
سلام!
ضمن تبريك فرا رسيدن ماه رمضان ، بابت تاخير واقعا عذر ميخوام. قرار بود تا امروز ۷ قسمت مغالطاتو گذاشته باشم.
طي تعميرات ساختماني خانواده ي محترم اتاق بنده فعلا با خاك يكسان شده! نه برق! نه تلفن! همه تا اطلاع ثانوي قطعند و بنده با شمع روزگار ميگذرونم! ان شاالله كه عذرم پذيرفته شد!
متني كه به عنوان قسمت ۵ م تايپ و اماده كرده بودم فعلا در دسترس نيست. خيلي خلاصه مينويسم.
و اما بعد!
خطاي تكثر و قلت!
در يك استدلال ، به دو مقدمه ي صادق نيازمنديم كه به واسطه ي يك پيوند و اشتراك و داشتن شرايط انتاج ، ميتوانستند يك گزاره ي جديد لازم الصدق به دست بدهند.
معمولا استدلالها و محاجه هاي ما بيش از دو عنصر و قضيه رو در ريخت و قيافه شون دارند. يعني ما وقتي استدلال ميكنيم كه فقط دو تا جمله نميگيم... تعداد زيادي جمله رديف ميكنيم تا منظور خودمون رو كه حاوي استدلالمون هست رو برسونيم... دلايل و شواهد زيادي ارائه ميديم و در نهايت نتيجه اي رو اعلام ميكنيم...
اگر استدلال بيش از دو مقدمه داشته باشه بايد بتوان اين مقدمات متكثر رو در نهايت به دو مقدمه خلاصه كرد و ارجاع داد و اگر داراي كمتر از دو مقدمه ي كامل بود بايد بتوان مقدمه ي پنهان و مضمر اون رو اظهار كرد...
خب!
اين وسط ممكنه ما در فهواي استدلال خودمون دچار خطايي در ساماندهي منطقي استدلالمون بشيم. ومغالطه اي صورت بگيره...
يعني اينكه :
۱- نتوان يك سلسله پيوند منطقي بين مقدمات متكثر پيدا كرد به نحوي كه به دو مقدمه ، براي شكلگيري قياس ارجاع داده بشن!
و درواقع با يه تعداد جمله ي بي ربط (از ديد منطقي نه ادبي!!) مواجه باشيم... وتهش نشه استدلال سالمي صورت بندي كرد...
اين شايد از رايج ترين وضعيتهايي است كه معمولا ما درش گير ميكنيم... اطلاعات صحيح زيادي در دست داريم كه صادق هم هستند يعني در كيفيت مشكلي نداريم... اما پيوند منطقي لازم رو نمي يابيم... و نميشه ازشون يك استدلال درست حسابي شكل داد به نحوي كه يك نتيجه ي لازم الصدق به دست بده!
۲- يا اينكه مدعيات به اندازه ي دو مقدمه ي صادق فراهم نشن... يعني نشه هيچ پيش فرض مخفي اي و يا مقدمه ي پنهاني رو پيدا كرد.... اين رو هم عرض كنم كه استدلال هاي مباشر كه از يك گزاره استنتاج صورت ميگيره در واقع يك قاعده ي منطقي به عنوان مقدمه ي مخفي نقش ايفا ميكنه.
سوء تأليف!
مغالطات صوري ، خطا در صورت بندي استدلاله. به گونه اي كه علي رغم صحت و سلامت و صدق مقدمات ، نميشود از ان صورت استدلالي نتيجه ي صادقي به دست آورد.
صورتهاي درست استدلال به صورت خاص ، داراي شرايط و قواعد زيادي هستند. و هر گونه تخطي از اين قواعد و شرايط رو ميشه اسمش رو سوء تاليف گذاشت!
يك سري قواعد كلي داره قياس . و يه سري قواعد خاص هر شكل ، مغاطلاتي كه از تخطي در قواعد اشكال خاص به وجود ميان رو معمولا ذيل اين عنوان بيان ميكنند...
بعدا سر فرصت اين پستو تكميل ميكنم! يه سري توضيحات مونده و مثالها كه ان شاالله بعدا.
اين عناوين كه دست و پا شكسته با هم بررسي كرديم ، مجموعه هايي هستند كه محصول تلاشهاي عقلند.
به نظر ميرسه مرزشناسي اين مجموعه هاي مدون از لحاظ ماهيت يه خورده سخت باشه.
بخصوص كه عوامل زباني و محيطي هم بازيگراني هستند در عرصه!!
يه مرور بكنيم:
الهيات:
كلام مسيحي است. كه به تبيين و دفاع از اموزه هاي مسيحيت ميپردازه.
در كشور ما معلوم نيست چطوري و با چه هدفي وارد شد و تبديل به اصطلاحي نامرتبط به قضيه شد...
توجه كنيد به رشته هاي مربوط به دين در دانشگاه عموما ميگن الهيات!!
تاريخ رو نگاه كنيم ميبينيم كه بيشترين حضور كلام ، در درگيريهاي فكري عقلي بين فرق اسلامي بر سر انديشه هاي بنيادين اسلامي بوده است.
اين درگيريها در شكل گيري مباحث ديگر دانشها هم بسيار تاثير گذار بوده اند.
در يك برهه اي ستون هويت هر فرقه اي ، انديشه اي كلامي بوده. برخلاف الان كه كلام قدرت و جايگاه خودش رو به فقه داده.به نظر ميرسه به حاشيه رفتن و بي خاصيت شدن كلام ناشي ازتضعيف و نابودي فلسفه در نتيجه كلام فلسفي است.
خلاصه انديشه هاي بنيادين ديني هر چند پر آسيب و نقص ، تحت اين عنوان بحث ميشده اند.
کلام جدید:
دو تقرير كلي داريم يكيش به يك دانش جديد اشاره ميكنه با ماهيتي متفاوت از كلام. ويكيش تنها به ورود موضوعات جديد در همون كلام سنتي اشاره ميكنه مثلا بر خلاف گذشته كه كلام صرفا به توجيه اعتقادات ديني و مباحث نظري همت داشت ، كلام جديد نگاهش به كل آموزه هاي ديني بوده و مسايل عملي رو هم توجيه و دفاع ميكنه.. مثل مباحثي كه دكتر مطهري داشتند... اصل قضيه همون كلام سني است!
تقرير ديگر هم كه ماهيتا الهيات مسيحي در دنياي مدرن هست. و درواقع ترجمه و بومي شده ي الهيات مسيحي پس از رنسانسه... اين كلام جديد خيلي اشتراك چشمگيري با كلام سنتي نداره. نه از حيث پيش فرضها و نه موضوعات و نه حتي اهداف!!!!... مثلا كلام قديم به اثبات حقانيت دين ميپرداخت در حالي كه كلام جديد به ارزش ترجيحي دادن به دينداري و انديشه ي ديني ميپردازه! (كلام قديم بر پايه ي منطق ارسطو مي انديشه و كلام جديد با منطق جديد و حتي منطق فازي بيشتر قرابت داره!!! )
حالا خدا توفيق بده يك مقاله ي مجزا در مورد تفاوتهاي ماهوي كلام جديد و كلام سنتي خواهيم پرداخت!...
دو تا اصطلاح ديگه مونده: فلسفه ي دين و دين پژوهي
اين دوتا رشته برخلاف دانشهاي پيش گفته ، هيچ تعهدي به دين ندارند. يعني خاستگاهي غير از دين دارند.
يكيشون خاستگاهش فلسفه است و اون يكي علم!
اين دو مكمل هم هستند و جامع مطالعات صرفا بشري از دين!
يعني اگر مطالعات صرفا بشري روي دين را بخواهيم بيان كنيم اين دو رشته آنها رو به طور جامع بيان ميكنند.
فلسفه ي دين يك فلسفه ي مضافه.
و دين پژوهي مجموعه اي از علومند كه موضوعشون رو دين قرار داده اند. بذاريد نپخته بگم علوم مضاف!!!
البته اين يك عنوانه براي تمام مطالعات رشته هاي علمي در مورد دين. كه تحت عنوان هر رشته ي علمي گرايشي در دين پژوهي در نظر گرفته ميشه. مثلا روانشناسي دين ، جامعه شناسي دين ، مردم شناسي دين ، تاريخ اديان و...
خب حالا بريم سر ابهامات و شلوغ پلوغي هاي ذهن جامعه ي خودمون....
اين نظامي كه واضح و روشنه مال غربه......... بعدا ميكم بناي اين نظام چيست و چرا ما دقيقا نتونستيم از اون پيروي كنيم....
وقتي مياي در جهان اسلام بالاخص ايران... مي بينيد كه همه چي قاطي پاطي ميشه!!!
منظور از فلسفه ي دين در انديشه ي برخي ميشه كلام فلسفي!!!!
دين پژوهي در بيان برخي ميشه تمام مطالعات مربوط به دين!!!
برخي هم از دين پژوهي منظورشون پژوهشهاي انجام شده در رشته هاي علوم اسلامي است.....................
خلاصه اصطلاحات به هم ميريزند... و گاه در معنايي ضد آنچه در خاستگاه خودشون (يعني غرب) بوده اند استفاده ميشن...
من فكر ميكنم ما الان در يك برزخ هستيم!!
و در يك ناخودآگاهي نسبی!!!
در مورد دين پژوهي و فلسفه دين و ارتباطشون با كلام و الهيات يه توضيح مختصر ديگه اي مونده. درمورد ادبيات رايج هم نقدهايي هست كه در متن بعدي مينويسم.
نقد يك ادبيات شلوغ پلوغ!!!
اين متني كه گذاشتم اول يه ريخت ديگه داشت. خيلي موجز كلام جديدو دين پژوهيو گفته بودم بعد رفته بودم سراغ مقايسه ي اون با فلسفه ي دين .... اما بخش اولش یعنی كلام جديد هي اضافه شد ... اين شد كه تكه تكه كردم... و با عرض پوزش دو قسمت ديگه هم داره اين نوشته!! خيلي هم شلوغ و بي نظم نوشته ام!
به شدت به نقد نيازمنده اين متن!!
كلام جديد !!
اولين بار توسط شبلي نعمان اين كلمه استفاده شد. اما به نظرم ميرسه كه اصطلاح شدن اين واژه به عنوان يك دانش نو، توسط دكتر مطهري و شاگردانشون و در ايران اتفاق افتاد.
البته ايشون يك متكلم جديد به معناي درست این اصطلاح نيستند.. بلكه در واقع همون متكلم سنتي هستند با رويكرد جديد به مسايل روز.... اما به هر حال آغاز تنفس اين اصطلاح بودند.... و عملا الان كلام جديد چيزي غير از اون چيزي است كه ايشون ميپرداختند ...
الان كلام جديد به نظر بيشتر توصيف الهيات معاصر غربه تا رشديافته ي كلام خودمون!!!!
مشكل سر 1- معنی جديد در این اصطلاح و 2- فرق اين دانش با كلام ! هست...
آیا واژه ی جدید اشاره به هویتی جدید داره؟؟ یا صرفا نو بودن موضوعات مطرحند؟؟
هر دو گونه ی این استعمال وجود دارد. من به اون استفاده ی صرفا لفظی کار ندارم.میرم سراغ اصطلاحی که الان خودش رو به عنوان یک دانش بین ما مطرح کرده.(اگر چه همه مدعی دانش تازه ای هستند. اما صرفا همین تقریری که الان ازش ارایه میدم حقیقتا به دانشی مستقل از کلام اشاره میکنه.)
به نظرميرسه بعد از قرنها ركود در مباحث كلامي ، انديشمندان عصر بيداري يهو با الهيات مسيحي مواجه شدند.... كه هم كلام بود و هم نبود!!!!
از جهاتي همون كلام بود.... اما از حيث اهداف ، پيشفرضها ، موضوعات و روش و مباحث تقريبا هيچ شباهتي به كلام ما نداشت.... و انگار اساسا يك موجود ديگري بود!!
در انديشه ي غربي ها علمي به نام New theology يا Modern theology وجود نداره. و اگه گاهي اين تركيبو استفاده مي كنند صرفا ميخوان به زمان خاصي در دانش كلام اشاره كنند نه اينكه دانشی هست به نام الهيات جديد ... و تصرفي در ماهيت نميكنه اون صفتي كه براي الهيات ميارند....
مثل فيزيك قديم و جديد.. كه منظورشون فيزيك در برهه ي زماني خاصه... نه دو دانش متغاير...
اصطلاح كلام جديد به اين معناي بومي اي كه در مسلمانان بخصوص كشور ما داره استفاده ميشه.... فقط در بين همين افراد وجود داره...
جالبه كه کلام جدید در ادبيات جهاني دقيقا همون الهيات جديد مسيحي با همون معنايي كه خودشون ميگن هست!!! و منظور از جديد همان برهه ي زماني است كه دنياي مدرن باشه...
اما در هندسه ي دانشهاي خودمون.... اين تجديد كلام اشاره به هويتي متفاوت داره.... و نگاه هم كه ميكنيم ميبينم گسست جدي اي با كلام گذشته داره...
عملا ما گذشته ي كلام خودمونو بوسيده ايم گذاشته ايم كنار!..
بر خلاف انچه در نگاه اول به نظر ميرسه ، كلاممون رو امروزي نكرده ايم... بلكه حذفش كرده ايم مجموعه ی ديگه اي آورده ايم!! بومي كرده ايم... و ميخوايم بگيم كلاممونه!!
الان جوري شده كه دو چيز داريم .كلام قديم و كلام جديد!!.. ظاهرا كلام خالي نداريم!!
شايد به نظرتون اين يه نزاع لفظي بیاد... اما مساله واقعا این نيست. وقتي يك اصطلاح در يك فرهنگي تغيير ميكنه.... صرفا يه پديده ي زباني اتفاق نيفتاده!!!! در ذهن اون فرهنگ تغييري وقوع يافته.....
كلام در گذشته بيشتر ستيز بين فرقه هاي مختلف اسلامي بوده... به جاي شكل دادن يك هندسه عقلاني براي معرفت ديني...
كلام جديد پيوندي با اون كلام ندارد... و در واقع بومي شده ي الهيات كنوني مسيحي است!! همين است كه باید گفت كلام و كلام جديد كلا دو موجود متفاوتند...
من شخصا اعتقاد دارم گرته برداري از ديگران دردي از مرگ دانش و علم در ميان ما دوا نميكند... و چه بسا بر ان مي افزايد...
به نظرم ميرسه... نتونسته ايم براي مرگ فكر در ميان خودمون چاره اي بينديشيم... و اينجا هم مثل خيلي جاهاي ديگه هنر كرده ايم استقراض كرده ايم از دنياي غرب....
مساله خوب يا بد بودن غرب نيست.... مساله مرگ ماست! كه بر اون چشم مي پوشانيم!!
ما واقعا نتوانسته ايم گذشته و امروزمان را پيوند بزنيم....
شايد بگوييد پيوند زدني نيست... و واقعا نميشد جسم انعطاف ناپذير كلام رو تغيير داد... چگونه يك عمر كار نشده رو ميشه به امروز پيوند زد؟؟
مثلا اون كلام جدلي و فرقه اي... چگونه ميتواند براي اسلام امروز مفيد باشد..و بگذاريد بپرسم چگونه ميتواند مضر نباشد!!!!!؟... اصلا كجاش به مسايل واقعي امروز مربوط ميشه؟؟؟
همين الان هم تنشهاي بين فرقه ها ناشي از جنجال هاي كلامي قديم ماست و دنباله ي عيني كلام قديم!!! ... كه اگر نيك بنگريم به بيماري هاي دهشتناكي مبتلاست.... و ديگه متانت و وجاهت علمي لازم رو درش نميبينيم....
اما آيا با سكوت در مقابل اين وضعيت و يا حتي فرار از اون ميشه تغييري ايجاد كرد؟؟؟
كلام ما بيمار بود... يه تلاش دفاعي خشن بين فرق اسلامي بود.... مدتها هم بود كه يه دعواهاي مرده و تكراري توسط عوام و خواص عوام زده شده بود... و عملا به ركود انجاميده بود... و زمينه براي ورود الهيات مسيحي و جايگزين شدنش فراهم شده بود.
الهيات مسيحي غرب برخلاف کلام ما که یه مدت شور شده بود و یه مدت بی نمک َ آهسته آهسته ولي پيوسته تا امروز پيش آمده بود.... و به خوبي تونسته بود لااقل همزباني با بشر امروز داشته باشه. این شد که اومد و این پیر خسته رو به راحتی از میدون بدر کرد... اسمش رو هم تصاحب کرد!!
كلام جديد تفاوتهاي جدي اي با كلام گذشته ي ما داره هم از حيث منطقي تر شدن اهداف و هم گستره ي كارآمد تر روش و هم از حيث موضوعات و پيشفرضها... و هم هماهنگي بيشتري كه با ذهن امروزين بشر داره ....
كلام جديد به يك نظام عقلاني براي معارف ديني فكر ميكند. چيزي كه كلام در گذشته لابلاي جنجالها گمش كرده بود...
با تمام اين بايد بپذيريم كه کلام جدید اگر چه بومی شده است اما بر مجموعه های کلامی گذشته ي ما سوار نيست! اگر چه از اين بابت كه محصولات گذشته براي امروز به شدت ناكارآمد هستند و چه بسا دچار مسمويتهايي هم هستند.... رهايي از تنشهاي اون گذشته ، يك حسن براي كلام جديد محسوب ميشه...
ولي از آن جهت كه صورت مساله ي اصلي (يعني ركود معرفت و انديشه در ميان ما) پاك شده ... و همچنين پيوند منطقي اي با گذشته و ذهن تاريخي فرهنگ و تمدنمون نداره... موجب شكافهايي در هويت فرهنگي و فكري ما است!! ... خب شايد اين حق امتي است كه تفكر رو تعطيل ميكند!!!
ما به جاي اصلاح خودمون عادت داريم صورت مساله ي عيوب خودمونو پاك كنيم!!!
من فكر ميكنم اين ريشه در عوامزدگي جوامع علمي ديني ما است و وامداري اين سيستم نزد عوام... ما جرات پذيرفتن اشتباهاتمونو نداريم...چون فقط كافيه بگيم اشتباه كرديم اينقدر دعوا كش داديم!!! تمومه.... ديگه مملكت برامون تره هم خورد نميكنند...
مجبوريم قرض كنيم!! بريم يه صندوقچه و سكه هاي طلا بخريم... يه جا دفن كنيم...بعد طي يك سناريو حرفه اي بيايم داد بزنيم كه ايناهاش گنج پيدا كردم... كه نه مردم شك كنند از كجا اينهمه پول آوردي... و نه هم بگن خاك تو سرش رفته قرض كرده...
بسياري از اتفاقات فكري ما در يك معادله ي كنش و واكنش بين علما و عوام قابل تفسيره و بس!!! فكر ميكنم نقطه ي تفاوت عجيب و غريب ما با خيلي جوامع زير سر همين معادله ي پيچيده است!!!
/// بگذريم ///
خلاصه كلام جديد بر خلاف ادعايي كه در ظاهرش پيداست كلام نيست!! الهياته!! يك دانش غير بومي است . ادامه ي كلام نيست. بلكه به اعتقاد من اتفاقا اعلان مرگ اونه!! و ترجمه شده ي الهيات!!
سكوت مرگباري كه در دنياي علمي ما در مورد وحدت تئوريك اسلامي و اختلافات تاريخي فرق وجود داره نشانه ي خوبي براي مرگ كلام تاريخي اسلامي و پاك شدن صورت مسايل آن در جوامع علمي ماست....
نميخوام كلام جديدو نفي كنم يا از كلام گذشته دفاع كنم و بهش تقدس بدم ... بلكه دغدغه ي من نسبت به سلامت حركت فكري يك جامعه و صورت مساله هايي است كه پاك ميشن!! و ادبيات محافظه كارانه اي كه اتخاذ كرده ايم!!!!
در نوشته ي قبلي گفتم كه دست به خلق ادبيات جديد زده ايم!!!.. اين حرف هم ميتونه اشتباه باشه و هم درست.... از اين حيث كه در اصل استقراض كرده ايم.... حرفم اشتباهه ... اما از اين لحاظ كه به حرفه اي ترين شكل بومي سازي ميكنيم...و نميخوايم اين وام گرفتنهاي مبنايي رو بپذيريم و حتي اعلان تضاد هم با غرب ميكنيم... و صورت قضيه رو به گونه اي آراسته ايم كه ذهن متوجه اتفاقي كه افتاده نميشه .... خب پر بيراه هم نگفته ام!!!
به قول يه دوست آلبانيايي من.... ايراني ها خيلي كلكن!!
تفكر نقدي يا روش نقد انديشه (رهزنان انديشه)
يكي از خوانندگان خوب وبلاگ در مورد عنوان اين سلسله نوشته (رهزنان انديشه) نكاتي رو به بنده گفتند طي يك ايميل كه بسيار دقيق و مفيد بود. از جمله مهمترينشون اين بود كه فرمودند عنوان مستقيم و رايج در دسترسي بيشتر افراد به نوشته ها تاثير بسزايي داره. بخصوص در سرچهايي كه ممكنه افراد در زمينه ي مغالطات انجام بدن يك عنوان رايجتر بهتر قابل دسترسي است.
ضمن تشكر از ايشون بابت تذكرات خوبشون ، ديدم بهتره عنوان خوش صورت رهزنان استدلال رو به واژه ي صريح مغالطات تغيير بدم...
و اما بعد...
امروز دو تا مغالطه رو خدمتتون معرفي ميكنم. 1- مقدمات منفي 2- انعكاس اشتباه
مغالطه مقدمات منفي (The negative premises *)
به اين صورت توجه كنيد:
. بعضي از جوانان دوستدار دين نيستند!
.. بعضي از دوستداران دين متفكر نيستند!
... پس بعضي از جوانان متفكر نيستند!!
خب؟
شما هم حس ميكنين يه خورده بي ربطن!!
در مقدمات يك استدلال دلايل و شواهدي هستند كه نتيجه از آنها به دست مياد...
حالا اگه در يك قياس هر دو مقدمه منفي باشند ، يعني سالبه باشند و موجبه اي در بين نباشد نميتوان نتيجه اي بدست آورد...
يكي از شرايط كلي انتاج همه ي اشكال و ضروب قياس ، موجبه بودن حداقل يكي از مقدماته.
در مثالي كه زدم در واقع اينطوري گفته ايم : (صورت مغالطه)
. الف ب نيست
.. ب ج نيست
... پس الف ج نيست!!
ميبنيم كه هيچ ربطي 1- بين دو مقدمه و 2- بين مقدمات و نتيجه وجود نداره... تا بشه به يك گزاره ي جديد دست يافت... اون دو تا گزاره هر دو درستند اما در كنار هم نميتونند يك نتيجه ي جديد رو به دست بدن و يك قياس منتج رو بسازند و به قول معروف تاليفشون عقيمه.
هر وقت مقدمات استدلال همه منفي باشند. هيچ نتيجه اي نميشه ازشون گرفت. و هيچ گزاره ي جديدي خلق نميشن.
اين مغالطه خيلي راحت در گفتگوهاي ما اتفاق ميفتند.
مساله اي كه معمولا موجب ميشه متوجه عيوب موجود در استدلالمون چه در افكار و چه گفتار نشيم اينه كه معمولا ما يك عالم حرف ميزنيم و توضيح ميديم تا يه چيزي رو ثابت كنيم... و صورت بندي خلاصه و منطقي استدلال رو سعي نمي كنيم جمع و جور كنيم ... و وقتي اونها رو در نهايت به يك قياس دو مقدمه اي ارجاع ميديم يعني صورتبندي منطقي شو ارائه ميديم ميبينيم كه يك چنين موجودي از كار در مياد!!!
مغالطه ي انعكاس اشتباه! ** (The false conversion)
استدلال مباشر ، يعني استنتاج قضيه اي از يك قضيه ديگه ، خيلي رواج داره. خيلي مواقع ما ممكنه از يك گزاره ي تك و تنها به يك گزاره ي ديگه دست پيدا كنيم. يعني در واقع با اذعان به صدق يك گزاره ميشه در مورد چند تا گزاره ي ديگه هم حرف زد!
براي اين كار چند تا روش هست. يكي از اين روشها عكس مستوي بود.
ميدونيم كه عكس يك قضيه ي صادق در صورتي كه موجبه ي جزئيه و سالبه ي كليه باشه ، صادقه!
خب حالا اگه كسي خيال كند چون يك قضيه اي صادقه حتما عكسش هم صادقه مرتكب خطا شده.
مثلا :
چون وقتي از ‹‹ هيچ آدمي سنگ نيست ›› ميشه نتيجه گرفت كه ‹‹ هيچ سنگي هم انسان نيست›› ...
آدم به اين اشتباه بيفته كه ‹‹ بعضي انسانها مسلمون نيستند!!! ›› نشون ميده كه ‹‹ بعضي مسلمونها انسان نيستند!!!! ››
حالا من يه مثال واضح زدم و يه جورايي طنز شد... ولي گاهي آدم متوجه نميشه چنين استنتاج كرده!
بحث اين نيست كه لزوما چنين عكسي كاذب خواهد بود... مساله اينه كه هيچ پيوند منطقي اي برقرار نيست و عكس گزاره هاي موجبه كليه و سالبه ي جزئيه ، لازم الصدق نيستند. و نسبت به صدق و كذبش نميشه قطعيت و شموليت داد.(البته فكر ميكنم با توجه به رابطه ي موضوع و محمول ميشه حرفهاي دقيقتري هم زد... اين باشه براي بعد!)
بذاريد بيشتر توضيح بدم:
4 صورت براي گزاره ساده بيشتر نداريم:
1- هر الف ، ب است. مثال(گزاره صادق): هر سيبي ميوه است.
2- بعضي الف ، ب است. مثال: بعضي ميوه ها سرخند.
3- هيچ الف ، ب نيست. مثال: هيچ سنگي آدم نيست.
4- بعضي الف ، ب نيست. مثال: بعضي ميوه ها سيب نيستند.
خب فقط شماره هاي 2 و 3 (موجبه ي جزئيه و سالبه ي كليه) ميتونند به ما عكس لازم الصدق ارائه بدند... (بعضي سرخها ميوه اند ، هيچ آدمي سنگ نيست.)
نميدونم اين جدول تا چه حد ميتونه مفهومو برسونه.
در ستون دوم ، صورتهاي گزاره رو نوشتم و در ستون دوم صورت صحيح و اشتباه استدلال رو آوردم.
|
|
گزاره |
نتيجه گيري (استدلال به عكس) | |
|
صحيح |
اشتباه | ||
|
1 |
هر الف ، ب است. |
________ |
هر ب ، الف است. |
|
2 |
بعضي الف ، ب است. |
بعضي ب ، الف است. |
|
|
3 |
هيچ الف ، ب نيست. |
هيچ ب ، الف نيست. |
|
|
4 |
بعضي الف ، ب نيست. |
_________ |
بعضي ب ، الف نيست. |
* فكر كنم صفتو اشتباه دارم ترجمه ميكنم.يه كلمه ي ديگه رو استفاده ميكنن. الان يادم نمياد فعلا همين نگتيو رو ميذارم.
** اسم اين مغالطه رو استاد خندان گذاشته اند ‹‹ايهام انعكاس››!... راستش من ‹‹انعكاس اشتباه›› رو ترجيح ميدم!
(دستنوشته هاي مشوش... كمانه كرده از نگفته هاي تلخ!)
يكي بود خيليا نبودند!!
دو برادر به نام الف و ب ، مدتها بود از مادرشون دور بودند... يه روز قرار شد بشينن مادرشونو نقاشي كنند!
اونها نقاشي شون بد نبود! .. اما حاصل کارشون اصلا شبيه هم نشد !!يعني اصلا به نظر نميومد كه هر دو يه نفرو كشيده اند....
وقتي نقاشی همدیگه رو دیدند آقاي الف رو كرد به آقاي به و گفت نكنه تو برادر من نيستي .. چرا مادر من با مادر شما فرق ميكنه؟!!!! ببيين نقاشي هامونو!!!
و شروع كرد يكي يكي شيطنت ها و اذيتهاي برادرشو شمردن!
يادش ميومد كه ب چقدر در حقش ظلم كرده و او رو آزار داده !!!!
و بعد شروع كردند هم رو به خاطر گذشته ها و زشت كشيدن مادرشون كتك زدن!!!
اونقدر همديگه رو به قصد كشت زدند كه شل و پل افتادند يه گوشه...
اونها روزگارشون به همين منوال در جنگ و مخاصمه گذشت.... ديگه مردان بزرگي شده بودند... هر چند يادشون نميومد دعواشون دقيقا سر چي بود و از كجا شروع شد.... اما هنوز مثل دوتا دشمن با هم رفتار ميكردند...
بالاخره مادرشون از سفر طولاني بر گشت ...
وضع فرزندانش رو ديد... اونها تمام كار وزندگي شونو رها كرده بودند و زير آب همو ميزدند و سعي ميكردند يه جوري اون يكي رو از ميدون بدر كنند ، سر جنگ و دعوا و غفلت تمام دار و ندارشون به باد رفته بود و مضحكه ي خاص و عام شده بودند ........
مادرشون حاج و واج مونده بود....... با خودش فكر كرد اونا اگه منو ببينند خصومتو ميذارن كنار... منو كه بشناسند و يادشون بياد حتما همه چي درست ميشه....
رفت پيش ‹‹ الف ›› و روبروي او ايستاد.... بهش ذل زد... هي بهش ذل زد.... پسر نگاه سردي كرد... مادر دوباره عميقتر ذل زد... پسر چماقشو برداشت و از كنار مادر گذشت........ اشك در چشمهاي مادر جمع شد... باران باريد!
مادر نزد ‹‹ ب ›› رفت ... ايستاد... بهش ذل زد... هي بهش ذل زد... پسر نگاه سردي كرد... مادر دوباره عميقتر ذل زد.... پسر چماقش را برداشت و از كنار مادر گذشت.... اشك در چشمهاي مادر جمع شد... رعد در آسمان پيچيد ............
مادر غمگين توي كوچه مي چرخيد... ‹‹ ج ›› پسر فقير همسايه كه براي خودش مرد موقري شده بود از روبرو آمد و از كنار مادر گذشت... مادر چشمانش به زمين دوخته بود.... نگاه عميقي به مادر كرد....يك قدم از او دور نشده بود كه با هيجان برگشت.... و به مادر سلام كرد....
خواندني ها