
مدتيه در ادبيات بعضي انديشمندان حوزه ، كلمه ي تحول خيلي به چشم ميخوره!
البته بیشتر "مدیریت تحول" تا ایجاد تحول! این هم خودش نکته ای است!
و حداقل معناش اينه كه تحول امري محتوم در نظر گرفته شده!
كه البته لزوما مساوي با مشروعيت بخشي به تحول خواهي نيست! و لزوما با تحول عقد اخوت ندارد!
فعلا از بيان تفاوتهاي اساسي و مهم دو امر متغاير "تحول خواهي" و "مديريت تحول" و چالشهايي كه اين بين هست صرف نظر ميكنيم! و هر دو را لااقل همراستا در نظر ميگيريم!
يعني مثبت انديشانه تئوري مديريت تحول رو متضمن مشروعيت اصل تحولخواهي هم در نظر ميگيريم! (نيمه ي پر ليوان!)
خب اولين مساله اينه كه معلوم كنيم منظور از تحول چيست؟ و اون تحولي كه قرار است حوزه را نجات بدهد چگونه تحولي است؟در چه قلمرو هايي است؟ چه منزلهايي دارد؟تحول چيزي خيلي وسيعتر از تغييره و شايد بشه گفت مجموعه ای از تغييرات به هم پيوسته و هدفمنده!
مهمترين چيزي كه در مورد تحولخواهی نسل جدید حوزه الان به ذهنم ميرسه اينه كه اين تحول و مجموعه ي تغييرات مربوطه لزوما بايد اولا كاملا روشن تعريف شه ، ثانيا خودجوش ، هدفمند و منظم و منضبط و مهمتر از همه خود كنترلگر باشه! و ضمن داشتن سرعت ، از درون مدیریت دقیق بشه!
و در مورد مدیریت تحول که مسولین حوزه دارند مطرح میکنند مساله اين است كه اين مديريت چگونه بايد اتفاق بيفته؟ و در وهله ي عمل چه ديالوگي با خود تحول برقرار ميكند؟ آيا صرفا يك نظم دهي به تحول خواهي نسل نو خواهد بود يا قصد كنترل آنرا دارد؟
قصد آيه ياس خوندن ندارم... اما وقتي نيگاه ميكنم ميبينم ما از پس همين تغييرات جزئي اي كه در روند روزمره ي حوزه نيازه برنميايم.. اون وقت تحول؟؟ بعد هم مديريت تحول؟؟
اولا تحول كجا بود؟؟ بعد هم مديريتش كجا؟؟
امیدوارم مثل قضیه جنبش نرم افزاری نشه!
خدا خير دانشگاهي ها رو بده كه لااقل چند تا پژوهش و اختراع و ... از خودشون نشون دادند... حوزه كه .... بجز قال و قيل در باره ي واژه ي جنبش نرم افزاري عملا اتفاق ديگه اي نيفتاد!
حالا ببينم آرمان "تحول خواهي" و یا حتی "مدیریت تحول" در حوزه ، كه حياتش رو اغاز كرده ره به كجا خواهد برد؟
آيا اصلا تحول از پس تعريف خود بر خواهد آمد؟ و بعد از اون آيا قدرت به عمل درآمدن رو خواهد يافت؟
ميتواند كميت و كيفتي براي خود تعريف كرده و مقاصدي رو برنامه ريزي كند؟
اینکه "تحول خواهي" و بخصوص "مدیریت تحول" از ساختار و تشکیلات برخیزد (كه نقطه ي مقابل خود جوشي و درون جوشي) نيز محل بحث است!
من كه به نسل جديد حوزه اميدوارم!... تحول خواهند آفريد! و اميدوارم هوشمندانه و هدفمند هم باشه!
خود آبستن تحول هستند چه تحول خواهي از مجاري رسمي حوزه اعلام شه چه نشه!! و چه از طريق اين مجاري مديريت بشه و چه نشه!!
اميدوارم اولا : تحول مورد نياز حوزه اتفاق بيفته و دوما:داراي يك مديريت خودجوش و هوشمند هم باشه!... (..... آرزو بر جوانان عيب نيست!)
حداقل اميد اين است كه نسل جديد حوزه توانسته اصل لزوم تحول رو بقبولاند! و بحث رو از اصل تحول به مديريت تحول منتقل كند!
اين خود تحولي است!
اما... ره دراز است و قدمها كوتاه!
ضربه معلم با کتاب و فوت دانش آموز تهرانی!
اگه این اتفاق توی یه کشور غربی میفتاد چه جار و جنجالی که نمیشد!
یاد یه خبر افتادم مال چند سال قبل که توی یکی از خیابان های تهران غلتکی از روی زنی رد شده بود و به شکل فجیعی کشته بودش... خبرنگار رفته بود پیش شهردار اون منطقه و حضرت آقا فرموده بودند مرگ انواع مختلفی داره اینم یه نوع مرگه دیگه!
از یکی از اساتید حوزه نقل کردند که گفته بعضی جاها توی عراق کابل های برق خونه ها همین طوری از روی خونه ها رد میشن و بعضی جاها مثل تار عنکبوت میشه صحنه این کابل ها! یه بار بچه ای رفته بوده بالای پشت بوم بازی بکنه و کشته شده بوده. ماموری برای بررسی علت مرگ سر صحنه میاد و وقتی میبینه علت مرگ رو می نویسه :مات بالقضا و القدر!
حالا باز صد رحمت به خودمون که لااقل تمام سعیمون رو می کنیم یه جوری بگیم شهید تا حداقل یه خورده خانواده آن مرحوم یا مرحومه رو آروم کرده باشیم!
خدمت يكي از دانشجوهاي خوش ذوق و خوشفكر و مستعد و خلاق بوديم... كه تريز رو غور كرده بود حسابي!
تريز تقريبا به معناي مهارت خلاقانه ي حل مساله است و نظريه اي خيلي جالب و جذابه در باب تفكر و فرايند ذهني حل مساله كه ناظر بر پديده ي خلاقيت هست. يعني سعي كرده خلاقيت رو برنامه ريزي كنه! چيزي كه پيش از اون به چشم معجزه و يا شانس بهش نگاه ميشده... و به نظر ميرسيده كه خلاقيت يه چيز ذاتي و غير اكتسابي است ... خب تريز معتقده خلاقيت رو ميشه تقويت و حتي ايجاد كرد در فرد!
البته تريز خيلي گسترده است و شايد من به يك زاويه اي كه خودم علاقمندم فقط توجه كرده ام...
به هر حال خدمت اين دوست بزگوار بوديم....
ايشون نميدونست بنده طلبه ام و هميشه ميگفت كه يك آدم به شدت خلاق هستم!!! (سوء تفاهم شده بوده براشون در واقع!) وقتي فهميدند كه طلبه ام اول كه يك چند دقيقه اي همينطوري مبهوت مارو نگاه كرد و بعد گفت اصلا فكرشم نميكردم شما طلبه باشي!
بعد از كلي گفتگو سر اين تعجب غير منتظره ي ايشون ، كاشف به عمل اومد كه در ذهن ايشون نه تنها غالب طلاب اهل خلاقيت نيستند و بلكه ضد خلاقيتند.... و اين رو بي ربط به ذات دين كه بشر رو تسليم ميخواد نميدونست...
بحث لحظه به لحظه بالا گرفت و جذابتر شد....
رسيديم به رابطه ي دينداري و خلاقيت!
ايشون ميگفت دين در انسان خلاقيت رو تضعيف ميكنه! و شاهد مثالهاي زيادي هم مياورد از تفكرات مومنين ما!
مثل هميشه اولين كاري كه بايد ميكردم اين بود كه روشن شه دين مساوي با دينداران نيست!
و البته رابطه ي انديشه هاي دين با خلاقيت هم خودش واقعا بحث جذابي است!
اولين معنا كه در دين بسيار پررنگه و در خلاقيت عكسشه ، تعبد و تسليمه!
البته من در جستجوي حدود و ثغور و ماهيت تعبدي بودم كه در دين هست و اينرسي اي كه مخل خلاقيته...
و به دنبال اينكه رابطه ي تعبد ديندارانه رو با اينرسي ضد خلاقيت كشف كنم....
در نهايت ارتباط معنادار ذاتي اي نيافتم... اين دومعنا لااقل با هم مساوي نبودند... اما در محل عمل ، تعارضاتي ظاهرا در عملكرد ذهن مذهبيون مشهوده!... ماجرای همون فاصله ی حقیقت و واقع ... و نظر و عمل!
آيا واقعا دينداري با خلاقيت اصطكاك داره؟ و با خمودگي قرابت؟
یا واقعیتهایی که اون دوستمون میگفت و درست هم بود ، مال اينه كه مذهبيون و دينداران ما چنين كاركردي از دين خلق كرده اند؟
خلاصه گفتگوي بسيار جذاب و جالبي شد براي هر دوي ما...
من هميشه به نظرم اينطور ميرسيده كه براي خلاقيت خرافه رو بايد از ذهن گرفت... و براي ستيز با خرافه اتفاقا بايد ديندار (موحد) شد!
اما مساله اي بس شلوغ و پرماجرا است معناي دينداري!!
دو هفته ي پيش يك ماجرايي پيش اومد بين ما و شاگردان تفكيك و علاقمندان فلسفه ، قرار شد ازش بنويسم و نهايتا تحليلي در باب اخلاق علمي داشته باشم ، بنا به دلايلي منصرف شدم و خلاصه گفتم آتيش بيار معركه اي نشيم خداي نكرده!
اين شد كه دفتر ياداشتهاي در شرف زباله شدنمونو برداشتم و آخرين نوشته هاي مربوط به تفكيك رو شسته رفته تر تايپ كردم.
جديد ترين اثر تفكيكي كه همين زمستان 86 چاپ شد (الهيات الهي و الهيات بشري استاد حكيمي) مدتيه به دستم رسيده كه نسبت به كتاب مكتب تفكيك داراي انسجام بيشتري است.
در اون تلاش شده الهيات بشري نقد بشود!
شخصا معتقدم نقد ‹‹عقلانيت ديني›› كنوني در دم و دستگاه ما يك امر ضروري است. اما چگونه و با چه ابزاري؟ اين مساله است... اصولا ما ظاهرا ميخواهيم ابروي طرف رو درست كنيم ميزنيم چشمشم كور ميكنيم...بعد نيگاه ميكنيم ميبينيم با چاقو ميخواستيم ابرو درست كنيم!!
فكر ميكنم تفكيك ميكوشد عقل رو ديگر بار تعريف كند... اما تا چه حد موفق است و ايا به نقدهايش نقدهاي جدي تري وارد هست يا خير؟ نقاط قوت و ضعف تئوري تفكيك كجاهاست؟
خدا ما رو از يكسونگريها نجات بده!
كه يا ميخوان تفكيك رو وحي منزل معرفي كنند و هر كه غير اون مي انديشه رو ملتقط و فاسد المعرفه و هركه با تفكيكه رو بنده ي خالص خداوند و پيرو راستين قرآن و اهل بيت (س)....
يا اينكه ضد عقل بنامند تفكيك و يكسر تخطئه ش كنند و چشمشون رو به روي نقدها ببندند!
ببخشيد گاهي ادم فكر ميكنه ما نميخوايم عاقل شيم! من كه موندم چرا ما نميتونيم با مخالف شادمانه گفتگو كنيم!! حالا شادمانه رو بگذريم.. چرا نميتونيم آروم گفتگو كنيم!؟
ميبخشيد شما هم بعضي بگومگوها رو بشنويد حالتون از ما وخيم تر ميشه!
خلاصه!
كتاب تازه منتشر شده ي آقاي حكيمي يعني ‹‹الهيات الهي و الهيات بشري- مدخل›› منبع تازه اي براي واكاوي مكتب تفكيك شده براي من... ما هم كه الحمدلله يك طلبه ي بي سواد!
مثل هميشه بيش از هرچيز واژه پردازيهاي استاد حكيمي توجه منو به خودش جلب ميكنه... و آرايه بندي هاي ادبي عريض و طويل و بعضا غامض!...
اول كتاب در قسمت تقديم ، سه صفحه از همين اصطلاحات و توصيفات ادبي در وصف امام صادق (ع) اومده و كتاب تقديم به اون بزرگوار شده....
اين از ترفند مذهبي اول كتاب كه حس مذهبي رو ميكوشه با خودش همراه كنه!
خب البته انسان معمولا بحثهاي علمي شو ناخودآگاه با ارزشهاش مي اميزه ، اما به نظرم ميرسه اين امر خيلي در فضاي علمي پسنديده و مفيد نيست. چنين خلق صحنه هاي ادبي و هنري رو در كتابي كه قراره زباني علمي داشته باشه و تئوري ارائه بده خيلي نميشه جز در فنون تبليغ و اقناع غير مستقيم قرار داد كه از سلامت كار ميكاهه.
اصولا جو ارزشي اي كه سعي شده در باب تفكيك خلق بشه حول انديشه هاي تفكيك واقعا گاهي به خلوص علمي صاحبان تفكيك خدشه وارد ميكنه. و نوعي سوء استفاده از عرق مذهبي به شمار ميره.
در بيان يك نظريه در حد تخصصي ، كه موضوعش حب و بغض مذهبي نيست ولو اين باشه ،نه تنها برانگيختن حس مذهبي هيچ لزومي نداره ، بلكه به نوعي عوامفريبي است!
جدا از همه ي احترامي كه به بزرگان تفكيك دارم و همچنين برخي نقدها و دغدغه هاشونو به جد معتقدم... اما انصافا از اين رنگ و لعابهاي مذهبي چسبوندن به بحثهاي علمي و درون ديني هيچ احساس خوشايندي ندارم و با روح ازادگي و مردانگي در وفاق نميبينمش.بخصوص خود تقديسي و ديگر تكفيري رايجي كه مشهوده....
خلاصه حتي در عناوين بحثهای كتاب ميشه تمجید بحث و اصطلاحات ادبي رو به گونه اي شاخص يافت كه گاه به مغالطه ي زباني ميشود متهم كرد استاد رو!
حكمت قرآني يا حكمت منزله!، عقل خود بنياد ديني ، صراط ثقلين!... همه ي اين اصطلاحات كه از واژه هاي مرسوم اما با ادبيات ويژه و تبیین نشده استفاده ميكنند ، به نوعي در جو كنوني ستيزه هاي زباني اي خلق ميكنه كه گاهي جز مغالطات زباني نتيجه نميده. بخصوص در مورد عقل!
اشتراكات لفظي تشنجزا.. آدم صرع ميگيره!
بگذريم!!!
خيلي از مفاهيمي كه در كتاب مكتب تفكيك استاد بي هيچ تبييني مطرح شده ، در اين كتاب سعي شده كه تبيين شه حالا چقدر موفق شدند و چقدر متقن و دقيق تبيين شده بحثه .
بعد از بيان مدعيات تفكيك در باب خوداستقلالي معارف الهي از هر گونه تلاش ذهني بشر!!! ، اولين مفهومي كه به طور جد از ادبيات تفكيك در اين كتاب مطرح ميشه ‹‹عقل خود بنيادي ديني›› است.
استاد تلاش كردند كه عقل تفكيكي رو تبيين كنند!... عقلي كه تاجايي كه ما ميبينيم در پروسه ي معرفت صرفا گيرنده است.تفكيك معرفت رو در يك سيستم فرستنده گيرنده ، معنا ميكنه.البته اينها رو تبیین نميكنه من دارم معنای مدعا رو ميگم!
و باز هم البته بيشتر با توصيف مواجهيم تا تبيين و استدلال ، نهايت تعريفي كه از اين عقل خود بنياد ديني ميبينيم اصلا يك تبيين نيست بلكه توصيفي است به اين شكل : عقل تربيت شده در نظام وحياني!!...
خب اين عقل چيه؟؟ چگونه كار ميكنه؟ پروسه ي فعاليتش چگونه است؟؟ كجاي عالم مستقر شده؟؟ با اين خطوراتي كه در ذهن ما از جنس منطق ميشه چه نسبتي داره؟؟ با اين مدركه ي پرشر و شور بشري چه قرابتي داره؟؟ ما(بشر) چه كاره ايم اين وسط؟؟
به نظر ميرسه به مباني فلسفي دقيقتري از آنچه اكنون هست نيازمنديم! به تحديد فلسفي عقل در يافتن معرفت ديني!... اما متاسفانه تفكیك با تخطئه ي فلسفه بر اهداف خودش شوريده! و به قول معروف روي شاخه ي درخت نشسته و از بن شاخه رو داره اره ميكنه...
چيزي كه به ذهن من ميرسه اينه كه آنچه تفكيك در پي اون هست ذاتا پديده اي فلسفه است! اگر چه موضوعش قرآن و معرفت ديني است. اما نه تنها اينو انكار ميكنه بلكه حتی در نفي فلسفه هويت " اجتماعی" خودش رو تعريف كرده!
به نظرم بعید نیست نظريه اي جديد در فهم متن ديني ، توليد بشود در همین گیر و ویر ، چه توسط خود تفکیکیون چه مخالفانشون!
مشكل ريشه اي اينه كه دقيقا در محل فلسفيدن رد فلسفه افتاده تو دامن تفكيك .. و چيزي جز به جفنگ افتادن شاعر نتيجه نخواهد داد اين قافيه تنگ....
از اون طرف فلسفه ی اسلامی هم پاشو کرده محکم تو کفش دین! و مدعیاتی اونهم از جنس قطع داره که مستقلا راهی بر اونها نداره و نوعا توسط دین طرح شده اند!
اميد كه شوك تفكيك بتونه موجب نوزايشي در فلسفه ي ما بشود! ولو به توفيق اجباري!
مشوشات ذهن يك طلبه بود!
از نقد فراموش نفرماييد.
ان شاء الله سعي خواهم كرد خلاصه اي تحليلي از كتاب الهيات الهي و الهيات بشري رو در اينده بنويسم اينجا.
خواندني ها