن (Epistme= شناخت) عمر چنداني ندارد، لكن در جهان اسلام اين واژه دوران پر پيچ و خمي را طي كرده است. البته معنايي نامساوي با معنايي فلسفي شناخت داشته است! بيشتر كلامي بوده و هست!

مكتب تفكيك!

اگر كمي در موردش جستجو كنيد ، بيشتر با جدالهايي با يك فرقه مواجه ميشويد تا گفتگوهاي علمي با يك مكتب!... بگذريم از اين واقعيت تلخ كه اصولا ما عادت داريم!

به نظر ميرسه پيشوند "مكتب" كمي براي آنچه ذيل اين اصطلاح مطرح ميشود كمي اشتباه باشه!

چرا كه به نظر نميرسه با يك نظام فكري و معرفتي مستقل مواجه باشيم و ميشه مكتب تفكيك را در اعتراضش به ديگر نگرشها خلاصه كرد! و اونو يك نگرش و گرايش دانست كه نهايتا ضابطه اي براي ساماندهي پديده ي شناخت ارائه نميكند!

اگر چه رسما به صف ستيزه گران فلسفه نميپيوندند اما نهايتا تكليف خودشون رو با عقل معلوم نميكنند! و عملا جز ستيز با عقل و فلسفه نتيجه نميدهند!
تفكيكيان با دين انديشي حكما و عرفا مخالفند (نه با خود حكمت و عرفان لزوما)

با مشرب عرفاني و فلسفي در كسب معرفت ديني مخالفند و آنها را دچار خلط معرفتي ميدانند.

تفكيكيان ميخواهند سازوكار دين و فلسفه رو از هم جدا كنند! (نه اينكه فلسفه رو براندازند هر چند عملا چنين ميشود چون فلسفه ي اسلاميٍ كنوني قدم در قلمرو دين گذاشته است)

با اخباري گري و ظاهر گرايي هم مخالفند اما از تاويل ، هم گريزانند!!

به اين ترتيب ميتوان در اين مكتب تعارض دروني (اگر نگوييم تناقض) يافت .

پرسش اين است كه آيا مكتب تفكيك نظريه و تئوري جديدي در باب معرفت ارائه ميكند؟

يا صرفا اعتراضي است به فلسفه و عرفان در مورد حضور نامشروع در عرصه ي دين؟

بعضي با كوچك جلوه دادن بزرگان مكتب تفكيك (مانند مرحوم اصفهاني) و يا انگ اخباري زدن به تفكيكيان ميخواهند فقط بكوبند! چون مكتب تفكيك را ضد فلسفه و عرفان حس كرده اند و ميگويند كه حرف جديدي ندارد و قرنها پيش اشعريها هم اين حرفها رو زده اند....

به نظر من ميرسه مكتب تفكيك با فلسفه نميستيزد، با فلسفه اي كه قدم در عرصه ي معرفت ديني نهاده است ميستيزد! مساله سر معرفت ديني است نه عام معرفت!

اونهايي هم كه تفكيك را رد ميكنند معلوم نيست دقيقا چگونه سه حوزه ي فلسفه و عرفان و دين رو با هم جمع ميكنند بي آنكه خلطي صورت بگيرد؟

 چه تئوري دقيقي در باب معرفت + دين ارائه ميكنند!؟  كه به بهانه ي باطن گرايي ، متن ديني را نبوسند بگذارند كنار؟ اعتبار متن ديني رو نكاهند؟و فهم عقلاني اي از متن ديني صورت بدهند بي انكه ظاهر گرا شوند!؟

ما هنوز تكليفمون با كم و كيف حضور عقل و شهود در عرصه ي دينداري روشن نيست...

در حرف گفته ميشود اساس معارف ما قرآن و سنت است.... اما در عمل معلوم نيست قرآن و سنت كجاهستند! ميگوييم معارف اسلام عقلاني است... اما دقيقا معلوم نيست عقل كجاست!

چرا كه تبصره بر قانون هامان بسيار ميزنيم!

خدا گرداننده ي هستي است.. اما....

هيچ كس غير از خدا عالم غيب نيست.... اما....

متن ديني ميگويد.... اما....

بر هيچ كس پوشيده نيست: لباسي كه حكما و عرفا بر تن دين ميدوزند ارتباط منطقي اي با متن ديني ندارد.

متن ديني در مسير حصول معرفت ديني جايش كجاست؟ فقط فقه؟...  

لااقل در بسياري حوزه ها متن ديني حضور اساسي اي ندارد!

آيا واقعا تعارضي با دين نداشته است فلسفيدن ها و عرفانيدن هاي ما؟؟

به نظر ميرسه كه خيلي نتونسته ايم حدود و ثغور دقيقي تعريف كنيم!

با متن ، آنقدر اما و اگر ميكنيم كه كان لم يكن ميشود!

عقل ورزي ما در مورد دين ، خلق باطن هاي دور شده است.. نه فهم متن و يافتن پيوندهاي منطقي ميان متني و ساماندهي هندسه ي معرفتي مستند!

يا پاي عقل را قلم ميكنيم و يا متن ديني را به يك تشريفات آئيني بدل مينماييم! و نهايتا احساس ما ميگويد چه چيزي خوب است چه چيزي نه...!

به عنوان مثال از توحيد اماميه چيزي باقي نگذاشته است باطن جويي هاي بي ضابطه بعضي!

تاويل برده است ما را تا ثريا! تفكراتي ميبينيم كه هر چه ميگرديم در قرآن خبري نميبينيم!

نقد هم نميتواني بكني چون ديالوگ عقلاني اي برقرار نيست! ما نميفهميم! اهلش بايد بفهمند! همينكه قبول نميكني يعني اهلش نيستي!

انصافا چقدر از اين حرفها لابه لاي گفتگويهاي ديني ما شنيده ميشود؟

آيا تمسك به متن ، ستيز با عقل است؟ يا تحديد عقلاني باطن گرايي هاي بي در و پيكرست؟

كافي است سري به مذهب در ميان عوام و مراسم مذهبي بزنيم تا سوء مديريت و افتادن به دام تناقضات دروني ، در اين عرصه را از نزديك درك كنيم!

و ظاهرا تنها چيزي كه صدايش در ميآيد و اعتراضي ميكند، ظاهر گرايي است!... كه اينبار از حلقوم تفكيك فراز آمده است.

گاهي از خودم ميپرسم باطن گرايي بيشتر با عقل سازگار است يا ظاهر گرايي؟ (سير تحول و صيرورت اين دو اصطلاح هم براي خودش ماجرايي دارد!اصلا كي گفته ما در چنين دوراهي اي هستيم؟)

مكتب تفكيك به عقل فلسفي و شهود عرفاني ميتازد و ان را از حضور در عرصه ي معرفت ديني برحذر ميدارد و متن را اساس معرفت ديني عنوان ميكند! بي انكه ضابطه ي روشني براي شناخت اصيلي كه از آن دم ميزند ارائه كند!

مخالفان مكتب تفكيك نيز به بهانه ي ضرورت توجه به باطن! ، هر گونه كنش بشري را به حساب باطن گرايي گذاشته و اعتبار متن ديني را عملا ميكاهند!

مكتب تفكيك فاقد نظام معرفتشناختي روشن است ، ولي حداقل نكته ي مثبت آن ، جسارت در دفاع از جايگاه متن است اما با اين حال در ارائه ي تئوري پاسخگو وامانده است..

و اگربتواند از گردنه ي مسايل زبان (ظاهر و باطن متن)  به سلامت بگذرد!  و لااقل در پديده ي فهم متن حضور عقل را نظام مند بپذيرد!... ميتوان كمي اميدوار بود!

ولي ظاهرا براي شناختي متكي بر متن ، تئوري اي بدون افتادن به دام ظاهر گرايي ارائه نكرده است!

و (اگر چه ميگويند اخباري نيستند اما) مثل اخباريون فرار از تاويل و اعتقاد به ظاهر و دلالت آن بر محسوسات و... ! عملا دامنگيرشان است.و اينكه اخباريون صرفا در فقه جولان داشتند نفي اين شباهت اساسي با اخباريون رو نميكند.

خلاصه ما كودكان خردسال عرصه ي انديشه ... مانده ايم اين وسط در سوگ معرفت!

 

داخل پرانتز:

و باز هم در سوگ معرفت!

هنوز كه هنوز است تمام اين بحثها در جدال فلاسفه و متكلمين و عرفا متجلي است ... نه در مطالعات آكادميك روي ارتباط چند حوزه ي معرفتي!...

واقعا از خواننده ي گرامي عذر خواهم... اين چيزي است كه دارم ميبينم....

هر كس براي خودش يه عده جمع ميكند و درجمع هاي خصوصي اعلام كفر ديگري ميكند... و يا هر از گاهي چشم غره اي به مخالفان ميرود طي گفتاري يا نوشتاري وانصافا گفتگوي علمي اي نميبينيم...

ما هنوز اهل عده كشي و فرقه سازي هستيم.. هنوز هيچ تئوري اي خلق نشده است... ميبينيم لشكري فراهم آمده است!

نقد هنوز در ميان ما يك تابو است!

پرانتز بسته

 

از نقد فراموش نشود

+ نوشته شده در 6:24 بعد از ظهر توسط آسیه سادات بنیادی.

چيزي به آغاز محرم نمونده!

محرم و آئين عزاداري و مراسم هاي مذهبي اين ماه ، نقطه ي عطف دين و هنر شده است!

هنر عاشورائي هم به نظرم ميرسه عنواني است كه تازگيها كمابيش با ديدي تخصصي هنري مطرح شده...

مورد اتفاق است كه طي سالها و قرنها چيزي از جنس هنر در قالب عزاداري هاي محرم جان گرفته است..

شايد وضعيت الان ميراث داران اين عقبه ي هنري ، از ديد خيلي ها مورد نقادي قرار گرفته...

و به نظر ميرسه نقدهايي هم وارد باشه... به مداحي ها و عزاداري هايي كه دريكي دو دهه ي اخير متولد شده اند... بخصوص از ديد محتواي ديني و ارزيابي شرعي سبكهايي كه اتخاذ شده .

بيشتر به تركيب كردن انواع موسيقي غربي با مداحي پرداخته اند از لحاظ سبك و قالب.

از حيث محتوا هم نسل جديدي از ترانه سرايي مذهبي رو ميبينيم كه بيشتر نوآوري در مفاهيم ديني صورت داده اند تا شعر و هنر!!!

در سينما و تلويزيون هم كه رويكرد قابل ملاحظه اي به سمت كار ديني مشاهده ميشود ، گاهي در دامن كليشه هايي تكراري و بي محتوا گرفتار ميشويم و گاه دست و پا شكسته و با ترس و لزر سراغ مفاهيم ميرويم و گاهي هم به قول معروف ميزنيم چشم هم كور ميكنيم!!

پيوندي كه بايد بين قالبها و فنون هنري و مفاهيم ديني برقرار نشده!

خلاصه در كنار محاسن معايبي هم داشته ايم.

اما به هر حال من فكر ميكنم در كاستي هايي كه وجود دارند ، غربت هنر ديني در مطالعات حوزوي ، امري كليدي و ريشه اي است.

به گونه اي كه آدم دلش به مظلوميت هنرمندانمون ميسوزه! كساني كه بگذاريد صادقانه بگويم: بار وظايف طلاب رو به دوش ميكشند!!

فكر ميكنم اگر ايراداتي در توليدات هنري ما در عرصه ي دين هست... چه در به بيراهه رفتن مداحي و چه در مورد توليدات سينما و تلويزيون و چه توليدات ديگر رشته هاي هنري ، بايد كمي مداقانه تر ريشه يابي كنيم.

كار هنري متشكل از محتوا و قالبه... مسلما حجم زيادي از كار تئوري به مولدان و متصديان ديني برميگرده...

هم تعاريف كليدي و بنيادين هنر ديني امري است كه حضور جدي حوزه و علوم ديني رو مطلبه...

هم در ارائه ي مواد خام ديني به گونه اي كه بتواند مورد استفاده ي هنرمندان قرار بگيريد ، حوزه داراي وظيفه است...

هم به نظر ميرسه در پروسه ي تبليغ دين كه وظيفه ي رسمي حوزه است نياز به قدرت هنري است!

يكي دو سال پيش يه كاري رو دانشكده ي صدا و سيما انجام داده بود و طلاب رو در رشته هاي توليد سينما و تلويزيون ميپذيرفتند... كار موثري بود اگر طلاب هنر رو جدي بگيرند!

هر چند به نظر ميرسه مطالعاتی  "مبنايي تر از فن"  جاشون خالي است!!

 

از نقد فراموش نفرماييد

+ نوشته شده در 4:41 بعد از ظهر توسط آسیه سادات بنیادی.

آموزه های دینی ای که عمل مومنان را شکل میدهند دقیقا از کجا میآیند؟؟

فرایند محقق شدن عمل دینی در جامعه ي ما چگونه است؟

آيا متن ديني عامل اصلي شكل گيري نگرش ديني است يا امور ديگري هم دخيلند؟

از واقع ميپرسم نه از يك تئوري ديني ...

تلاش میکنم رفتار مومنانه مردمي كه ميبينم رو کالبد شکافی کنم.

و به يك نكته اشاره كنم.. و ان اينكه در ذهن ديندار جامعه ي ما چگونه نگرش ديني قانع كننده شكل ميگيرد؟  و در ذهن يك طلبه معمولي علوم ديني چطور؟

آيا متن ديني علت تامه ي يك اذعان ديني است يا عوامل ديگري هم دخيلند؟؟

چيزي كه در ميان عوام خيلي توجه بنده رو به خودش جلب ميكند.. چيرگي احساس ديني بر دلالت هاي متني است!! و متن غالب هم حديث است!

و در ميان طلاب علوم ديني هم ظاهرا عوامل محيطي حوزوي بر دلالتهاي متني چيره است...

و باز هم متن غالب ، حديث است!

به نظرم ميرسه كه طلاب حتي كمتر از مردم عادي پژوهشگرند!!!

وقتي عميقتر نگاه ميكنم.... با تمام غير متخصص بودن!!! مردم كوچه و بازار را در فهم ديني شان بيشتر اهل اجتهاد (به معناي لغوي) و تفكر مييابم تا اكثر طلابي كه ميشناسم!!
ظاهرا فراواني خوي تفكر روي داده هاي ديني در مردم بيشتر است تا طلاب!!

 و در هر دو عوامل ديگري در فرايند اذعان ديني (نگويم استنباط!) ، غير از متن ديني ، نقش آفريني موفقتري دارند...

 

استقراءات ناقص بود! نقد بفرماييد!

+ نوشته شده در 11:58 بعد از ظهر توسط آسیه سادات بنیادی.
سه شنبه 20 آذر1386

دین (لااقل اسلام) پیوند ناگسستنی ای با مردم داره!

نمیتوان جامعه ی انسانی رو در معادلات دین حذف کرد!

همیشه از خودم پرسیده ام آیا علوم اجتماعی و لااقل روشهای پژوهش اجتماعی نباید جایی در حوزه و ميان طلاب داشته باشه؟

آیا مخاطب دین کسی غیر از مردم و انسانهاست؟ و موضوعش چیزی غیر از رفتار و اندیشه ی بشره؟

اگر اینطوره چطور میشه یک مطالعه گر علوم دینی بی نیاز از توان مطالعه ی اجتماع باشه؟؟

چطور میشه بدون مطالعه ی انسانهای یک جامعه نسخه براشون پیچید؟؟؟

خیلی از پایان نامه هایی که طلاب بر میدارند به نحوی نیازمند مطالعات اجتماعی است.. اما متاسفانه روش پژوهش اونها بیشتر مبتنی بر کتابخانه است تا جامعه ی آماری موضوعشون...!

و داده های میدانی ای هم که با روشهای پیمایشی به دست میارن چندان دخالت علمی ای در پژوهششون نداره!!.. البته اگر بتوان اونها رو يك پژوهش علمي دونست!!

مطالعات اجتماعی کجای کار یک طلبه باید باشد؟؟ و الان کجای کار طلاب است؟؟

اكثر طلاب بدون رصد علمي اجتماع ، چيزي رو به اون نسبت ميدن و بر اساس همون هم قضاوتها و تحليلها و درنتيجه عملكردهاشونو تنظيم ميكنند!!

و اين موجب غير واقعي شدن نگرشها و غير كارشناسي شدن تصميمها و غير قابل ارزيابي شدن عملكردها ميشه!! و در نهايت موجب چالش طلاب و در نتيجه جامعه ي ديني با جامعه و بخصوص نخبگان جامعه خواهد شد....

اگررشته هاي تخصصي براي حوزه در دوره هاي كارشناسي تعريف بشود احتمالا بشود به جرات حوزه هاي خاصي رو نيازمند پژوهشگري اجتماعي دانست!

مثلا تبليغ ، حتما به دانش اجتماعي و روش مطالعات اجتماعي به شدت نيازمند است...

اما همه ي انديشمندان علوم اسلامي لزوما نبايد به طور مستقيم داده هاي اجتماعي نياز داشته باشند!! به عنوان مثال فلسفه !

اما الان كه چنين نگاه تخصصي اي بين طلاب وجود جدی ای نداره و اكثرا در عرصه ي تبليغ و فعاليت فرهنگي اجتماعي قدم ميگذارند.... به نظر ميرسه همه به دانش مطالعات اجتماعي نيازمند خواهند بود! وگرنه به دام تحليلهاي انتزاعي و غير كارشناسي در مسايل فرهنگي اجتماعي و عملكردهاي كليشه اي و بي ثمر  گرفتار خواهند گرديد!

 

از نقد فراموش نشود.

+ نوشته شده در 11:20 بعد از ظهر توسط آسیه سادات بنیادی.
چهارشنبه 14 آذر1386

یک زمانی به نظرم میرسید زبان یک ابزار است برای انتقال ذهن!!

اما الان فکر میکنم این حرف نمیتواند خیلی دقیق باشد. زبان و تفکر در هم تنیده شده اند و به نظر میرسه قابل تفکیک از هم نیستند... اگرچه از هم تجرید میکنیم.

بحث زبان اولین بار به طور روشن در گفتگوهای کلامی ای در ذهنم رخ داد که حول توحید و اندیشه های بنیادین کلامی شیعه با تعدادی از دوستان!! داشتم...

لب مساله نگرشی بود ناشی از چالش عرفان با زبان که در اون " زبان ابزاري ناتوان از بیان معرفت "  قلمداد میشه...
اونهایی که سری به دنیای عرفان زده باشند و یا حداقل اهل ادراکات درونی و شهود و حتی احساس باشند ممکنه به خوبی به لکنت افتادن زبان از بیان رو درک کنند...

عرفا به استناد این تجربیاتی که با زبان دارند.. اساسا زبان رو از درجه ی اعتبار خارج میدونند و به دنبال رهایی از قید زبان هستند... و به قول معروف اندر خم کوچه ی الفاظ خودشون رو علاف نمیکنند!!

و خلاصه زبان رو دارای شانیت "بیان معرفت" نمیدونند... و به این ترتیب با بي اعتباري زبان ، خود شونو از بگیرو ببند منطق و عقل و پاي چوبين استدلال رهایی میبخشند!...

مساله ای که چالش برانگیز بود در اون گفتگوهای ما... جای این وضعیت زبان در مساله ی اندیشه و تفکر كلامي و اعتقادات بود!
در کلام و فلسفه که دانشهایی عقلی هستند قوانین زبان به عنوان یک عنصر مهم و دارای نقش و معتبر شناخته میشه. یعنی زبان به رسمیت شناخته میشه به عنوان "بیان کننده معرفت"!

چرا كه استدلال داراي يك صورت زباني است!

و در ساماندهی اندیشه ی دین هم باید بپذیریم که

۱- معرفت توسط زبان قابل انتقال است!!

و  ۲- دین منظورش را از طریق زبان انتقال میدهد!!!
و گرنه دین رو با یک پارادوکس و تناقض درونی مواجه میکنیم!!
اتفاقی که باید گفت تا حد قابل توجهی در جامعه ی مذهبی عوام ما رخ داده!

و گونه ای راز آلودگی رد در تفکرات کلامی عوام شیعه بوجود آورده  که ناشی از معرفتجویی فارغ از زبان و منطق است...

دین و لااقل اسلام که هدف سعادت بشر رو دنبال میکند نمیتواند مانند عرفان شعار چوبین بودن پای استدلال و عجز مطلق زبان را سر بدهد!!!
شاید خیلی شنیده باشید در بحثهای اعتقادی ، که:
" این حرفها را به هر کسی نباید زد چون معرفت موجود در آن را در نمي يابند و حكم به شرك و كفر ميكنند!!
همه این حقایق را درک نمیکنند و باید به خواص گفت!! "

و به نوعي روش عرفاني در مباحث كلامي دنبال ميشود! روشي كه منطق نقش چنداني در آن ندارد و مسايل ذوقي و حسي و شهودي عامل تعيين كننده هستند!

و اعتبار زبان به عنوان حامل معرفت به حداقل خود ميرسد و عقلانيت كمترين نقش را در ساماندهي صورت و در نتیجه سیرت تفکر ميتواند ايفا كند.

اينجاست كه خلاقيتهاي هنري و ذوقي به راحتي در مقام معرفتزايي ظاهر شده ، جاي استدلال منطقي را گرفته و قادر خواهند بود در انديشه ها دست ببرند.... 

حتي اگر عناصر زباني "فاقد اعتبار در بيان معرفت " قلمداد شوند باز هم فقط از ديده فرو گذاشته شده اند و نقش طبيعي خود را در ساماندهي تفكر ايفا خواهند كرد!!

اين وسط منطق هم كه ناظر بر پيوند بين تفكر و زبانه ، به كلي مهمل مي شه و دستش از هر گونه نقدي كوتاه !!!

آميختگي (خلط آميز) مباحث كلامي با روضه و مداحي و شسته رفته ترش هنر ديني! چنين وضعي رو پيش آورده كه بيش از هر چيز نوسانات اعقتادي رو از نظر پنهان ميكنه.....

به عنوان مثال در بحث غلو ميتوان خلجان اين ماجرا را يافت!

قصد رد كردن هنر ديني رو ندارم كه در جاي خودش عامل قدرتمندي است. اما فتح شدن قلمرو كلام توسط آن ، عقلاينت آموزه هاي دين و بخصوص انديشه هاي كلامي رو تخريب خواهد كرد!

بدون اعتبار دادن به زبان و منطق نميتوان از هيچ انديشه ي مشتركي سخن گفت و چه بسا از هيچ انديشه اي!

 

اين حرفهاي بنده رو وقتي براتون جالب خواهد شد كه در گفتگو با يك غالي ، قادر نخواهيد بود پيوند معقول سخن و انديشه اش را به وي ثابت كنيد!!!

 

 

ميبخشيد اگه پرت و پلا گفتم شلوغي هاي شخصي است!!

از نقد فراموش نشه!

+ نوشته شده در 9:56 بعد از ظهر توسط آسیه سادات بنیادی.
جمعه 9 آذر1386

كلام اسلامي در بستر جدالهاي فكري در دنياي اسلام شكل گرفت... و چيزي كه از اين بستر به ارث برد خوي جدلي اي است كه گويا در بافت كلام اسلامي به طرز محسوسي نهادينه شده است... 
به طوري كه كتب كلامي اي كه توسط متكلمان و به عنوان كتب كلامي نوشته شده و به ما رسيده عموما يا جنبه ي رد مخالفان داشته و يا اثبات مدعاي خويش!!!
حتي به طور رسمي جدلي بودن كلام مورد تائيد اهل فن است!!

و اين يعني ما در دوره ي طلايي رشد كلام چيز هوشمندي به عنوان " يك دانش كاملا تعريف شده "  رو نداشته ايم!!!

و يك منطق خودآگاه و تئوريك كلام ما رو نظم نداده است... بلكه واقعيتهاي وقوع يافته در جدالهاي فكري هويت اون رو سامان داده...
و نياز به بازيابي معارف متون گذشته داريم... كه بسيار هم در مضان تاويلگري قرارمان خواهد داد!..

اين به معني غير عاقلانه بودن همه ي گفته هاي كلامي گذشته ي ما نيست... چنين جسارتي از اين طلبه ي كوچك بر نمي آيد!! بلكه استفاده ي كنوني خود را از اين ميراث دارم نقد ميكنم!!!

و از ساختار و منطق حاكم بر يك دانشي ميپرسم كه هم اكنون بايد انديشه ي ديني جامعه را سامان دهد....

گذشتگان در زمان خود آن كردند كه مايه افتخار تفكر اسلامي در عصر خود بود هر چند بايد نقد هم كرد... اما ايراداتي كه الان هست در زمان ماست و بيش از هر كس ما مورد خطاب نقديم كه چگونه به گذشته و حال نگاه ميكنيم و انديشه مان را رقم ميزنيم!!

خلاصه يا اهل العلم.... الجهاد....
بايد تيغ برداشت و نقادي كرد آگاهانه و مبتني بر درك درست از گذشته و حال!!

و بازيابي كرد معارف رو از دل تنشها و چالشهايي كه پشت سر گذاشه ايم... و خيلي مسايل واقعي رو كنكاش كنيم.. (معرفتجويي)

مسايلي همچون معرفتشاسي ديني (نه معرفتشناسي دين اين قبل از كلام است!!)...

و همچنين بايد مدقانه راهي را كه طي كرده ايم به ديد نقد مطالعه كنيم.... (روششناسي و معرفتشناسي)

و در قدم اول به نظر من از صحت و سقم معرفتشناختي اين خوي جدلي بايد پرسيد!!

كه چه بر سر ذهن ديني ما آروده است!!!؟

مطالعه ي تاريخ فكر كلام از جهاتي الان خيلي كليدي و موثر است....

متاسفانه منابع انديشه ورزي طلاب ، الان منابع مستقيم ديني نيست.. بلكه غالبا منابع دست دوم ديني يعني انديشه ي انديشمندان بزرگ گذشته هستند!!
و كمند افرادي كه مستقيما در حال تغذيه از قران و حديث باشند!!
(در شكلگيري اين وضع فرهنگ فكري ما بازيگر قدرتمندي است كه تحديد عمل تفكر رو در ميان طلاب انجام ميدهد)

خلاصه متاسفانه ذهن طلاب از چنبره ي انديشه ي پيشينيان بيرون نميآيد تا امروز را چاره اي كنند...
و به اين ترتيب فكر ميكنم هم از حقيقت انديشه ي بزرگان گذشته محروم ميمانيم و هم از منابع اصلي دين!!!

چرا كه شناختي معقول و منطقي از انديشه ي پيشينيان حاصل نميكنيم... و هم به واسطه ي تقليد از گذشتگان ، جسارت انديشيدن بر مبناي منابع دست اول دين در ما ميميرد! (كه مرده در سطح وسيعي)

 

ميبخشيد بداهه اي پراكنده است و محتاج نقد!!

+ نوشته شده در 11:0 قبل از ظهر توسط آسیه سادات بنیادی.
یکشنبه 4 آذر1386

يه مدت مد بود بعضيها رو تب مدرنيزاسيون برداشته بود!!  تازگيها هم بعضيها شوق وصف ناپذيري يافته اند در جهت دينيزاسيون!!!

مثل اينكه ميخوان هر جور شده  همه چيزو همه جا رو ديني كنند!! و هر جور شده يك كلمه ي ديني رو تو كلامشون بگنجونند .... حرفشونم اينه كه خلاصه همه چيز ما عين ديانت ماست!!.... بابا پدرت خوب مادرت خوب شورش نكن ... تلخ ميشه!!!

از بس افراط ميكنند در اين قضيه ، كلا زده ميكنند مملكتو از دين و خدا و هرچي خلاصه بوي مذهب بده!! بخصوص جوونارو...

امروز يك جلسه اي مارو دعوت كرده بودند... به عنوان كارشناس ديني و مشاور طرح ، ميخواستند براي  يك تعداد دختراي دبيرستاني يه شبه اردوي فرهنگي اجرا كنند و يواشكي ديني ش كنند!!! و به قول خودشون با ترفندهاي فرهنگي مفاهيم ديني رو منتقل كنند!!!

تا اينجاش كه بد نبود.... وقتي رفتيم سر جزئيات و خلاصه طرح و برنامه و ريخت و قيافه ي قضيه...

ديدم كه به به .........
اسم اردو كه بود اردوي عاشقان بي بي رقيه (س)!

و همينطور رديف کرده بودند محتويات پروژه رو :

۱- كلاس حضرت زهرا (س)...

۲- مسابقه فرهنگي حضرت زينب (س)..... (سوالاتش هم ....... تولد امام صادق ع كي بود... مادر امام موسي كاظم ع كي بودند .... حضرت ابوالفضل (ع)  چه كاره ي امام حسين(ع)  بودند....... و......)

۳- كارگاه سييد الشهدا (ع)....

۴- مسابقه ي ورزشي حضرت معصومه (س)..........

۵- مسابقه ي ادبي امام حسن مجتبي (ع)............

محتويات بورشورها و.... همه به طور بسيار خسته كننده اي مذهبي اون هم از نوع موعظه ايش بود!!!

و خلاصه چشمتون روز بد نبينه........ مسول طرح داشت توضيح ميداد و ما همينطور مات و مبهوت داشتيم شاخ روي سرمونو وجب ميكرديم!! 

بعد از كلي توضيح و اشارات بالاخره  نوبت به ما رسيد كه مثلا نظر كارشناسي مونو ارائه بديم!...

بعد از مقدمه چینی های مربوطه... گفتم خدا خيرتون بده.... يه جا هم تو ذهنش بگذاريد كه نفس بكشه دختر!!!!!

يه خورده شوره آخه!!! شما نكنه ميخواين همه ي سهم دين اين دخترا رو يكجا تو همين اردو بديد كه ديگه دور دين نپلكن!!؟ يه خورده منطقي تر توروخدا!!!

اينو كه گفتم ديدم معاون طرح هم بنده ي خدا كه ظاهرا خيلي هم موافق نبود با ریخت طرح  و جرات حرف زدن پیدا نکرده بود آروم آروم صداش درومد و گفت: آره خيلي هم مستقيم به مذهب بپردازيم خوب نيست!!!

مسول محترم همچين نگاه معناداري به بنده ي خدا كرد كه انگار تو دلش ميگفت حالا بالا حرف من نظرميدي؟؟!!

بلند كه جاش نبود بگم... آهسته تو دلم گفتم درست و واقعي ديندار بودنو از خودمون شروع كنيم... بچه ها با تربیت شده ها بپلکن خود بخود طبیعت میگیرن... آخه تو كار فرهنگي هم ديكتاتوري!؟؟؟!! مگه چه خبره!! يه طرح كوچولو برگزار كردن كه ديكه اين فيگور گرفتنا رو نداره!!!
بعدشم رشد تكنولوژي و علوم مختلفه رو كه براي نگاه كردن نبوده كه... يه كمم بد نيست استفاده بفرماييم و لااقل متد رو بروز كنيم!! اگه محتوا رو نميتونيم!!!


هنوز که هنوزه در ميان ما دانش و فن مدیریت و روشمندي در انتقال مفاهیم دینی به عنوان یک ضرورت پذيرفته نشده و مغفوله!!!!

+ نوشته شده در 8:20 بعد از ظهر توسط آسیه سادات بنیادی.
چهارشنبه 30 آبان1386

چند وقت پيش خبر رسيد كه اولين مسابقه ي وبلاگ نويسي خواهران طلبه قراره برگزار بشه!

خبر جالبي بود!

نامه ي ابلاغيش هم كه مدرسه اومد متن جالبي نوشته بود:

‹‹ جهت تقويت حضور خواهران طلبه در عرصه اينترنت و وبلاگنويسي ...........››

احتمالا اين مسابقه رو بايد آغاز رسمي حضور خواهران طلبه در وبلگستان قلمداد كنيم!
البته هستند خواهران طلبه اي كه وبلاگ دارند و مينويسند ولي تعدادشون خيلي نبايد باشه.... 
لهذا برگزاري چنين مسابقه اي اولا يك دريچه ي جديد باز خواهد كرد و دوما مشروعيت و مقبوليت اجتماعي چنين حضوري رو تقويت خواهد نمود! كه موجب گسترش حضور خواهران طلبه خواهد شد...

يكي دوسال هست كه وبلاگنويسي به عنوان يك فعاليت فرهنگي پذيرفته شده جاي خودش رو در ميان فعالين فرهنگي مذهبي كشور بخصوص طلاب باز كرده... و حضور محسوسي از طلاب در وبلاگنويسي ديده ميشه.....
برگزاري جشنواره ها و مسابقات در اين باره بي تاثير نبوده......
و به احتمال خيلي قوي برگزاري اين مسابقه ي مذكور منجر به گسترش محسوس حضور خانومهاي طلبه در وبلاگنويسي خواهد شد...

البته بايد ديد وضعيت كيفي اين مسابقه چگونه خواهد بود... و چه اهدافي دنبال خواهد گرديد...

 

خلاصه ظاهرا وقتش رسيده كه بگيم: و اكنون خواهران طلبه وارد ميشوند!

+ نوشته شده در 10:12 بعد از ظهر توسط آسیه سادات بنیادی.
دوشنبه 21 آبان1386
داشتم با گوگل دنبال چیزی میگشتم که یک کلمه ی حوزه هم توش داشت... به یه مطلب جالب خوردم.
در مورد طلاب و حوزوی ها در دنیای وبلاگ نویسی!
آقای زندکریمخانی در وبلاگشون که مربوط به علوم ارتباطات هست نوشته بودند با عنوان از حوزه علمیه تا حوزه وبلاگ!
مطلب جالبی بود گفتم بد نیست نقل قول کنم. ایشون ظاهرا تحقیقی تطبیقی انجام داده اند در خصوص وبلاگ نویسان علوم حوزوی با دیگر وبلاگ نویسان. در این پژوهش معیارهایی چون بیان خویشتن یا شخصی نویسی و انگیزه های حرفه ای و سیاسی و تفریح را مطالعه کرده اند.

نتایج رو در وبلاگشون این طور بیان کرده اند:
«« از میان ۴۰۲ نفر پاسخگو ُ نتایج زیر بدست آمده است:
۱- تحصیلکردهای علوم حوزوی با اینکه کمترین جمعیت وبلاگ نویس هستند و در دنیای سایبر در اقلیت بسر می برند ولی با  ۹۰ درصد بیشترین انگیزه شخصی نویسی و بیان از خویشتن را در بین دیگر وبلاگ نویسان با هر رشته تحصیلی دارا می باشند.

۲- بر عکس مورد بالا اهالی حوزه کمترین علاقه را نسبت به مسائل تفریح و سرگرمی و دوست یابی از طریق وبلاگ در میان وبلاگ نویسان دارند.

۳- محتوای وبنوشت اهالی حوزه با ۷۰ درصد بر اساس و مرتبط با شغل و حرفه آنهاست و اهالی هیچ شغل و حرفه دیگری به این اندازه حرفه ای نویسی نمی کنند.

۴- جالب ترین نکته تحقیق من این نکته است که اهالی حوزه با ۶۰ درصد بالاترین انگیزه سیاسی و نقد و پیگیری مسائل اجتماعی را نسبت به دیگر وبنویسان دارند.  »»

نتایج جالبی داشته ... میشه روش یه کم دقت ورزید! چه تفسیری میشه ارایه کرد؟

+ نوشته شده در 1:38 بعد از ظهر توسط آسیه سادات بنیادی.
یکشنبه 13 آبان1386
بحثی که  در پست معضلی به نام تفکر داشتم و ظاهرا به یه مساله ای فی مابین اندیشه و دین اشاره میکرد از زوایای مختلفی قابل دیدنه.........
اول ممتنع و محال بودن ازادی مطلق تفکر رو به معنای فلسفی ش بپذیریم!!... (ازادی و آزادگی اخلاقی تقکر مساله ی دیگه ای است که بعدا در موردش خواهیم نوشت)
گاهی احساس میشه که با معضلی به نام تفکر مواجهیم... و گاهی به نظر میرسه تفکر نعمتی است اتفاقا از دید دین!
وقتی به متون دینی اسلام بخصوص قران مجید مراجعه میکنیم... جز در مورادی که در احادیث هست و بعدا میگیم َ تفکر امری پسندیده است.. و گاه حتی تا حد شرط  سلامت دینداری و ایمان  مطرح میشه...
در نگاه برون دینی و بدون نگاه به دورن مایه ی معارف دین هم میشه با یک دید کلی ناشی از ذهنیت یک چیزی رو به یک دین نسبت داد. اما سخن گفتن از رابطه ی یک دین(یا هر مجموعه ی فکری و رفتاری دیگه) با یک مفهوم ، نمیتواند بی توجه به اموزه های ان دین و محتويات مفهومي آن مجموعه ي گزاره باشد...  به بيان ديگه نوعا به استقراء نيازه... و نميتوان بدايتا هيچ ارزيابي كلي اي كرد.
لهذا نیاز است به دورنمایه های معارف اسلام نگاهی محققانه کرد.. تا حقیقت رابطه ای که این مجموعه ی معارف و گزاره ها میتواند با فرایند تفکر برقرار کند روشن شود....

در قران آنچه در مورد تعقل و تفکر هست دعوت است و بس!!!
آنچه گاه کنشی منفی از معارف دینی رو علیه تفکر بروز داده است. در حد زیادی برخواسته از تفاسیر خاصی از احادیث خاصی است.و در تفاسیر قران جایی نمیتوان مذمتی برای تفکر پیدا کرد... و انچه میتواند اصطکاک پیدا کند خود اندیشه های قران است که مساوی با هر اندیشه ای نیست!!! و این خاصیت هر اندیشه ایست...
به بیان دیگر قران از این جهت که خود اندیشه ای است... دامنه ی حقیقت اندیشی را تنگ میکند.... نه از باب مذمت تفکر و یا تعارض ذاتی با فرایند تفکر!... این مقتضای هر اندیشه ای است.. که به هر حال با غیر خود جمع نشود!!
خلاصه قران بر خلاف برخی کتب مقدس دیگه هیچگاه تفکر را عامل تخریب ایمان ندانسته و از اندیشیدن نهی نکرده... بلکه اتفاقا دعوت کرده به اندیشیدن و اونو فصل مومنین از دیگران دونسته!!! (اینا رو باید با نص قرانی ثابت کنم.. الان خلاصه لب مطلبو مینویسم)

اما چیزی که خود فرایند تفکر را مورد نقد قرار داده است.معارفی است که بعضا از احادیث استنتاج شده.
این نگرش خاص دینی که تفکر رو با ایمان و دینداری در تعارض میبینه... هم در اصل چینش احادیثش که فارغ از خانواده ی حدیثی و ارتباطات مفهومی احادیث شکل گرفته نقده و هم در اصل استنتاجی که از همون احادیث چینش شده صورت میگره بحث هست که  عملا در برخی تخطئه ی اصل اندیشیدن رو منجر شده ...

خلاصه از دید درون دینی میشه دو گرایش کلی رو در نظر گرفت:
۱- نگرشی که تعارضی بین اندیشیدن و دینداری نمیبینه. بلکه مقوم دینداری میدونه (شعاریشو نمیگم در ارزیابی عملی منظورمه)
۲- نگرشی که تفکر رو برنمیتابه و در راه حفظ و تقویت دینداری و ایمان از ان میگریزه!! (نگرش غالب)
هر کدوم از این نگرشها خوداشون در درون دارای تعدد تقریر هم هستند!!!
بررسی و ارزیابی اینها نیاز به ادله ی مبتنی بر متن و سند درون دینی داره که در فرصت و حوصله ی بیشتر بایدپرداخت!!!

از دید برون دینی هم که نسبت به موضوع خودش مجمل نگاه میکنه.... اصلا سعادت فکری مورد نظر دین نمیتونه با حق تفکر دادن به انسان جمع شه!!!!! در نظر اول منطقی میاد...  اما از دید بنده شخصا این نوع ارزیابی های بی توجه به ذات موضوع مورد مطالعه ، از سنخ همون بوالفضولی های تاریخی اصحاب مابعدالطبیعه است!!! (اینو باید بیشتر توضیح داد)

*** فارغ از تند روی ها و کند روی های درون دینی مون که در طول تاریخ حول این مساله به زبانها و بیانهای مختلف شده، باید اعتراف کنیم :
یک تئوری روشن و گویا در مورد ارتباط تعقل ، تفکر با دین و نوع ديالوگ ميان اينها ، به طور روشنو كاربردي در سطوح مختلف جامعه صورت نگرفته.... که ضمن حفظ ازادگی فکری انسان از سعادت مورد نظر دین هم حمایت کنه!!

ادامه دارد .........

+ نوشته شده در 9:57 قبل از ظهر توسط آسیه سادات بنیادی.
هفته ی پیش یکروز غروب التیمور بودم (یکی از هسته های حاشیه ی شمال مشهد)
برای نماز با میزبانمون رفتیم مسجد!...
وسط نماز بودیم رکعت دوم نماز مغرب.... یهو حاج خانمی که چفت ما وایساده بودند... با یه صدای مهیبی شروع کردند به نعره کشیدن.. الله اکبر... الله اکبر..... و هی دستاشونا بالا و پایین تکون میدادند.... من که چیزی تا سکته کردنم نمونده بود... حال نمازم که کلا به هم خورد... هم میخواستم ببینم این بنده ی خدا چش شده... هم نمیشد که.. سر نماز بودیم...
بالاخره جوری که نه سیخ بسوزه نه کباب.. فهمیدیم که قضیه چیه... قلبمون تالاپ تالاپ میزد.. اولش فکر کرده بودم بنده ی خدا مشکل روانی  داره.... بعد دیم نه بابا ... سر نماز دارند با دختر بچه ی شیطونی که همون دور و ورمون وول میزد دیالوگ میفرمایند!!!!  
عجب دل شیری داشت اون کوچولو.... من اگه جاش بودم همونجا زهره م آب شده بود و جوون مرگ شده بودم.... !!
تا اخر نماز این حاج خانم هی بال بال میزد و هر از گاهی کلمه ی مقدس الله اکبر و با نعره هاش تبدیل به خاطره ی دهشتناک ذهن اون طفل میکرد .... اون کوچولو هم بازیگوشیهای معصومانه شو ادامه میداد.... و حتما تو دلش حسابی قند اب میشد که آخ جون حاج خانم نمیتونه از جاش تکون بخوره!!!!
از نمازمون که چیزی نفهمیدیم....
سلامو داده نداده... یهو حاج خانم با چنان سرعتی بلند شد که متهم رو تعقیب کنه.. که من از هیجان قضیه نیم خیز شدم... نزدیک بود دنبال حاج خانم راه بیفتم ماجرا رو دنبال کنم......
متهم که فکر کنم شرطی شده بود... تا کلمه ی السلام علیکم ورحمه ...رو شنید فهمید که باید بگریزه!!...
ما هم این وسط مات و مبهوت تعقیب و گریزو تماشا میکردیم...
حاج خانم سعی میکرد کوچولو رو از لای چادر مادرش بکشه بیرون که نمیدونم چیکارش کنه... 
مادر دخترک هم یک جمله به حاج خانم میگفت و یک فحش به دخترش... ای فلان فلان شده... نگفتم اگه اومدی باید یک گوشه بشینی....  دختر هم تا جایی که میتونست خودشو بیشتر لاچادر میپیچید...
وضعی شده بود!!!....
ترجیح میدادم جای اون کوچولوی شیطون باشم تا جای اون بزرگترهای..... لا اله الا الله!!!
ماجرا رو اطرافیان یه جوری فیصله دادند... من هم از خانم صادقی اجازه گرفتم و عذرخواهی و.... آسه آسه طبیعی...  رفتم چفت مادر اون دختر بچه نشستم تا بلکه دستم به ذهن اون کوچولو برسه!!!!...
 طفلی از ترس همونجا کز کرده بود و به چار مادرش دوخته شده بود...  هر از گاهی سرک میکشید و دنبال حاج خانم میگشت!!!.. مادرشم خدا هدایتش کنه هر از گاهی یه نیشگونش میگرفت و....

نماز عشا رو هم خوندیم.... دخترک کم کم داشت میومد بیرون.... من که ذوق کرده بودم  دنبال چشمهای کوچولوش میگشتم ... بالاخره نگاهم کرد.... هنوز تحیر و وحشت تو نگاهش بود... یواشکی گفتم دالی!!! ...چند ثانیه همینطور متعجب نگاه کرد... منم از رو نرفتم.. لبخند زنان ذل زدم!!!... چادر مادرشو کشید روی صورتش....
چند بار دیگه زیگیل شدم بلکه یه لبخند بیاد رو لبش ... خیلی سرسختش کرده بودند بزرگترهای ناشی!! ... نشد که نشد....
هر چی هم زبون بین المللی(شکلات) بهش تعارف کردم افاقه نکرد... دوست داشت بگیره شکولاتارو  ها .. ولی نمیگرفت... مادرشم به جای اینکه بهش بگه بگیر دخترم اشکال نداره... هنوز داشت انتقام نق و نوقهای حاج خانم و از دختر بچه میگرفت!!!!!
دلم برای دخترک سوخت!!! و برای مسجد!!!
خودمو که چند لحظه توی ذهن اون دختربچه میگداشتم.. دلم میخواست برای تربیت و مسجد روضه بخونم..... 

 

+ نوشته شده در 9:41 قبل از ظهر توسط آسیه سادات بنیادی.

آزاد اندیشی! (نامساوی با ازادی اندیشه!)

شعار بزرگی است... دست کم وقتی یه کم متکلمانه به قضیه نگاه کنیم... !

دین به سعادتی برای بشر قایل است که اون رو با هر اندیشه و تفکری قابل تحصیل نمیداند!!!!

از دیدی دین هر تفکری موجب سعادت نخواهد بود!

حتی اگر قوه ی تفکر مستقل برای دیندار قایل باشیم به هر حال باید بپذیریم که در دین  ((سعادت)) دارای آدرس است!!!! و آدرس یعنی حذف یه تعداد مسیر! و تحدید اختیار فکری دیندار!

همینکه به آدرسی برای سعادت قایل باشیم یعنی همه ی گزینه ها برای دیندارقابل اتخاذ نیستند و این گزینه های ممنوعه هیچ ربطی هم به فکر خود دیندار نداره و از جایی خارج از تلاش عقلی دیندار ترسیم شده .....

در اندیشه ی دین خانه ی سعادت مساوی با همه جا نیست....

این لاجرم تبصره خواهد زد و قید خواهد آفرید...

البته آزادی مطلق اندیشه به این معنی که فرایند تفکر مقید به هیچ قانون وقیدی نباشه عملا قابل وقوع نیست!!! و شعار گزافی است!!  اما چالشی بین فراورده و فرایند میتونه وجود جدی داشته باشه!!!
به این معنا که تفکر باید از حیث فرایند مهم باشه و مورد اهتمام یا از حیث فراورده؟؟؟

حقیقتا چگونه میتوان اندیشیدن رو در چارچوب دین اصالت داد؟

شاید بشه گفت تفکر دینی فرارده ش تعیین شده است  !!!

آیا فراورده های پیش معلوم فکری , فرایند تفکر رو لغو و بی اعتبار نمیکنه؟؟

و آیا دینداری کاملا به معنای فراورده محوری است یا فرایند تفکر هم دارای محلی از اعرابه؟؟

شاید بشه از دریچه ی دیگه ای به قضیه نگاه کرد:

 یه سری گزاره وجود دارند... اگه تونستی درستی شو بپذیری میشی دیندار اگه نتونستی میشی کافر!!!! به همین سادگی! بحث ازادی اندیشه و اسارت اندیشه و... مطرح نیست!!!
به این ترتیب دینداری یک اتفاق غیر قابل پیش بینی خواهد بود!! نه یک تصمیم و یا یک ارث فرهنگی!!....و در سطح کلان اجتماعی حاکم کردن یک نظام اجتماعی ثابت و محکم مشکل خواهد شد... در حالی که دارا بودن از یک پیکره ی اجتماعی نفوذ ناپذیر همواره از از منافع دینداری بوده است!!! 

منفعتی که بیشتر با فراورده محوری  و فکر محوری همخوانی داره تا تفکر محوری!! با تولیدات محوری تا تولید محوری!!!

خلاصه  تفکر محوری ، به حکومت فراورده های حاکم هیچ تعهدی نداره!! در نظر اول به نظر میرسه این یه خطر باشه برای یک جامعه ی دینی!

تفکر بیان مطلبه!!! و بیان یعنی بروز سلیقه های مختلف...  و این یعنی اختلاف!! و اختلاف چیزی است که در سخن میشه از تحملش حرف زد اما در عمل؟؟ ... وضع جامعه مونو نیگا کنیم دستمون میاد!!!
هر جامعه ای نیاز داره که منافع نرم افزاری خودش رو حفظ کنه!! و هم نیاز داره که تولید کنه.... هم باید فکر کنه.. هم اونجوری که مافعش تامین بشه فکر کنه..... این ممکنه در مقیاس فردی کار چندان سخت و پر مساله ای نباشه... اما در مقیاس یک جامعه و یک ملت قضیه یه خورده پیچیده میشه.... و گاهی جوری میشه که ملت قاطی میکنه نمیدونه بالاخره فکر کنه یا نکنه!!!

سر این مساله اختلافات زیادی هست .... اینکه در محل تعارض چیو ترجیح بدیم.... تفکر رو یا یکپارچکی سیاسی اجتماعی رو....

 

خلاصه به نظر میرسه جای بحث و گفتگوست که تفکر و دینداری دقیقا چه دیالوگی با هم دارند؟؟؟

+ نوشته شده در 1:9 بعد از ظهر توسط آسیه سادات بنیادی.
سه شنبه 24 مهر1386
چند مدتی است تدوین نقشه ی جامع علمی کشور به عنوان یک نیاز ملی مطرح شده!!
مثل همیشه علوم انسانی و اسلامی در سکوت همچنان نظاره میکنند!!!!
رشته های تجربی و فنی خیلی راحت دارند بحث و گفتگو میکنند و از تدوین و ترسیم نقشه شون حرف میزنند و علوم انسانی و علوم اسلامی همینطوری انگشت به دهن موندیم بینیم بالاخره کی قراره یه اتفاقی بیفته!!!
عموما در هاله ای از هجوم فعالیت های اجرایی خلاصه میشه قضیه!!! هم جنبش نرم افزاری و نهضت تولید علم و هم احتمالا نقشه ی جامع علمی....
دقیقا در محتوا و فهوای این دانشها قراره چه اتفاقی بیفته در کشور؟؟؟؟ قراره به چه سمت و سوهایی بریم؟
نمیدونم اتفاقی نمیفته یا کسی جرات نداره از اتفاقات افتاده سخن بگه!!!
رشته هاي فنی و تجربي وضعيتشون خیلی روشن تره... ابداع میکنند ، پروژه ميدن ، اختراع میکنند و محصول یه چیز عینی و روشنه و مقاصد خیلی راحت کمی و قابل ارزیابی هستند و كيفيتش هم قابل ارزيابي است .... راحت میشه فهمید یقه ی کیو در مورد چی باس گرفت....

اما انصافا تولید کیفی در عرصه ی علوم غیر تجربی بخصوص علوم اسلامی دقیقا يعني چي؟؟؟؟ و داراي چه شاخص هايي است؟؟ اصلا مقصد حركت كجاست؟؟
كما في السابق!!! تعداد کتابها رو باس بشمیریم یا تعداد صفحاتشونا یا بر اساس خطوط كتابها باید ارزیابی کنیم؟؟؟  

+ نوشته شده در 3:12 بعد از ظهر توسط آسیه سادات بنیادی.
یکشنبه 8 مهر1386

موضوع حذف اجازه ی همسر سابق در ازدواج مجدد آقایون ، که دولت در لایحه ی حمایت از خانواده آورده (ماده ی ۲۳ لایحه) حسابی انتقاد بر انگیخته!
تو این ماده ی لایحه اومده که احراز تمکن مالی مرد توسط دادگاه کفایت میکنه!
در سال ۵۳ مواد ۱۷ و ۱۶ قانون خانواده مربوط به ازدواج مجدد بوده ، ماده ی ۱۶ به ممنوعیت ازدواج مجدد بدون اجازه ی همسر اشاره میکرده و ماده ی ۱۷ هم ضمانت اجرایی کیفری قضیه بوده.
فکر کنم سال ۶۳ بوده که ماده ی ۱۷ رو خلاف شرع دونسته شورای نگهبان و تا الان کسی ظاهرا به طور روشن به این قضیه نپرداخته... 
بعد اون هم ازدواج مجدد منوط به دو اجازه ، یکی از سوی همسر سابق و دیگری از سوی دادگاه بوده در سیستم قضایی.و اگر زن دچار علتی بوده که اعتبار اجازه ش از دید قانون منتفی میشده ، اجازه ی دادگاه کفایت میکرده...
تا اینکه برای ایجاد انسجام در قوانین خانواده ، مجلس هفتم درخواستی به قوه ی قضائیه داده و قوه ی قضائیه هم طرح حمایت از خانواده رو به دولت ارائه کرده است و دولت در ادامه ی این روند لایحه ی مزبور رو تهیه کرده و به مجلس داده....
خب دولت در ماده ی ۲۳ لایحه ، اذن همسر رو در ازدواج مجدد حذف میکنه و صرفا به احراز تمکن مالی دادگاهو منوط کرده.

اما به نظرم میرسه وجود این ماده در لایحه ی اجرائی ، جدا از درست بودن یا نبودن محتواش ، به نوعی دخالت در لوایح قضائی است!
خانم دکتر شریعتی نماینده ی مجلس در زمینه ی لایحه میگفتند: هنوز لایحه در دستور کار مجلس نیست... خیلی هم نباید نگران بود. لایحه به هرحال یه پیشنهاده هنوز و مسیر منطقی نقد و بررسی شو طی خواهد کرد...
ایشون گفتند: لایحه قسمتهای مثبت و مفید هم زیاد داره! که منجر به بهبود وضعیت زنان و خانواده خواهد شد.

امیدوارم نتایج خوبی داشته باشه بررسی های مجلس و در نهایت شاهد بهبود وضعیت خانواده باشیم در کشور.

 

+ نوشته شده در 11:49 قبل از ظهر توسط آسیه سادات بنیادی.
شنبه 7 مهر1386

پژوهش در قرآن يكي از مظلومترين ها در مجامع علمي بخصوص حوزوي ماست!

بگذاريد با تمام غصه عرض كنم....كارنامه ي پرافتخاري نداريم در مورد مطالعه ي قرآن! و اون دنیا در مقابل قران خجل خواهیم بود!

شايد به اندازه ی بي مهري اي كه فلاسفه در میان ما ديده اند مفسران قرآن نيز بي مهري و آزار ديده اند!

به اين دو دسته انديشمند ،فرهنگ ديني غالب ما خيلي بس ناجوانمردانه بيرمهري كرده است... خسرانش متوجه دين و دينداري جامعه ماست. و ما رو از درون دچار تناقض و ناسازگاري معرفتي كرده است...

اين بي مهري بي علت نيست. و برخاسته از دشواره هايي در مطالعات فلسفي و قرآني است. بيماري هاي مزمني كه كلام ما بهش دچار شد در تاريخ حياتش و ذهن دینی رو به سمت و سوهایی یک جانبه برد ، هم در اين ميان بي تقصير نيست.

بيشترين عمر تكاپوهاي فكري جهان اسلام در كش مكش هاي بي ثمر فرق هرز رفت... و در نهايت انديشه هاي ركودآور گوي پيروزي رو از ديگر نگرشها ربود...

اندیشه هایی مبنایی و اساسی که به فرایند تفکر دینی مربوط بودند...

در هر دوي اين دو نوع مطالعه (مطالعات فلسفي و قرآني) عقل بشر عامل بسيار فعالي است.

شاید بتوان به جرات گفت : مظلوميت و مهجوريت قرآن و فلسفه در ميان ما ناشي از خرد ستيزي گسترده اي است كه از بعد از قرون چهار و پنج به بعد جهان اسلام را در بر گرفت و دانشهاي عقلي و تجربي را طي يكي دو قرن به كلي از صفحه ي ذهن جامعه ي اسلامي محو كرد و چه بسا قبح ديني براشون ايجاد شد..... 

در قرون اخير به يمن تهديدهايي كه حس کردیم از بيرون داریم میشیم ، در گيرو دار گفتگوي با تفكرات پویای ديگر ملل... يه كمي تازگيها چشمامونو باز كرده ايم و ديده ايم نه بابا.. خيلي از قافله عقب مونده ايم..

و از اين رهگذر يك نگاه انتقادي خيلي دست و پا شكسته اي به گذشته ي خودمون كرده ايم...  و يه خورده پذيرفته ايم در حق خیلی ارزشهای انسانی و عقلی اجحاف كرده ايم و در واقع با اين اجحاف تفكر خودمونو به دامن مردگي و ركود انداخته ايم...

اين رو هم عرض كنم.. اين وضع صرفا به دليل كم كاري و ضعف نبوده... بلكه به دشواره هايي در مطالعه هم مربوطه...

واقعا با مساله روبرو بوده ایم و هستيم.. با معما... و هنوز ازپسش برنیامده ایم!! 

به نظر ميرسه حتي در شناخت مسايل هم هنوز به خوبي موفق نيستيم. تازه مشكل رو درك كرده ايم و به نامطلوب بودن وضعيت پي برده ايم.... و فهميده ايم خلاصه يه جاي كار مي لنگه... و مسايل هنوز به خوبي روشن نيستند...

طرح بحث جنبش نرم افزاري كه مثل همه ي بحثهاي ديگه يه مدت تبديل به شعار خوش رنگ و لعاب محافل شد و خيلي زود به حافظه ي نمايه مقالات كتابخانه ها پيوست ....  ناشي از اين درك مشكل بود... و تلاشی بود برای مساله يابي و مطالعه و توليد ...

متاسفانه باید عرض کنم که جنبش نرم افزاری رو هم با وقاحت تمام گذاشتیم کنار!! اصلا خودمونو به اون راه زده ايم !!  و الان باز چسبيديم به چند تا شعار ديگه ...

نميخوام منفي بافي كنم.... اما انصافا لنگ ميزنيم... همه میگیم فرهنگ حاكم بر مجامع علمي ما انصافا توليد گرا و خلاق نيست! هم حوزه و هم دانشگاه!... اما کی قراره کاری کنه؟؟؟؟؟

واقعا در علوم اسلامي به يه جنبش اساسي نياز داريم........ وگرنه معلوم نيست در كدوم گوشه ي متروك ذهن بشر دفن خواهيم شد!!!

حتما الان ميگيد... خدا خودش اسلامو حفظ ميكنه!!!... عرض ميكنم.. بله خداوند دينش رو حفظ ميكنه ... ولي از كجا معلوم توسط ما؟؟؟ هيچكي قول نداده كه ما رو هم باهاش حفظ كنه!!!!

دارم از خودمون و وظايفمون حرف ميزنم نه از خدا و اسلام!!!  چرا ما خودمونو پسرخاله ی خدا و دین دیده ایم؟؟ و چون دین از طرف خداست.. لابد ما هم پسر خاله ی خداییم... به همین راحتی!!

بهتره یه خورده واقع نگر باشیم.از شعار زدگي و نگاههاي انتزاعي و دور از واقعيت دست برداريم و يه خورده جدي تر ببينيم چه بر سرمون اومده و در چه وضعي هستيم.... آيا آنگونه كه بايد باشيم هستيم؟؟؟ آیا انگونه که باید بیندیشیم می اندیشیم؟؟ آیا ذهن ما دارد درست عمل میکند؟؟ کی و چگونه باید آنالیز کند؟؟؟؟

در جلسه اي خدمت خانم عاصمي خواهر شهيد عاصمي بوديم .. ميگفتند فارغ التحصيلي معنا نداره!! خستگي رو بايد خسته كرد!!!... يه نگاه دور و برمو كردم ديدم... گيرنده اي خورند اين پيام پيدا نميكنم!!!! آهي كشيدم و در دلم گفتم خانم عاصمي كلامتون شعله اي است كه در خلاء بیماری مردگی ذهن ها لحظه ای هم تنفس نخواهد کرد!!!

فرهنگ ، اپيدمي ناپيدا و بسيار قدرتمندي است. و يه عيب و وضعيت معيوب اگر به فرهنگ تبديل بشه... بدجور فاتحه ي ملتو ميخونه... و تغييرش مثل جون كندن ميمونه....

متاسفانه كاستيهاي ما در بحث تولید علم ، درفرهنگمون نهادينه شده اند طي قرنها!!! و به اين نون و ماستها رفع نميشن.... انقلاب ميخواد و مجاهدت و سخت كوشي... دود شمع بايد خورد و غبار راه!!!

ببخشيد جاده خاكي زدم!!!

البته در مورد قرآن الحمدلله داره يه تكونهايي ميخوره جامعه مون هر چند هنوز خیلی سطحی !! .... اما به همين قدر هم ذهنمون رو يه تكونهايي خواهد داد... و زمينه رو براي ورود به تكانهاي عميقتر فراهم خواهد كرد...

چشم انتظار نهضت قران پژوهی هستیم!!! امید که جان تازه ای به پیکره ی ذهن این جامعه دمیده شه....

قرار بود برم سر گلوگاههاي دشواري كه در مسير پژوهش موضوعي در قرآن ، قرآن پژوه باهاش مواجه ميشه. و نتایجی رو كه خودم حين پژوهشهاي موضوعي اي كه در قرآن داشته ام، برام حاصل شده رو یه خورده مدون کنم و بنویسم......خلاصه يه سري تجربيات دست و پا شكسته ام رو تحت عنوان ((دشواره های پژوهش موضوعی در قرآن)) جمع و جورشون کنم. دیدم اول یه مقدمه بنویسم بد نیست! میبخشید طولانی شد!

 

پيروز باشيد

تا بعد

+ نوشته شده در 2:1 بعد از ظهر توسط آسیه سادات بنیادی.
پنجشنبه 29 شهریور1386

سلام!
ضمن تبريك فرا رسيدن ماه رمضان ، بابت تاخير واقعا عذر ميخوام. قرار بود تا امروز ۷ قسمت مغالطاتو گذاشته باشم.
طي تعميرات ساختماني خانواده ي محترم اتاق بنده فعلا با خاك يكسان شده! نه برق! نه تلفن! همه تا اطلاع ثانوي قطعند و بنده با شمع روزگار ميگذرونم! ان شاالله كه عذرم پذيرفته شد!
متني كه به عنوان قسمت ۵ م تايپ و اماده كرده بودم فعلا در دسترس نيست. خيلي خلاصه مينويسم.

و اما بعد!
خطاي تكثر و قلت!
در يك استدلال ، به دو مقدمه ي صادق نيازمنديم كه به واسطه ي يك پيوند و اشتراك و داشتن شرايط انتاج ، ميتوانستند يك گزاره ي جديد لازم الصدق به دست بدهند.
معمولا استدلالها و محاجه هاي ما بيش از دو عنصر و قضيه رو در ريخت و قيافه شون دارند. يعني ما وقتي استدلال ميكنيم كه فقط دو تا جمله نميگيم... تعداد زيادي جمله رديف ميكنيم تا منظور خودمون رو كه حاوي استدلالمون هست رو برسونيم... دلايل و شواهد زيادي ارائه ميديم و در نهايت نتيجه اي رو  اعلام ميكنيم...
اگر استدلال بيش از دو مقدمه داشته باشه بايد بتوان اين مقدمات متكثر رو در نهايت به دو مقدمه خلاصه كرد و ارجاع داد و اگر داراي كمتر از دو مقدمه ي كامل بود بايد بتوان مقدمه ي پنهان و مضمر اون رو اظهار كرد...
خب!
اين وسط ممكنه ما در فهواي استدلال خودمون دچار خطايي در ساماندهي منطقي استدلالمون بشيم. ومغالطه اي صورت بگيره...
يعني اينكه :
۱- نتوان يك سلسله پيوند منطقي بين مقدمات متكثر پيدا كرد به نحوي كه به دو مقدمه ، براي شكلگيري قياس ارجاع داده بشن!
و درواقع با يه تعداد جمله ي بي ربط (از ديد منطقي نه ادبي!!) مواجه باشيم... وتهش نشه استدلال سالمي صورت بندي كرد...
اين شايد از رايج ترين وضعيتهايي است كه معمولا ما درش گير ميكنيم... اطلاعات صحيح زيادي در دست داريم كه صادق هم هستند يعني در كيفيت مشكلي نداريم... اما پيوند منطقي لازم رو نمي يابيم... و نميشه ازشون يك استدلال درست حسابي شكل داد به نحوي كه يك نتيجه ي لازم الصدق به دست بده!
۲- يا اينكه مدعيات به اندازه ي دو مقدمه ي صادق فراهم نشن...  يعني نشه هيچ پيش فرض مخفي اي و يا مقدمه ي پنهاني رو پيدا كرد....  اين رو هم عرض كنم كه استدلال هاي مباشر كه از يك گزاره استنتاج صورت ميگيره در واقع يك قاعده ي منطقي به عنوان مقدمه ي مخفي نقش ايفا ميكنه.

سوء تأليف!
مغالطات صوري ، خطا در صورت بندي استدلاله. به گونه اي كه علي رغم صحت و سلامت و صدق مقدمات ، نميشود از ان صورت استدلالي نتيجه ي صادقي به دست آورد.
صورتهاي درست استدلال به صورت خاص ، داراي شرايط و قواعد زيادي هستند. و هر گونه تخطي از اين قواعد و شرايط رو ميشه اسمش رو سوء تاليف گذاشت!
يك سري قواعد كلي داره قياس . و يه سري قواعد خاص هر شكل ، مغاطلاتي كه از تخطي در قواعد اشكال خاص به وجود ميان رو معمولا ذيل اين عنوان بيان ميكنند...


بعدا سر فرصت اين پستو تكميل ميكنم! يه سري توضيحات مونده و مثالها كه ان شاالله بعدا.

+ نوشته شده در 12:53 بعد از ظهر توسط آسیه سادات بنیادی.
شنبه 17 شهریور1386

  خيلي از قسمتهاي پيشين راضي نيستم. حرفهاي نگفته زياد توش هست! اگر چه نكاتي رو بيان ميكنند اما از نظم كافي هم برخوردار نيستند. اميدوارم خواننده محترم با ديد نقد مطالعه نموده و خيال بنده رو راحت بفرمايند!

 

 

اين عناوين كه دست و پا شكسته با هم بررسي كرديم ، مجموعه هايي هستند كه محصول تلاشهاي عقلند.

به نظر ميرسه مرزشناسي اين مجموعه هاي مدون از لحاظ ماهيت يه خورده سخت باشه.

بخصوص كه عوامل زباني و محيطي هم بازيگراني هستند در عرصه!!

 

يه مرور بكنيم:

الهيات:

كلام مسيحي است. كه به تبيين و دفاع از اموزه هاي مسيحيت ميپردازه.

در كشور ما معلوم نيست چطوري و با چه هدفي وارد شد و تبديل به اصطلاحي نامرتبط به قضيه شد...

توجه كنيد به رشته هاي مربوط به دين در دانشگاه عموما ميگن الهيات!!

 کلام:  

دانشي است كه غايتش اثبات حقانيت دينه!

تاريخ رو نگاه كنيم ميبينيم كه بيشترين حضور كلام ، در  درگيريهاي فكري عقلي بين فرق اسلامي بر سر انديشه هاي بنيادين اسلامي بوده است.

اين درگيريها در شكل گيري مباحث ديگر دانشها هم بسيار تاثير گذار بوده اند.

در يك برهه اي  ستون هويت هر فرقه اي ، انديشه اي كلامي بوده. برخلاف الان كه كلام قدرت و جايگاه خودش رو به فقه داده.به نظر ميرسه به حاشيه رفتن و بي خاصيت شدن كلام ناشي ازتضعيف و نابودي فلسفه در نتيجه كلام فلسفي است.

خلاصه انديشه هاي بنيادين ديني هر چند پر آسيب و نقص ، تحت اين عنوان بحث ميشده اند.

کلام جدید: 

دو تقرير كلي داريم يكيش به يك دانش جديد اشاره ميكنه با ماهيتي متفاوت از كلام. ويكيش تنها به ورود موضوعات جديد در  همون كلام سنتي اشاره ميكنه مثلا بر خلاف گذشته كه كلام صرفا به توجيه  اعتقادات ديني و مباحث نظري همت داشت ، كلام جديد نگاهش به كل آموزه هاي ديني بوده و مسايل عملي رو هم توجيه و دفاع ميكنه.. مثل مباحثي كه دكتر مطهري داشتند... اصل قضيه همون كلام سني است!

تقرير ديگر هم كه ماهيتا الهيات مسيحي در دنياي مدرن هست. و درواقع ترجمه و بومي شده ي الهيات مسيحي پس از رنسانسه...  اين كلام جديد خيلي اشتراك چشمگيري با كلام سنتي نداره. نه از حيث پيش فرضها و نه موضوعات و نه حتي اهداف!!!!... مثلا كلام قديم به اثبات حقانيت دين ميپرداخت در حالي كه كلام جديد به ارزش ترجيحي دادن به دينداري و انديشه ي ديني ميپردازه! (كلام قديم بر پايه ي منطق ارسطو مي انديشه و كلام جديد با منطق جديد و حتي منطق فازي بيشتر قرابت داره!!! )

حالا خدا توفيق بده يك مقاله ي مجزا در مورد تفاوتهاي ماهوي كلام جديد و كلام سنتي خواهيم پرداخت!...

 

دو تا اصطلاح ديگه مونده: فلسفه ي دين و دين پژوهي

اين دوتا رشته برخلاف دانشهاي پيش گفته ، هيچ تعهدي به دين ندارند. يعني خاستگاهي غير از دين دارند.

يكيشون خاستگاهش فلسفه است و اون يكي علم!

اين دو مكمل هم هستند و جامع مطالعات صرفا بشري از دين!

يعني اگر مطالعات صرفا بشري روي دين را بخواهيم بيان كنيم اين دو رشته آنها رو به طور جامع بيان ميكنند.

فلسفه ي دين يك فلسفه ي مضافه.

و دين پژوهي مجموعه اي از علومند كه موضوعشون رو دين قرار داده اند. بذاريد نپخته بگم علوم مضاف!!!

البته اين يك عنوانه براي تمام مطالعات رشته هاي علمي در مورد دين. كه تحت عنوان هر رشته ي علمي گرايشي در دين پژوهي در نظر گرفته ميشه. مثلا روانشناسي دين ، جامعه شناسي دين ، مردم شناسي دين ، تاريخ اديان و...

 

خب حالا بريم سر ابهامات و شلوغ پلوغي هاي ذهن جامعه ي خودمون....

اين نظامي كه واضح و روشنه مال غربه......... بعدا ميكم بناي اين نظام چيست و چرا ما دقيقا نتونستيم از اون پيروي كنيم....

وقتي مياي در جهان اسلام بالاخص ايران... مي بينيد كه همه چي قاطي پاطي ميشه!!!

منظور از فلسفه ي دين در انديشه ي برخي ميشه كلام فلسفي!!!!

دين پژوهي در بيان برخي ميشه تمام مطالعات مربوط به دين!!!

برخي هم از دين پژوهي منظورشون پژوهشهاي انجام شده در رشته هاي علوم اسلامي است.....................

 

خلاصه اصطلاحات به هم ميريزند...  و گاه در معنايي ضد آنچه  در خاستگاه خودشون (يعني غرب) بوده اند استفاده ميشن...

من  فكر ميكنم ما الان در يك برزخ هستيم!!

و در يك ناخودآگاهي نسبی!!!

 

 

در مورد دين پژوهي و فلسفه دين و ارتباطشون با كلام و الهيات يه توضيح مختصر ديگه اي مونده. درمورد ادبيات رايج هم نقدهايي هست كه در متن بعدي مينويسم.

 

 

 

 

+ نوشته شده در 7:22 قبل از ظهر توسط آسیه سادات بنیادی.
جمعه 9 شهریور1386

نقد يك ادبيات شلوغ پلوغ!!!

 

اين متني كه گذاشتم اول يه ريخت ديگه داشت. خيلي موجز كلام جديدو دين پژوهيو گفته بودم بعد رفته بودم سراغ مقايسه ي اون با فلسفه ي دين .... اما بخش اولش یعنی كلام جديد هي اضافه شد ... اين شد كه تكه تكه كردم... و با عرض پوزش دو قسمت ديگه هم داره اين نوشته!! خيلي هم شلوغ و بي نظم نوشته ام!

به شدت به نقد نيازمنده اين متن!!

 

كلام جديد !!

اولين بار توسط شبلي نعمان اين كلمه استفاده شد. اما به نظرم ميرسه كه اصطلاح شدن اين واژه به عنوان يك دانش نو،  توسط دكتر مطهري و شاگردانشون و در ايران اتفاق افتاد.

البته ايشون يك متكلم جديد به معناي درست این اصطلاح نيستند.. بلكه در واقع همون متكلم سنتي هستند با رويكرد جديد به مسايل روز.... اما به هر حال آغاز تنفس اين اصطلاح بودند.... و عملا الان كلام جديد چيزي غير از اون چيزي است كه ايشون ميپرداختند ... 

الان كلام جديد به نظر بيشتر توصيف الهيات معاصر غربه تا رشديافته ي كلام خودمون!!!!

مشكل سر 1- معنی جديد در این اصطلاح و  2- فرق اين دانش با كلام !   هست...

 آیا واژه ی جدید اشاره به هویتی جدید داره؟؟ یا صرفا نو بودن موضوعات مطرحند؟؟

هر دو گونه ی این استعمال وجود دارد. من به اون استفاده ی صرفا لفظی کار ندارم.میرم سراغ اصطلاحی که الان خودش رو به عنوان یک دانش بین ما مطرح کرده.(اگر چه همه مدعی دانش تازه ای هستند. اما صرفا همین تقریری که الان ازش ارایه میدم حقیقتا به دانشی مستقل از کلام اشاره میکنه.)

 

به نظرميرسه بعد از قرنها ركود در مباحث كلامي ، انديشمندان عصر بيداري يهو با الهيات مسيحي مواجه شدند.... كه هم كلام بود و هم نبود!!!!

از جهاتي همون كلام بود.... اما از حيث اهداف ، پيشفرضها ، موضوعات و روش و مباحث تقريبا هيچ شباهتي به كلام ما نداشت.... و انگار اساسا يك موجود ديگري بود!!

در انديشه ي غربي ها علمي به نام  New theology  يا  Modern theology  وجود نداره. و اگه گاهي اين تركيبو استفاده مي كنند صرفا ميخوان به زمان خاصي در دانش كلام اشاره كنند نه اينكه دانشی هست به نام الهيات جديد ... و تصرفي در ماهيت نميكنه اون صفتي كه براي الهيات ميارند....

مثل فيزيك قديم و جديد.. كه منظورشون فيزيك در برهه ي زماني خاصه... نه دو دانش متغاير...

اصطلاح كلام جديد به اين معناي بومي اي كه در مسلمانان بخصوص كشور ما داره استفاده ميشه.... فقط در بين همين افراد وجود داره...

جالبه كه کلام جدید در ادبيات جهاني دقيقا همون الهيات جديد مسيحي با همون معنايي كه خودشون ميگن هست!!! و منظور از جديد همان برهه ي زماني است كه دنياي مدرن باشه...

اما در هندسه ي دانشهاي خودمون....  اين تجديد كلام اشاره به هويتي متفاوت داره.... و نگاه هم كه ميكنيم ميبينم گسست جدي اي با كلام گذشته داره...

عملا ما گذشته ي كلام خودمونو بوسيده ايم گذاشته ايم كنار!..

بر خلاف انچه در نگاه اول به نظر ميرسه ، كلاممون رو امروزي نكرده ايم... بلكه حذفش كرده ايم مجموعه ی ديگه اي آورده ايم!! بومي كرده ايم... و ميخوايم بگيم كلاممونه!!

الان جوري شده كه دو چيز داريم .كلام قديم و كلام جديد!!.. ظاهرا كلام خالي نداريم!!

شايد به نظرتون اين يه نزاع لفظي بیاد... اما مساله واقعا این نيست. وقتي يك اصطلاح در يك فرهنگي تغيير ميكنه.... صرفا يه پديده ي زباني اتفاق نيفتاده!!!! در ذهن اون فرهنگ تغييري وقوع يافته.....

كلام در گذشته بيشتر ستيز بين فرقه هاي مختلف اسلامي بوده... به جاي شكل دادن يك هندسه عقلاني براي معرفت ديني...

كلام جديد پيوندي با اون كلام ندارد... و در واقع بومي شده ي الهيات كنوني مسيحي است!! همين است كه باید گفت كلام و كلام جديد كلا دو موجود متفاوتند...

من شخصا اعتقاد دارم گرته برداري از ديگران دردي از مرگ دانش و علم در ميان ما دوا نميكند... و چه بسا بر ان مي افزايد...

به نظرم ميرسه... نتونسته ايم براي مرگ فكر در ميان خودمون چاره اي بينديشيم... و اينجا هم مثل خيلي جاهاي ديگه هنر كرده ايم استقراض كرده ايم از دنياي غرب....

مساله خوب يا بد بودن غرب نيست.... مساله مرگ ماست! كه بر اون چشم مي پوشانيم!!

ما واقعا نتوانسته ايم گذشته و امروزمان را پيوند بزنيم....

شايد بگوييد پيوند زدني نيست...  و واقعا نميشد جسم انعطاف ناپذير كلام رو تغيير داد...  چگونه يك عمر كار نشده رو ميشه به امروز پيوند زد؟؟

مثلا اون كلام جدلي و فرقه اي... چگونه ميتواند براي اسلام امروز مفيد باشد..و بگذاريد بپرسم چگونه ميتواند مضر نباشد!!!!!؟... اصلا كجاش به  مسايل واقعي امروز مربوط ميشه؟؟؟

همين الان هم تنشهاي بين فرقه ها ناشي از جنجال هاي كلامي قديم ماست و دنباله ي عيني كلام قديم!!! ... كه اگر نيك بنگريم به بيماري هاي دهشتناكي مبتلاست....   و ديگه متانت و وجاهت علمي لازم رو درش نميبينيم....

اما آيا با سكوت در مقابل اين وضعيت و يا حتي فرار از اون ميشه تغييري ايجاد كرد؟؟؟

كلام ما بيمار بود... يه تلاش دفاعي خشن بين فرق اسلامي بود....  مدتها هم بود كه يه دعواهاي مرده و تكراري توسط عوام و خواص عوام زده شده بود...  و عملا به ركود انجاميده بود... و زمينه براي ورود الهيات مسيحي و جايگزين شدنش فراهم شده بود.

الهيات مسيحي غرب برخلاف کلام ما که یه مدت شور شده بود و یه مدت بی نمک َ آهسته آهسته ولي پيوسته تا امروز پيش آمده بود.... و به خوبي تونسته بود لااقل همزباني با بشر امروز داشته باشه. این شد که اومد و این پیر خسته رو به راحتی از میدون بدر کرد... اسمش رو هم تصاحب کرد!!

كلام جديد تفاوتهاي جدي اي با كلام گذشته ي ما داره هم از حيث منطقي تر شدن اهداف و هم گستره ي كارآمد تر روش و هم از حيث موضوعات و پيشفرضها... و هم هماهنگي بيشتري كه با ذهن امروزين بشر داره ....

كلام جديد به يك نظام عقلاني براي معارف ديني فكر ميكند. چيزي كه كلام در گذشته لابلاي جنجالها گمش كرده بود... 

با تمام اين بايد بپذيريم كه کلام جدید اگر چه بومی شده است اما بر مجموعه های کلامی گذشته ي ما سوار نيست! اگر چه از اين بابت كه محصولات گذشته براي امروز به شدت ناكارآمد هستند و چه بسا دچار مسمويتهايي هم هستند.... رهايي از تنشهاي اون گذشته ، يك حسن براي كلام جديد محسوب ميشه...

ولي از آن جهت كه صورت مساله ي اصلي (يعني ركود معرفت و انديشه در ميان ما) پاك شده ... و همچنين پيوند منطقي اي با گذشته و ذهن تاريخي فرهنگ و تمدنمون نداره... موجب شكافهايي در هويت فرهنگي و فكري ما است!! ... خب شايد اين حق امتي است كه تفكر رو تعطيل ميكند!!!

ما به جاي اصلاح خودمون عادت داريم صورت مساله ي عيوب خودمونو پاك كنيم!!!

من فكر ميكنم اين ريشه در عوامزدگي جوامع علمي ديني ما است و وامداري اين سيستم نزد عوام... ما جرات پذيرفتن اشتباهاتمونو نداريم...چون فقط كافيه بگيم اشتباه كرديم اينقدر دعوا كش داديم!!! تمومه.... ديگه مملكت برامون تره هم خورد نميكنند...

مجبوريم قرض كنيم!! بريم يه صندوقچه و سكه هاي طلا بخريم... يه جا دفن كنيم...بعد طي يك سناريو حرفه اي بيايم داد بزنيم كه ايناهاش گنج پيدا كردم... كه نه مردم شك كنند از كجا اينهمه پول آوردي... و نه هم بگن خاك تو سرش رفته قرض كرده...  

بسياري از اتفاقات فكري ما در يك معادله ي كنش و واكنش بين علما و عوام قابل تفسيره و بس!!! فكر ميكنم نقطه ي تفاوت عجيب و غريب ما با خيلي جوامع زير سر همين معادله ي پيچيده است!!!

/// بگذريم ///

خلاصه كلام جديد بر خلاف ادعايي كه در ظاهرش پيداست كلام نيست!! الهياته!! يك دانش غير بومي است . ادامه ي كلام نيست. بلكه به اعتقاد من اتفاقا اعلان مرگ اونه!! و ترجمه شده ي الهيات!!

سكوت مرگباري كه در دنياي علمي ما در مورد وحدت تئوريك اسلامي و اختلافات تاريخي فرق وجود داره نشانه ي خوبي براي مرگ كلام تاريخي اسلامي و پاك شدن صورت مسايل آن در جوامع علمي ماست....  

نميخوام كلام جديدو نفي كنم يا از كلام گذشته دفاع كنم و بهش تقدس بدم ... بلكه دغدغه ي من نسبت به سلامت حركت فكري يك جامعه و  صورت مساله هايي است كه پاك ميشن!!  و ادبيات محافظه كارانه اي كه اتخاذ كرده ايم!!!!

در نوشته ي قبلي گفتم كه دست به خلق ادبيات جديد زده ايم!!!.. اين حرف هم ميتونه اشتباه باشه و هم درست.... از اين حيث كه در اصل استقراض كرده ايم.... حرفم اشتباهه ... اما از اين لحاظ كه به حرفه اي ترين شكل بومي سازي ميكنيم...و نميخوايم اين وام گرفتنهاي مبنايي رو بپذيريم و حتي اعلان تضاد هم با غرب ميكنيم... و صورت قضيه رو به گونه اي آراسته ايم كه ذهن متوجه اتفاقي كه افتاده نميشه .... خب پر بيراه هم نگفته ام!!!

به قول يه دوست آلبانيايي من.... ايراني ها خيلي كلكن!!

 

نقد یادتون نره!

ادامه دارد

+ نوشته شده در 8:50 قبل از ظهر توسط آسیه سادات بنیادی.
دوشنبه 5 شهریور1386

تفكر نقدي يا روش نقد انديشه (رهزنان انديشه)

 

يكي از خوانندگان خوب وبلاگ در مورد عنوان اين سلسله نوشته (رهزنان انديشه) نكاتي رو به بنده گفتند طي يك ايميل كه بسيار دقيق و مفيد بود. از جمله مهمترينشون اين بود كه فرمودند عنوان مستقيم و رايج در دسترسي بيشتر افراد به نوشته ها تاثير بسزايي داره. بخصوص در سرچهايي كه ممكنه افراد در زمينه ي مغالطات انجام بدن يك عنوان رايجتر بهتر قابل دسترسي است.

ضمن تشكر از ايشون بابت تذكرات خوبشون ، ديدم بهتره عنوان خوش صورت رهزنان استدلال رو به واژه ي صريح مغالطات تغيير بدم...

 

و اما بعد...

امروز دو تا مغالطه رو خدمتتون معرفي ميكنم. 1- مقدمات منفي 2- انعكاس اشتباه

 

مغالطه مقدمات منفي (The negative premises *)

به اين صورت توجه كنيد:

. بعضي از جوانان دوستدار دين نيستند!

.. بعضي از دوستداران دين متفكر نيستند!

... پس بعضي از جوانان متفكر نيستند!!

 

خب؟

شما هم حس ميكنين يه خورده بي ربطن!!

در مقدمات يك استدلال دلايل و شواهدي هستند كه نتيجه از آنها به دست مياد... 

حالا اگه در يك قياس هر دو مقدمه منفي باشند ، يعني سالبه باشند و موجبه اي در بين نباشد نميتوان نتيجه اي بدست آورد...

يكي از شرايط كلي انتاج همه ي اشكال و ضروب قياس ، موجبه بودن حداقل يكي از مقدماته.

در مثالي كه زدم در واقع اينطوري گفته ايم : (صورت مغالطه)

. الف ب نيست

.. ب ج نيست

... پس الف ج نيست!!

 

ميبنيم كه هيچ ربطي 1- بين دو مقدمه و 2- بين مقدمات و نتيجه وجود نداره...  تا بشه به يك گزاره ي جديد دست يافت...  اون دو تا گزاره هر دو درستند اما در كنار هم نميتونند يك نتيجه ي جديد رو به دست بدن و يك قياس منتج رو بسازند و به قول معروف تاليفشون عقيمه.

هر وقت مقدمات استدلال همه منفي باشند. هيچ نتيجه اي نميشه ازشون گرفت. و هيچ گزاره ي جديدي خلق نميشن.

 

اين مغالطه خيلي راحت در گفتگوهاي ما اتفاق ميفتند.

مساله اي كه معمولا موجب ميشه متوجه عيوب موجود در استدلالمون چه در افكار و چه گفتار نشيم اينه كه معمولا ما يك عالم حرف ميزنيم و توضيح ميديم تا يه چيزي رو ثابت كنيم... و صورت بندي خلاصه و منطقي استدلال رو سعي نمي كنيم  جمع و جور كنيم ...  و وقتي اونها رو در نهايت به يك قياس دو مقدمه اي ارجاع ميديم يعني صورتبندي منطقي شو ارائه ميديم ميبينيم كه يك چنين موجودي از كار در مياد!!!

 

 

مغالطه ي انعكاس اشتباه! **  (The false conversion)

استدلال مباشر ، يعني استنتاج قضيه اي از يك قضيه ديگه ، خيلي رواج داره. خيلي مواقع ما ممكنه از يك گزاره ي تك و تنها به يك گزاره ي ديگه دست پيدا كنيم. يعني در واقع با اذعان به صدق يك گزاره ميشه در مورد چند تا گزاره ي ديگه هم حرف زد!

براي اين كار چند تا روش هست. يكي از اين روشها عكس مستوي بود.

ميدونيم كه عكس يك قضيه ي صادق در صورتي كه موجبه ي جزئيه و سالبه ي كليه باشه ، صادقه!

خب حالا اگه كسي خيال كند چون يك قضيه اي صادقه حتما عكسش هم صادقه مرتكب خطا شده.

مثلا :

چون وقتي از ‹‹ هيچ آدمي سنگ نيست ›› ميشه نتيجه گرفت كه ‹‹ هيچ سنگي هم انسان نيست›› ...

آدم به اين اشتباه بيفته كه ‹‹ بعضي انسانها مسلمون نيستند!!! ›› نشون ميده كه ‹‹ بعضي مسلمونها انسان نيستند!!!! ››

حالا من يه مثال واضح زدم و يه جورايي طنز شد... ولي گاهي آدم متوجه نميشه چنين استنتاج كرده!

بحث اين نيست كه لزوما چنين عكسي كاذب خواهد بود... مساله اينه كه هيچ پيوند منطقي اي برقرار نيست و عكس گزاره هاي موجبه كليه و سالبه ي جزئيه ، لازم الصدق نيستند. و نسبت به صدق و كذبش نميشه قطعيت و شموليت داد.(البته فكر ميكنم با توجه به رابطه ي موضوع و محمول ميشه حرفهاي دقيقتري هم زد... اين باشه براي بعد!)

 

بذاريد بيشتر توضيح بدم:

4 صورت براي گزاره ساده بيشتر نداريم:

1- هر الف ، ب است.          مثال(گزاره صادق): هر سيبي ميوه است. 

2- بعضي الف ، ب است.     مثال: بعضي ميوه ها سرخند.                    

3- هيچ الف ، ب نيست.      مثال: هيچ سنگي آدم نيست.              

4- بعضي الف ، ب نيست.   مثال: بعضي ميوه ها سيب نيستند.

 

خب فقط شماره هاي 2 و 3 (موجبه ي جزئيه و سالبه ي كليه) ميتونند به ما عكس لازم الصدق ارائه بدند...    (بعضي سرخها ميوه اند ، هيچ آدمي سنگ نيست.)

نميدونم اين جدول تا چه حد ميتونه مفهومو برسونه.

در ستون دوم ، صورتهاي گزاره رو نوشتم و در ستون دوم صورت صحيح و اشتباه استدلال رو آوردم.

 

 

گزاره

نتيجه گيري (استدلال به عكس)

صحيح

اشتباه

1

هر الف ، ب است.

________

هر ب ، الف است.

2

بعضي الف ، ب است.

بعضي ب ، الف است.

 

3

هيچ الف ، ب نيست.

هيچ ب ، الف نيست.

 

4

بعضي الف ، ب نيست.

_________

بعضي ب ، الف نيست.

 

 

 

* فكر كنم صفتو اشتباه دارم ترجمه ميكنم.يه كلمه ي ديگه رو استفاده ميكنن. الان يادم نمياد فعلا همين نگتيو رو ميذارم.

**  اسم اين مغالطه رو استاد خندان گذاشته اند ‹‹ايهام انعكاس››!...  راستش من ‹‹انعكاس اشتباه›› رو ترجيح ميدم!

+ نوشته شده در 9:0 بعد از ظهر توسط آسیه سادات بنیادی.
دوشنبه 5 شهریور1386

(دستنوشته هاي مشوش... كمانه كرده از نگفته هاي تلخ!)

 

يكي بود خيليا نبودند!!

دو برادر به نام  الف  و ب ، مدتها بود از مادرشون دور بودند... يه روز قرار شد بشينن مادرشونو نقاشي كنند!

اونها نقاشي شون بد نبود! .. اما حاصل کارشون اصلا شبيه هم نشد !!يعني اصلا به نظر نميومد كه هر دو يه نفرو كشيده اند....

وقتي نقاشی همدیگه رو دیدند آقاي الف رو كرد به آقاي به و گفت نكنه تو برادر من نيستي  .. چرا مادر من با مادر شما فرق ميكنه؟!!!! ببيين نقاشي هامونو!!!

و شروع كرد يكي يكي شيطنت ها و اذيتهاي برادرشو شمردن!

يادش ميومد كه ب چقدر در حقش ظلم كرده و او رو آزار داده !!!!

و بعد شروع كردند هم رو به خاطر گذشته ها و زشت كشيدن مادرشون كتك زدن!!!

اونقدر همديگه رو به قصد كشت  زدند كه شل و پل افتادند يه گوشه...

اونها روزگارشون به همين منوال در جنگ و مخاصمه گذشت.... ديگه مردان بزرگي شده بودند...  هر چند يادشون نميومد دعواشون دقيقا سر چي بود و از كجا شروع شد.... اما هنوز مثل دوتا دشمن با هم رفتار ميكردند...

بالاخره مادرشون از سفر طولاني بر گشت ...

وضع فرزندانش رو ديد... اونها تمام كار وزندگي شونو رها كرده بودند و زير آب همو ميزدند و سعي ميكردند يه جوري اون يكي رو از ميدون بدر كنند ، سر جنگ و دعوا و غفلت تمام دار و ندارشون به باد رفته بود و مضحكه ي خاص و عام شده بودند ........  

مادرشون حاج و واج مونده بود....... با خودش فكر كرد اونا اگه منو ببينند خصومتو ميذارن كنار... منو كه بشناسند و يادشون بياد حتما همه چي درست ميشه....

رفت پيش ‹‹ الف ›› و روبروي او  ايستاد.... بهش ذل زد... هي بهش ذل زد.... پسر نگاه سردي كرد... مادر دوباره عميقتر ذل زد... پسر چماقشو برداشت  و از كنار مادر گذشت........ اشك در چشمهاي مادر جمع شد... باران باريد!

مادر نزد ‹‹ ب ›› رفت ... ايستاد... بهش ذل زد... هي بهش ذل زد... پسر نگاه سردي كرد... مادر دوباره عميقتر ذل زد.... پسر چماقش را برداشت و از كنار مادر گذشت.... اشك در چشمهاي مادر جمع شد... رعد در آسمان پيچيد ............

مادر غمگين توي كوچه مي چرخيد... ‹‹ ج ›› پسر فقير همسايه كه براي خودش مرد موقري شده بود از روبرو آمد و از كنار مادر گذشت... مادر چشمانش به زمين دوخته بود.... نگاه عميقي به مادر كرد....يك قدم از او دور نشده بود كه با هيجان برگشت.... و به مادر سلام كرد....

 

   

+ نوشته شده در 2:38 بعد از ظهر توسط آسیه سادات بنیادی.
یکشنبه 28 مرداد1386

تفكر نقدي يا روش نقد انديشه

سلام.مغالطات صوري رو داشتيم با هم بررسي ميكرديم. دومين مغالطه اي كه معرفي ميكنم خدمتتون مغالطه ي رفع مقدمه.

 

* مغالطه ي رفع مقدم! (Denying the antecedent)

ديديم كه يك گزاره ي شرطي صادق اين قابليتو داره كه با تركيب وضع مقدم و رفع تالي خودش يك استدلال (قياس استثنائي كه در منطق جديد بهش منطق گزاره ها ميگن ) رو شكل بده.

خب صورتهاي درست يا به قول معروف ضروب منتج اين استدلال رو دوباره مينويسم.

1)      گزاره ي شرطي + وضع مقدمش (كه وضع تالي رو نتيجه ميده)

. الف آنگاه ب

.. الف

... پس ب

2)      گزاره ي شرطي + رفع تاليش (كه رفع مقدم رو نتيجه ميده)

. الف آنگاه ب

.. ~ ب

... پس ~ الف                   (~ ب  يعني منفي ب)

 

صورتهاي غير منتجش هم 2 تا هستند.

خب مغالطه ي صوري اي كه در اين استدلال صورت ميگيره. استنتاج از صورتهاي غير منتجش هست.

يكيشو قبلا گفتيم.

مغالطه ي رفع مقدم به اين صورته كه از عدم وقوع مقدم ، عدم وقع تالي (كه معلول انحصاري مقدم نيست)  نتيجه گيري شه.... در حالي كه عدم وقوع مقدم خودش منوط بر عدم وقوع تالي است...

بذاريد از همون مثال قبلي استفاده كنم.  

صورت صجيح استدلال اينگونه است:

. اگر الف آنگاه ب                             اگر بچه ادرار كند آنگاه لباسش خيس خواهد شد

.. ~ ب               (رفع تالي)             لباس بچه خيس نشده است

...  پس ~ الف         (رفع مقدم)        پس بچه ادرار نكرده است

 

خب حالا ميشه يكي برعكس كنه و از رفع مقدم ، رقع تالي رو نتيجه بگيره.... يعني بگه بچه ادرار نكرده پس لباسش خيس نشده! و چون مطمئنه كه الان وقط ادرار بچه نيست خيالش راحت شه كه لباس بچه خيس نيست....

اين نتيجه گيري اشتباه براي خانومهايي كه اساسا با لباس خيس بچه مشكل دارند ... اهميت فراوان داره!

چون ممكنه لباس بچه در يك فرايند ديگر از جمله بازي با ليوان آب خيس شده باشه...  و فقط كافيه كه لباس مشكوك الطهاره باشه.... ديگه خدا به اون نتيجه گير بي دقت رحم كنه!!!

 

صورت مغالطه رو هم اجازه بديد بنويسم:

. اگر الف آنگاه ب                             اگر بچه ادرار كند آنگاه لباسش خيس خواهد شد

.. ~ الف               (رفع تالي)          بچه ادرار نكرده است

...  پس ~ ب         (رفع مقدم)         پس لباس بچه خيس نيست!!

 

براي رها شدن از اين مغالطه هم بايد روي نقطه ي مغفول دست گذاشت. يعني انحصاري نبودن رابطه ي عليت مقدم و تالي. يعني اشاره به علت هاي ديگه اي كه ميتونن تالي رو واقع كنند. در مورد مثالي كه زدم كافيه به احتمال خيس شدن لباس بچه در هنگام آب خوردن اشاره بشه...

 

يه نكته!

همه ي گزاره هاي شرطي در اين معادله كه گفتم نميگنجن. برخي گزاره هاي شرطي ، دوشرطي اند... يعني هم از وضع تالي ميشه به وضع مقدم رسيد و بالعكس و هم از رفع مقدم به رفع تالي و بالعكس...

اين به خاطر نوع ارتباط منطقي بين مقدم و تالي است...

در گزاره هاي دوشرطي در واقع يك ارتباط علي و معلولي انحصاري ، وجود داره. در حالي كه در گزاره هاي شرطي معمولي اين طوري نيست.

در گزاره هاي دو شرطي در واقع دوگزاره داريم در يك گزاره ... يك گزاره كه عليت وقوع مقدم رو براي تالي بيان ميكنه و گزاره ي ديگه اي كه معلوليت انحصاري تالي رو براي مقدم بيان ميكنه و يا همون رابطه رو از سوي تالي هم به سوي مقدم برقرار ميكنه . وخب سعي شده يك صورت زباني كوتاه براش گفته شه

بيشتر توضيح بدم:

اونچه در صورت گزاره ي شرطي صادق وجود داره رابطه ي علي بين وقوع مقدم و وقوع تالي است. صدق يك گزاره ي شرطي هم به وجود همين رابطه ي علي است.

يعني وقوع مقدم علت وقوع تالي است و از وجود اين رابطه ما استفاده ميكنيم در استدلال..

گاهي هم ممكنه اين رابطه ي علي انحصاري باشه . يعني گاهي مقدم ‹‹ تنها علتِ ›› وقوع تالي است. و علاوه بر اينكه وقوعش منجر به وقوع تالي است عدم وقوعش هم منجر به عدم وقوع تالي خواهد بود...  

و همينطور برعكس وقوع تالي نشون دهنده ي وقوع مقدمه و عدم وقوعش نشون عدم وقوع مقدم!!!

برخلاف اون نوع اول كه گفتيم و مقدم ، تنها يكي از علل وقوع تالي بود.

اين نكته يك توصيف مادي است. و به خاطر اينكه يه خورده صوري كنيم تفاوتو...  اين رابطه ي علي انحصاري رو در صورتبندي منطقي  با  ‹‹ اگر و تنها اگر ››  بيان ميكنيم...  

 

يه مثال بزنم:

. اگر و تنها اگر خورشيد در اسمان باشد ، روز خواهد بود

1)  .. خورشيد در اسمان است                   2) .. روز است

     ... پس روز است                                     ... پس خورشيد در اسمان است 

3)  .. خورشيد در اسمان نيست                 4) .. روز نيست

     ... پس روز نيست                                   ... پس خورشيد در اسمان نيست

مي بينيم كه هر چهار ضرب منتجن.

 

 

معمولا ما در گفتگوهامون خيلي با قواعد صوري منطق حرف نميزنيم. لهذا كشف نوع ارتباط تالي و مقدم است كه ذهنو كمك ميكنه بفهميم از با يك جمله ي شرطي چي ميشه كرد!

 

 

نقد يادتون نره

ادامه دارد

+ نوشته شده در 3:10 قبل از ظهر توسط آسیه سادات بنیادی.
سه شنبه 23 مرداد1386

نقد يك ادبيات شلوغ پلوغ!!!

 

این متن فکر میکنم بسيار قابل نقده! احتمال هم  داره بعدا خودم نقدش کنم!

شايد در اين فرض من كه ((با ادبياتي در حال شدن در مطالعات مربوط به دین)) مواجهيم شما بحث داشته باشيد! بخصوص خیلیها ممکنه این حرفو با متغیر دونستن ذات دین مساوی بگیرند!!

اما واقعيت اينه كه تحولات چشمگيري پس از انقلاب اسلامی ایران در دنياي فكر ديني ما افتاده....  كه تفكر ديني ما رو به نوزايش واداشته ، هر چند جامعه ي حوزه و دانشگاه ما ظاهرا هنوز كه هنوزه مستعد به بار نشاندن اين نوزايش نيستند!

اما به هر حال پس از انقلاب محافل علمي ديني ما به سرعت آبستن تحولات فكري بنياديني شدند و با سرعت بي سابقه اي بسياري مباحث و مسايل و حتي رويكرد (هر چند نه خيلي خودجوش!) شكل گرفته و مطرح شدند... 

اين تحول كه سكوت قرنها ركود رو بايد ميشكست مسلما بزرگترين مشكلش ، اولا حركت فراگير!! ، و دوما نظم يافتگي است... اينه كه به نظرم ميرسه يك بي نظمي هايي قابل مشاهده است.... البته شايد بي نظمي واژه ي درستي به نظر شما نرسه و اونو منفي بدونيد... اما بنده واژه ي ديگه اي پيدا نكردم و اينو نشانه ي حركت و پويايي ميدونم و لازمه ي جنبش درونزای علمی !! البته در صورتي كه اين بي نظمي طبيعي به توليد و نظم يافتگي ختم بشه!

اين حركت ، سعي ميكنه يك هويت مستقل و بخصوص بومي رو براي خودش رقم بزنه و از هر گونه وصل به نظر اومدن به عقبه ي حركتهاي ديگه ظاهرا ابا داره! اينه كه سعی کرده به خلق ادبيات! دست بزنه.... نمونه ي بارز اين قضيه رو دستكاري در اصطلاحات رايج ميدونم...  و يا خلق اصطلاحات و بعضا مفاهيم بومي!... خلاصه تبعيت نكردن از ادبيات جهاني رايج!...  نقد قضیه بماند برای بعد!

 

اين عرضم در قلب معنايي مفاهيمي همچون دين پژوهي ، فلسفه دين  و خلق مفاهيمي مثل كلام جديد متبلوره!

 

شكل گرفتن مباني مطالعات جديد حول دين در غرب و جهان مسيحي ، از يك طرف و ركود چندين قرنه ي توليد فكر در جهان اسلام از سوي ديگه موجب شده كه هم در سيطره ي اون ادبيات بومي مسيحي كه غالب است باشيم و هم اون ادبيات نتوانند به طور كامل و بي نقص براي ما يك دانش واقعي به ارمغان بيارن....  

و حقيقتا از اون همه تلاش واقعا شگفت انگيز و تحسين برانگيز! بدون نقد جدي طحفه اي نخواهيم برد!...

مشكل اينه كه بعضي فكر ميكنند دانش رو صرفا بايد آموزش ديد و ترجمه كافي است!!! 

و بعضي هم از سر تعصب نه يك نگاه عقلاني و منطقي با مطالعات غربي سر ستيز دارند!! و همينطور بدون هيچ تئوري معقولي سعي در افتراق بافي!! با غرب دارند...

در حالي كه تنها راه باروري ، نقد است و تفكر خلاق!

خلاصه دو نوع مواجهه ي منفعلانه و پرخاشگرانه!!! رو در برابر غرب و انديشه ش شاهديم... و متاسفانه مواجهه ي نقادانه ي قوي واقعا كم داريم...

 

خب حاشيه زياد نرم!

بريم سراغ اصطلاحاتي كه گفتيم...

 

الهيات (Theology )!

اين لفظ همونطور كه درش معلوم هست... يادگار دنياي سنته . در دنياي مسيحي زاده شد. بعد به این صورت ترجمه و وارد تعبیرات ما شد... 

در لغت به معناي خداشناسي است ... و به معارف مربوط به خداوند و دین اشاره داشته

خلاصه الان يعني ديالوگ و سخنگويي دين است با بشر!

خيلي رو اين اصطلاح كه در ادبيات جهاني معنايي تقريبا مشترك داره كار نداريم اگر چه در درونش وقايع اتفاقيه كم نيفتاده...

هر چند شايد خيلي مهم نباشه. اما اين اصطلاح همبستگي زباني و مفهومي كاملي با گذشته ي جهان اسلام نداره.و حتي همين الان هم با اغماض استفاده ميشه!و اون معنایی که در دنیای مسیحیت داشت رو نداره...  يه جورايي فقط عنواني شده براي يه تعداد رشته ي دانشگاهي....

خيلي حساس نبايد بود اما بی دقت هم نباید بود....  ورود اين اصطلاحات به دنياي ما نشان وقايعي در ميان ما داره... ۱- ضعف ما در بروز كردن دانشمون ۲-شكافي كه بين دنياي علم و مذهب افتاد... 

معتقد به ستيز كور با دیگران نيستم... اما همين انفعال ناخودآگاهانه است كه ذهن يك ملت رو معيوب ميكنه!!

در غرب تقريبا مساوي با كلام ما استفاده ميشده... الانم اونجا همین معنا رو میرسونه.مدعیات دین!

مسيحيت هيچ وقت اين تركيب علوم ديني متنوع ما رو نداشته .... و همون معارف خيلي ساده و تجريد نشده شونو تحت عنوان  آموزه هاي ديني مي آوردند....

الهيات ، اينجا كه اومد (در ابتدای شکل گیری نهادی به نام دانشگاه در ایران) به دليل معنايي كه ازش شد : (( آموزه هاي ديني )) ، به تمام معارف و رشته هاي مربوط به حوزه ي دين و چه بسا گسترده تر ازاون يعني معارف غير تجربي اطلاق شد و كم كم استفاده هم شد .... و كلا مساوي با مفهوم علوم ديني شد براي ما ، لهذا بيش از الهيات مسيحي است از حيث تنوع معارف!....

ما يه چيز داشتيم به نام علوم ديني و رشته هايي كه ذيل اون در يك تجريد منطقي معارف شكل گرفته بودند ، هرچند در اين تجريد بحث و گفتگو هم بود ....   مي بينيم در تولد دانشگاه همه رو ذيل عنوان الهيات آوردند ...

در واقع يه استقراض زباني شد از دنياي غرب!! در نتيجه ي ضعف شديد محافل علمي ديني ما بخصوص حوزه ها ....

خب حالا بگذريم كه اين ناشي از بي دقتي و همسان پنداري مفهوم دين در مسيحت و اسلام بود و... به همسان سازي هم در خيلي حوزه ها منجر شد.... خلاصه ناخودآگاه يا خودآگاه باعث ديالوگ معيوبي شد كه حالا بعدا روش صحبت ميكنيم!

الانم بايد بپذيريم كه با تمام پتانسيلهاي بي نظيري كه داريم و با تمام شعارهايي كه ميديم هنوز هم در حال استقراض هستيم از غرب!!! چون قرنهاست نيانديشيده ايم!!! يا بسيار نادر و ضعيف و منفعلانه انديشيده ايم...  كه در مقياس تمدني انصافا  بايد گفت كلا نينديشيده ايم!!!

 

خب بگذريم!

(نقد هم يادتون نره )

 

كلام!

كلام رو دانشي تعريف ميكنند كه به[كشف] ، بيان ، تبيين و دفاع از اعتقادات [انديشه!] ديني ميپردازد.... با الهيات فرق ميكنه.. هم از حيث خاستگاه و هم اخص ازاونه....  

شخصا كلام رو فن كشف و تبيين انديشه ي ديني در ديالوگ با انتظار جامعه ي بشر از دين ، و مجموعه ي نتايج اين تلاشها ميدونم كه از علوم و فلسفه تغذيه ميكنه و به نظرم ميرسه تفاوتي اساسي با علوم و فلسفه داره و اون داشتن غايتي غير از كشف حقيقت مطلق است و در واقع خواهان تحقق ذهني خواست معرفتي دينه!! و مباحثش دفاع از انديشه ي ديني رو نتيجه ميده! در واقع ماهيتا به كرسي نشوندن حقيقت كشف شده است!! و پيشفرض اساسي ش اينه كه آموزه هاي دين رو ذاتا معرفتي درست بدونيم...

بعضي اين حرفو به معناي رد كلام ميدونند...  

اما من اينو صرفا يك ماهيت شناسي تلقي ميكنم نه ارزيابي كلام.... به هر حال دفاع از حقيقتي كه كشف شده اگر چه خودش كشف حقيقت نيست ! اما ميتونه فعل پسنديده اي باشه...

مشكل اينجاست كه چهره ي  زياد با شكوهي از بحث و جدلهاي كلامي بر جاي نگذاشت برخي مشاجرات و تعصبها و جدلها و تكفيرها  .... به گونه اي كه علم بودن كلام رو بخصوص فلاسفه به چالش كشيدند...

[با فاكتور گرفتن مناقشه بر سر دانش بودن كلام] يك چنين دانشي داريم ، و  مجموعه ي گزاره هاي منتج از اين فرايند (تبيين و دفاع از حقايق بنيادين ديني) رو علم كلام ميناميم! كه روشش هم عقلي است (اين به معناي برهاني نيست.)

اصطلاح کلام كاملا بومي است!!

در مورد كلام بخصوص كلام فلسفي، حرف زياده ، مثلا اينكه در يه جاهايي با فلسفه ي دين غرب از حيث ماهيت و مباحث تداخل ميكنه ....  بقيه شو ميذارم تو بحث كلام جديد صحبت كنيم.

 

فلسفه ي دين:

خب!

طي قرون اخير كه بشر از متن دين اومد بيرون و به دين نگريست!! دانشي به نام فلسفه ي دين پديد اومد...

تعبير فلسفخ ي دين همينطور همينطور كه معلومه در دنياي فلسفه جا داره... يعني نوعي فلسفه ي مضافه.. كه در سده هاي اخير متولد شده... و عمري به مراتب كمتر از الهيات و كلام داره... هر چند با اغماض ميشه گفت مباحثش ولي چندان نوظهور هم نيستند.... اما به هر حال اين شاخه ي فلسفي به دو سه قرن هم عمرش نميرسه....

بخوايم يه تعريف ارائه بديم ميشه گفت (( فلسفه ي دين مداقه و نگاه فلسفي پيرامون دين هست))   به ديگر بيان مطالعه ي فلسفي واقعيتي به نام دين!!

اين اصطلاح رو نبايد يك چيز ديني دانست و فلسفه ي ديني پنداشتش !! چون در ذات خودش هيچ ارتباطي با دين نداره و در واقع مطالعه ي فلسفي دين و پيرامونش هست.

خب تعريفي كه من كردم خودمو راستش راحت كردم... بر سر تعريف فلسفه ي دين اتفاق قابل تكيه اي نيست... دشواري تعريف فلسفه ي دين بر سر وجود اصطلاحات ديگه اي مثل كلام فلسفي، كلام جديد هست.. كه برخي اونا رو چيزي غير از فلسفه ي دين نميدونند و برخي اونها رو مستقل از اون ميدونند!

 

 (کلام جدید و دین پژوهی و نتیجه گیری رو در شماره های بعد خواهیم نوشت)

نقد يادتون نره!!!  احتمالا نوعي تعارض بين خودمون و غرب رو در ذهن شما آوردم. اماکار به همچین چیزی ندارم فعلا سعيم اينه كه تعامل رو بررسي كنیم و به جهت تبارشناسي مفهوم اشاره به خاستگاهش ميكنم نه چيز ديگه اي!

 

ادامه دارد

+ نوشته شده در 1:27 بعد از ظهر توسط آسیه سادات بنیادی.
جمعه 19 مرداد1386

تفكر نقدي يا روش نقد انديشه


ريشه ي تاريخي مغالطات به سوفيستها بر ميگرده... كه ارسطو در تحليل اونها طبقه بندي سيزده گانه ي مغالطاتو مطرح و اونها رو در دو دسته ي كلي لفظي و معنوي تقسيم كرد. بعدها در ميان منطقيون مسلمان هم از او پيروي شد.. البته نو آوري هايي هم صورت گرفت..

مغالطه در شمار صناعات خمس (برهان – جدل – مغالطه – خطابه – شعر) اومده.

به نظر من مطالعات جدي و پيگير رو به گونه اي مستقل در اين زمينه منطق دانهاي متاخر غرب داشته اند... كه موجب گسترش اين بحث شده..

به گونه اي كه بحث مغالطه صرفا از حالت يه فن! (صنعه) خارج شد و هر گونه خطا و خدشه اي در فرايند صحيح تفكر و استدلال و استنتاج رو وارسي كرد.

منطقيون متاخر (غربي) ملاك شناخت مغالطات رو بر صوري بودن يا غير صوري بودن گذاشتند. كه نسبت به تلاشهاي ارسطو جامعتره...

  • يه سري مغالطات هستند كه در مقام گفتگو و بيان يك مدعا يا در رد و دفاع آن اتفاق ميفتن....  

در اين مغالطات اساسا يك استدلال حقيقي اتفاق نميفته و بلكه معمولا به طور عمدي حيله و ترفندي به كار ميره كه در جاي استدلال ميشينه... خلاصه به نوعي مستقيما به رفتار فكري و گفتاري دخيل در استدلال بر ميگردند... و عواملي خارج از ذات استدلال وجود دارند  ... (در منطق قديم عمدتا از اين منظر نگاه ميشده)

 

  •  اما يه سري هم از مغالطات هستند كه در فرايند خود استدلال رخ ميدن.. (اين قسم در پي دقت هاي فلسفي متاخرين در استدلال و آسيبهاش طرح و بررسي شدند) . خفي تر از نوع اولن ...  و معمولا ناخودآگاه سلامت فكر رو به خطر ميندازن...

الان ديگه اون مدل جدلي قديم و حيله كردن در بحث واقعا تابلوست و نادر... و تقريبا راحت قابل تشخيص است....

امروزه بيشتر خلل در خود استدلال بسيار رخ ميده و فرد خودش هم قرباني اين نوع مغالطه است...

هر چند شايد اين تقسيم بندي از مغالطات خودش دچار نقص منطقي باشه و قسيمها نسبت به هم مانعيت دقيق نداشته باشند يعني به هر حال هر نوع مغالطه خودآگاه و يا ناخودآگاه انديشه و استدلال رو معيوب ميكنند ..  اما به هر حال با حذف يه سري ظرافت هاي فلسفي!!! عملا با اين تفكيك كارمونو يه خورده منظم تر ميكنيم...

 

اجازه بديد بيشتر به قسم دوم يعني سقم در استدلال بپردازيم... يعني از اون مدل مغالطات كه به اخلاق و رفتار افراد برميگرده فاكتور بگيريم... اين قسم دوم كليدي تر هست و براي شناخت اون قسم اول هم راهگشاست...

خب!

بيماري استدلال ازدو طريق پيدا ميشه:

1-     اشكالي در مقدمات هست (مغالطات غير صوري The informal fallacies)

2-     علي رغم سلامت مقدمات ، صورت استدلال دچار ايراد منطقي است (مغالطات صوري  The formal fallacies)

 

مغالطات صوري تعداشون خيلي نيست و تحت عنوان قياسها و استدلالها آورده ميشن.. ولي مغالطات غير صوري الي ماشاالله هستند و دامنه ي وسيعي دارن.. و نميشه يه ليست جامع و مانعي ارائه كرد. با رشد ذهن و دانش ، دامنه ي اين مغالطات هم هي افزوده شده و ميشه.. چرا كه گزاره هاي حاكم بر اذهان هر لحظه در صيرورت و شدن هستند... و خيلي خيزشي و نا محسوس در دنياي ذهن و زبان و حتي عينيت زندگي او اتفاقاتي ميفته كه معمولا جز توسط نگاه تيز بين و فيلسوفانه!!! رصد نميشن...

 

اهميت شناخت مغالطات و علل و ريشه هاشون از اين جهت هم خيلي قابل توجهه كه انسان رو در فهم سرشت استدلال درست خيلي كمك ميكنه...

شخصا فكر ميكنم آدم استدلال رو خوب نخواهد فهميد مگر اينكه از اين الگوهاي غلط انداز استدلال سر در بياره! و گردنه هاي آسيب رو در صورت دادن يك استدلال درست تشخيص بده... و سره رو از ناسره تفكيك كنه.

 

خب از مغالطات صوري شروع كنيم:

در مغالطات صوري اتفاقي كه ميفته خلل در صورت استدلاله... برهان غلطي شكل ميگره كه ناقض قواعد استدلال هست كه در وهله ي اول پي بردن به اين نقض قاعده يه دشواري هايي داره...

يعني تركيب صوري عناصر استدلال دچار مشكلي است كه پيوند منطقي مقدمات و نتيجه رو ميگسلاند! در واقع مقدمات ، نتيجه اي كه ظاهرا به ذهن ميرسونند رو پشتيباني نميكنند! و اصلا به صدق نتيجه مربوط نيستند... خلاصه سلامت و استحكام منطقي برهان از بين ميره...

نسبت به نوع استدلال (قياس و استقرا) هم ميشه مغالطاتو تقسيم بندي كرد كه اينم با اجازه لحاظ نميكنم و همينطور هر چي به خاطرم اومد معرفي ميكنم و ذيلش البته سعي ميكنم معرفي خوب و زود فهم و كاربردي اي ازش ارائه بدم و قلمرو وقوعش رو هم خوب با هم بررسي كنيم!

خيلخب فكر كنم كافي باشه! بهتره بريم سراغ معرفي خود اين الگوهاي معيوب!

معرفي تعدادي از مغالطات صوري در استدلال

1-     مغالطه ي وضع تالي (Affirming the consequent)

اين مغالطه در قضاياي شرطي اتفاق ميفته. كه در منطق قديم بهش قياس استثنائي متصل ميگن.

ميدونيم كه در جملات شرطي مثل : (( اگر الف ، آنگاه ب )) قسمت ((اگر الف)) رو مقدم و ((آنگاه ب )) رو تالي ميگيم.

وضعيت استنتاج از اين نوع گزاره رو در شرايط مختلف ميدونيم.

ميدونيم كه در يه گزاره ي شرطي وضع مقدمه و رفع تالي فقط ميتونه چيزي رو به ما نشون بده... و در صورتهاي ديگه هيچ نتيجه ي منطقي اي نميشه گرفت و گزاره نسبت به واقعيت ساكته!

يعني تنها

1- با وضع مقدم (يعني صدقش) ميشه وضع تالي رو نتيجه گرفت...

2- و از رفع تالي (يعني كذبش) ميشه رفع مقدم رو نتيجه گرفت...

در 2 صورت ديگه ي اين نوع قياس (رفع مقدم يا وضع تالي) نميشه هيچ نتيجه اي بدست اورد... خلاصه به قول من تركيب استدلالي نسبت به كشف واقعيت جديد سكوت ميكنه!

 

خب! اينها كه گفتم پيش نيازهاي بحث بود . بريم سر اصل بحث:

صورت استدلال صحيح قياسي تو اين بحث اينگونه است كه:

. اگر الف آنگاه ب                      اگر بچه ادرار كند آنگاه لباسش خيس خواهد شد

.. الف               (وضع مقدم)     بچه ادرار كرده است

...  پس ب        (وضع تالي)       پس لباس بچه خيس شده است

خب حالا اگر كسي بياد تالي رو ثابت كنه و مقدم رو نتيجه بگيره مرتكب خطاي منطقي شده. جاي كه منطق حكم به سكوت ميكنه.يعني عقلا نميشه از مقدمات نتيجه اي گرفت... و فرد لطف فرموده و از خزانه ي غيب نتيجه گرفته اند!

 

بيشتر بررسي كنيم :داريم ((اگر بچه ادرار كند آنگاه لباسش خيس خواهد شد))

حالا فرد بياد از اينكه لباس بچه خيسه!! نتيجه بگيره كه بچه ادرار كرده!!!....

در واقع ايشون اينطور استدلال كرده كه: (صورت مغالطه)

. اگر الف آنگاه ب                       . اگر بچه ادرار كند آنگاه لباسش خيس خواهد شد

..  ب              (وضع تالي)         .. لباس بچه خيس است

... پس الف!     (وضع مقدم)        ... پس بچه ادرار كرده است!!!! 

واضحه كه خيس بودن لباس به تنهايي نميتونه دليل بر ادرار كردن بچه باشه!

اگر چه احتمال وقوع يافته بودنش رو تغيير ميده و بالا ميبره.

 

 

راه دفع اين مغالطه بررسي علل ممكن ديگر در وقوع تالي است.

مثلا اگر در گفتگو با فردي كه چنين اشتباهي در استنتاجش هست... علت ديگري رو در تركيب با وضع تالي قرارداده و بهش ارائه بديم به سادگي متوجه اشتباهش خواهد شد...

مثلا بگيم اتفاقا اگر بچه روي سطح خيسي نشسته باشد هم خيس خواهد شد!!

اينطوري ذهنش متوجه اشتباهي كه  در يافتن ارتباط بين خيس شدن و ادراربچه داشته ، خواهد شد.

 

 داخل پرانتز:

يه ريشه هايي هست كه اين مغالطه شيوع داره. ما معمولا به حسب عادت يه سري احتمالات قريب به يقين رو با نتيجه ي استنتاج منطقي كه در صورت صدق مقدمات متصف به قطعيت هستند اشتباه ميگيريم.

مثلا اون تشخيص مغالطه آميز اكثر مادرها معمولا مطابق با واقع از اب در مياد!

نفس اون نتيجه ي مغالطه آميز (وضع مقدم) محال نيست ، ممكنه ... (ديديم كه مقدمات سكوت كرده بودند چه در وضع و چه در رفع مقدم)، اما اين امكان وقتي به صورت نتيجه ي يك استدلال قياسي مطرح ميشه ... مغالطه صورت گرفته...  

در چنين استدلالي اگر چه وضع تالي خنثي نيست نسبت به وضع مقدم و به گونه اي با وضعيت منطقي وضع مقدم مرتبطه .اما اين ارتباط صرفا در تغيير وضعيت احتمال وقوع مقدمه نه خود وقوع!!

در يك استدلال قياسي نتايج يقيني هستند نه ظني و احتمالي... اشتباه ما معمولا به غفلت از اين نكته برميگرده ... و گرنه سكوت قياس در مورد موضوعي به معني فقدان هر گونه احتمال و عدم جواز بررسي نيست....

منطق ميكوشد رفتار ذهن ما رو با محتوياتش صحت و سلامت ببخشه.... اولا اونها رو ماهيت شناسي كنه و دوما بر اساس ماهيتشون اونها رو در مسير ساماندهي تفكر ارزيابي كنه. يكيش همين جاي يقين و احتمال هست كه ما با قاطي پاطي كردنشون كلي مغالطه خلق كرده ايم....

مادر با كمك احتمالاتي كه از تجربه ي زندگي با اون وروجك كوچولو در ذهنش داره واقعيات رو پيش بيني ميكنه نه صرفا به مدد ارتباطات منطقي گزاره هاي قطعي و استدلال قياسي!!...

لهذا اگر چه ممكنه هميشه تشخيصش درست از كار در بياد به خاطر تسلطي كه به محيط داره ... اما احتمال خطا هم در تشخيصش وجود داره...

مشكل اينه كه ما به اتفاقي كه درذهنمون ميفته وقوف كامل نداريم... لهذا با اون برداشت احتمالي مثل ي نتيجه ي قياس يقيني برخورد ميكنيم... و اگر به سكوت قياس در مساله دقت كنيم و احتمالي بودن وضع مقدم رو از اين سكوت در يابيم... مغالطه اي اتفاق نخواهد افتاد.

 

 

 

 

نقد ياد تون نره!

ادامه دارد

+ نوشته شده در 9:10 قبل از ظهر توسط آسیه سادات بنیادی.
جمعه 12 مرداد1386

گفتگويي در مورد  كلام، الهيات ، فلسفه ي دين ، دين پژوهي ... و كلام جديد (1)

نقد يك ادبيات شلوغ پلوغ!!!

 

اجازه بديد از كلام جديد شروع كنم... اصطلاح كلام جديد رو معمولا در مورد يه سري مباحث عقلي جديد دور و ور دين استفاده ميكنند!

در مورد معناي اين اصطلاح كه تغييراتي در ادبيات جامعه ي علمي ديني ما ايجاد كرده بحث هست. و اينكه دقيقا كجاي هندسه ي علوم است!!!؟

مساله ي عمده سر ديدگاهي است كه كلام جديد رو يك دانش مستقل ميدونه.

و به نظر ميرسه بومي شده و تلفيق شده ي دو مفهوم فلسفه ي دين و دين پژوهي! رو مد نظر دارند.

اين اصطلاح اولين بار توسط شهيد مطهري در مورد مباحث جديدي استفاده شد كه در اون زمان توسط استاد در مقابله با تهاجمات تئوريك به تفكرات اسلام ، مطرح ميشدند.

بعدها اين عنوان تئوريزه شد... و يك داتنش نوپا تلقي شد. به نظرميرسه ابهامي در اين تعنين است اگر بخوايم با يك ادبيات جهاني به قضيه نگاه كنيم.

خب اجازه بديد ببينيم مباحثي كه تحت اين عنوان مطرح ميشن چيا هستند و نسبت به بقيه ي دانشها چه وضعيتي دارند.

به نظرميرسه مطالعات مربوط به دين همون ابتداي تولد تفكر در بشر بوجود اومده.

اما در اين مطالعه گاه ... دین هم ابژه و هم سوژه بوده ... و گاه بشر سوژه و دین ابژه ی معرفت بوده است!

اين مدل دوم خيلي وقت نيست متولد شده...

از وقتي كه جناب كانت از پديده ي معرفت پرسيد... طبعا دامنه ي اين پرسش به معرفت ديني هم كشيده شد... و آرام آرام يك مطالعه ي نوپديد در مورد دين خلق شد...و با عناوين فلسفه ي دين و دين پژوهي مطرح شده اند... كه برخلاف گذشته دين رو از بيرون و مثل يك پديده مطالعه ميكنند (بعدا ميگيم كه در ادبيات انديشمندان ايران قضيه فرق ميكنه)

اين نوع مطالعه و اين اصطلاحات در غرب متولد شدند... و در انتقال به دنياي ما ظاهرا يك تحول معنايي شگرفي يافته اند... نميدونم خودآگاه يا ناخودآگاه...

 

اصطلاح در مورد مطالعات مربوط به دين يه چند تايي داريم كه به هرحال معناي خاص خودشونو ميرسونند... و به معارفي از نوع متفاوتي اشاره دارند...

 كلام ، الهيات ، فلسفه ي دين ، كلام جديد ، دين پژوهي

اينها در دنياي غرب يك معنا دارند و در دنياي ما ظاهرا معنايي ديگر!!!!

گاهي داراي معاني متضاد هستند در اين دو ادبيات...

جاي نقد و مطالعه در ساحت شناسي معارف مربوط به دين (در دين و درمورد دين) فراوانه...

 

ادامه دارد

+ نوشته شده در 5:17 بعد از ظهر توسط آسیه سادات بنیادی.
چهارشنبه 10 مرداد1386

تفكر نقدي يا روش نقد انديشه (رهزنان استدلال)


در فرايند تفكر و گفتگوهاي فكري و بحثهاي مختلف بر سر انديشه! مهمترين عنصر (( استدلال )) است. در اكثر ارتباطات ما كه به شكلي به تفكر و انديشه مربوط ميشه به نوعي پاي استدلال مياد وسط....

هميشه اين استدلال هايي كه در محاورات فكري ما في البداهه ظهور ميكنند! سالم و بي نقص نيستند و ممكنه از لحاظ منطقي فاقد سلامت و اعتبار لازم باشند... و يا تنها در مقام جدل و با هدف به كرسي نشوندن حرف خاصي (چه بسا  ناخودآگاه ) خلق بشن!

به اين موجودات شبه استدلال و بيمار در علم منطق ميگن : مغالطه (Fallacy )

در مغالطات به نحوي از انحاء در صورت يا سيرت استدلال (چه قياس يا استقراء) خللي هست معمولا پنهان و غلط انداز كه موجب به بيراهه افتادن ذهن و انحراف از مسير تفكر صحيح ميشه... و يا طرف مقابل گفتگو رو از به نتيجه رسوندن استدلالش عاجز ميكنه!

و به طور كلي سقمي در استدلال پديد مياد. به گونه اي كه مغاير  حقيقت  (نه لزوما نقيض اون) به كرسي مي نشيند!

خلاصه نتيجه ي مغالطه (برخلاف استدلال) ربطي سالم و منطقي با مقدماتش نداره! اما به كيفيتي صورت و سيرت داده ميشه كه اين بي ربطي از ديد پنهان ميمونه! و ذهن به اشتباه ميفته...

البته همه ي مغالطات ممكنه در يك ديالوگ دو سويه اتفاق نيفتند... گاهي اوقات خود انسان هم در ذهن خودش ممكنه استدلالش دچار چنين نقايصي بشه... اما معمولا  در يك ديالوگ و بحث دو سويه با تفكر مخالف بروز ميكنند...

يعني در واقع از اونجا كه مغالطه استدلال بيمار شده است... هر جا استدلال باشه احتمال بيماريش هم هست...

خيلي هم اپيدمي است!! چه در مونولوگ فكري فردي و چه ديالوگ جمعي!!

بحث مغالطات در منطق در واقع نوعي نقد و آسيب شناسي تفكر و استدلال هست.

در اين مورد بحث زياده ، يه سري مطالب كلي هم هست... اما من در سلسله مطالب ((رهزنان استدلال )) ازشون فاكتور ميگيرم و ميرم سراغ معرفي تعدادي مغالطه ... البته يك سري نوشته ي مجزاي ديگر هم در ارتباط با مغالطات خواهم نوشت.

 

داخل پرانتز:

سلام.عذر خواهي كنم دير دارم سلام ميكنم!! سعي خواهيم كرد خيلي ساده و دوستانه يه سري گفتگوي علمي!! داشته باشيم...

در مورد عنوان بحث عرض كنم خواستم يه خورده هنر بخرج بدم! البته هنوز ذهنم در مورد ‹‹ دلالت معناييش بر مفهوم مغالطه›› مشغوله!

به نظرم ميرسه يه مشكلي در اين دلالت هست.. اما فعلا دقتم افاقه نميكنه!

چيزي به ذهنتون رسيد حتما بنويسيد!

 

 

ادامه دارد

+ نوشته شده در 8:0 قبل از ظهر توسط آسیه سادات بنیادی.