
تفكر نقدي يا روش نقد انديشه
سلام.مغالطات صوري رو داشتيم با هم بررسي ميكرديم. دومين مغالطه اي كه معرفي ميكنم خدمتتون مغالطه ي رفع مقدمه.
* مغالطه ي رفع مقدم! (Denying the antecedent)
ديديم كه يك گزاره ي شرطي صادق اين قابليتو داره كه با تركيب وضع مقدم و رفع تالي خودش يك استدلال (قياس استثنائي كه در منطق جديد بهش منطق گزاره ها ميگن ) رو شكل بده.
خب صورتهاي درست يا به قول معروف ضروب منتج اين استدلال رو دوباره مينويسم.
1) گزاره ي شرطي + وضع مقدمش (كه وضع تالي رو نتيجه ميده)
. الف آنگاه ب
.. الف
... پس ب
2) گزاره ي شرطي + رفع تاليش (كه رفع مقدم رو نتيجه ميده)
. الف آنگاه ب
.. ~ ب
... پس ~ الف (~ ب يعني منفي ب)
صورتهاي غير منتجش هم 2 تا هستند.
خب مغالطه ي صوري اي كه در اين استدلال صورت ميگيره. استنتاج از صورتهاي غير منتجش هست.
يكيشو قبلا گفتيم.
مغالطه ي رفع مقدم به اين صورته كه از عدم وقوع مقدم ، عدم وقع تالي (كه معلول انحصاري مقدم نيست) نتيجه گيري شه.... در حالي كه عدم وقوع مقدم خودش منوط بر عدم وقوع تالي است...
بذاريد از همون مثال قبلي استفاده كنم.
صورت صجيح استدلال اينگونه است:
. اگر الف آنگاه ب اگر بچه ادرار كند آنگاه لباسش خيس خواهد شد
.. ~ ب (رفع تالي) لباس بچه خيس نشده است
... پس ~ الف (رفع مقدم) پس بچه ادرار نكرده است
خب حالا ميشه يكي برعكس كنه و از رفع مقدم ، رقع تالي رو نتيجه بگيره.... يعني بگه بچه ادرار نكرده پس لباسش خيس نشده! و چون مطمئنه كه الان وقط ادرار بچه نيست خيالش راحت شه كه لباس بچه خيس نيست....
اين نتيجه گيري اشتباه براي خانومهايي كه اساسا با لباس خيس بچه مشكل دارند ... اهميت فراوان داره!
چون ممكنه لباس بچه در يك فرايند ديگر از جمله بازي با ليوان آب خيس شده باشه... و فقط كافيه كه لباس مشكوك الطهاره باشه.... ديگه خدا به اون نتيجه گير بي دقت رحم كنه!!! ![]()
صورت مغالطه رو هم اجازه بديد بنويسم:
. اگر الف آنگاه ب اگر بچه ادرار كند آنگاه لباسش خيس خواهد شد
.. ~ الف (رفع تالي) بچه ادرار نكرده است
... پس ~ ب (رفع مقدم) پس لباس بچه خيس نيست!!
براي رها شدن از اين مغالطه هم بايد روي نقطه ي مغفول دست گذاشت. يعني انحصاري نبودن رابطه ي عليت مقدم و تالي. يعني اشاره به علت هاي ديگه اي كه ميتونن تالي رو واقع كنند. در مورد مثالي كه زدم كافيه به احتمال خيس شدن لباس بچه در هنگام آب خوردن اشاره بشه...
يه نكته!
همه ي گزاره هاي شرطي در اين معادله كه گفتم نميگنجن. برخي گزاره هاي شرطي ، دوشرطي اند... يعني هم از وضع تالي ميشه به وضع مقدم رسيد و بالعكس و هم از رفع مقدم به رفع تالي و بالعكس...
اين به خاطر نوع ارتباط منطقي بين مقدم و تالي است...
در گزاره هاي دوشرطي در واقع يك ارتباط علي و معلولي انحصاري ، وجود داره. در حالي كه در گزاره هاي شرطي معمولي اين طوري نيست.
در گزاره هاي دو شرطي در واقع دوگزاره داريم در يك گزاره ... يك گزاره كه عليت وقوع مقدم رو براي تالي بيان ميكنه و گزاره ي ديگه اي كه معلوليت انحصاري تالي رو براي مقدم بيان ميكنه و يا همون رابطه رو از سوي تالي هم به سوي مقدم برقرار ميكنه . وخب سعي شده يك صورت زباني كوتاه براش گفته شه
بيشتر توضيح بدم:
اونچه در صورت گزاره ي شرطي صادق وجود داره رابطه ي علي بين وقوع مقدم و وقوع تالي است. صدق يك گزاره ي شرطي هم به وجود همين رابطه ي علي است.
يعني وقوع مقدم علت وقوع تالي است و از وجود اين رابطه ما استفاده ميكنيم در استدلال..
گاهي هم ممكنه اين رابطه ي علي انحصاري باشه . يعني گاهي مقدم ‹‹ تنها علتِ ›› وقوع تالي است. و علاوه بر اينكه وقوعش منجر به وقوع تالي است عدم وقوعش هم منجر به عدم وقوع تالي خواهد بود...
و همينطور برعكس وقوع تالي نشون دهنده ي وقوع مقدمه و عدم وقوعش نشون عدم وقوع مقدم!!!
برخلاف اون نوع اول كه گفتيم و مقدم ، تنها يكي از علل وقوع تالي بود.
اين نكته يك توصيف مادي است. و به خاطر اينكه يه خورده صوري كنيم تفاوتو... اين رابطه ي علي انحصاري رو در صورتبندي منطقي با ‹‹ اگر و تنها اگر ›› بيان ميكنيم...
يه مثال بزنم:
. اگر و تنها اگر خورشيد در اسمان باشد ، روز خواهد بود
1) .. خورشيد در اسمان است 2) .. روز است
... پس روز است ... پس خورشيد در اسمان است
3) .. خورشيد در اسمان نيست 4) .. روز نيست
... پس روز نيست ... پس خورشيد در اسمان نيست
مي بينيم كه هر چهار ضرب منتجن.
معمولا ما در گفتگوهامون خيلي با قواعد صوري منطق حرف نميزنيم. لهذا كشف نوع ارتباط تالي و مقدم است كه ذهنو كمك ميكنه بفهميم از با يك جمله ي شرطي چي ميشه كرد!
خیلی ادعای بزرگیه نه؟ اما به نظر من کم و بیش حقیقت داره! البته با کمال تاسف!
حتما تا حالا براتون پیش اومده که گزارشی در مورد نزادپرستی در بعضی کشور های غربی بخونید و با تاسف سری تکون بدید و به حالشون افسوس بخورید. یا مثلا فیلمی ببینید که سفید به سیاه بگه کاکا سیاه و شما هم داغ کنید!
یا مثلا زمانی که یه گزارش در مورد نزادپرستان روس رو خوندید اون قدر عصبانی شدید که می خواستید همشونو در جا بکشید! وقتی توی اون گزارش از یکی از همونا پرسیدند که چه احساسی داری وقتی یه دختر تاجیک رو می کشی؟ جوابش ساده و تکان دهنده بود. چه احساسی باید داشته باشم؟ مثل این می مونه که یه سوسک رو زیر پا له کنم! خیلی ساده!
شاید هم وقتی فیلم پیانیست رو می دیدید تو تک تک لحظاتش می خواستید برای بشریت گریه کنید. به خصوص وقتی دیوار گتو رو از زاویه های مختلف با اون ساز غم انگیز نشون میده.
توی تمام این حالت ها ما نفرین می کنیم و لعن می فرستیم برای نزادپرستی! اما اصلا تا به حال فکر کردیم که نزادپرستی یعنی چه و چه کسی نزادپرسته؟ خب! در واقع نه! یعنی برامون خیلی اهمیت نداشته. و به همین خاطر خبر نداریم که تقریبا همه ما تمایلات نزادپرستانه داریم. مصادیقش هم فراوانه!
یه لحظه با خودت فکر کن! البته ما توی قم طلاب سیاه پوست خارجی زیاد می بینیم! اما شما حالا تصور کنید که از نزدیک با یکی از اون هیکل گنده هاش روبرو شدید! به نظر شما اون چیزی کم داره؟ یا اصلا خیلی هم خوشبخته؟! دقت کنید! در واقع حاضرید حتی یه لحظه تصور کنید که شما جای اون باشید و احساس بدبختی نکنید. شاید بگید خب ما چون سفیدیم طبعا از سفید خوشمون میاد! اما این تمام قضیه نیست. ما احساس می کنیم که انگار یه چیزی تو وجود ما بهتر از اونه و این دقیقا همون سفید بودنه! نتیجه:ما هممون نزادپرستیم!
با دوستان جمع شدیم می خوایم بخندیم. می گم بچه ها یه جک! ترکه میره...! لره ...! ...ها ها ها...!
خب! خیلی خنده دار بود! اما نزادپرستانه هم بود!
سوار تاکسی هستی! یه افغانی کارگر با سر و وضع کارگری سوار میشه. یکی دیگه هم میاد سوار بشه. افغانی میاد وسط تا اونم سوار بشه. خودتو جمع و جور می کنی! غیر از اینه! حاضری با یه افغانی مثل دوستت روبوسی کنی؟
اصلا خودت یه نگاه بنداز! خصوصا توی تهران! ببین مردم نظرشون در مورد افغانی ها چیه؟
در واقع خیلی ساده میشه فهمید که بله! متاسفانه ما هممون نزادپرستیم.
حالا هم شده قضیه همین سریال چهارخونه! یه افغانی که البته می خوان بگن افغانی نیست و خودش رو به افغانی بودن زده اومده و داره ما رو می خندونه! اصلا چه ایرادی داره؟! می خوایم بخندیم! مگه عیبی داره!
حالا وقتی خودمون فیلمی مثل سیصد رو می بینیم که در مورد اجدادمون بد گفته اونم چه اجدادی! اجدادی که از صد طرف توی تاریخ با دیگران مخلوط شدند و الان رگ وریشه ما به هزار تا قوم میره! داغ می کنیم که ای وای یک دروغ تاریخی! اهانت به هویت ایرانی! خب! خوش انصاف! تو که به جد چهلمت توهین می کنند این قدر داغ می کنی چطور به خودت حق میدی آدم حی و حاضر رو مسخره بگیری و بعدم بگی بابا می خواستیم یه کم بخندیم گیر میدیا؟
خب بله! ما ایرانی ها اساسا همیشه وقتی می خوایم بخندیم باید یکی رو دست بندازیم تا بقیه بخندند. توی مجالسمون هم همیشه اگه دست از سر ترک ها و لرها و... برداریم می گردیم ببینیم دور مجلس کی هست که دستش بندازیم. هر چند همون طرف هم بعدا ما رو دست میندازه و ما شرمنده میشیم. چه میشه کرد! بزار بخندیم!
ببخشید! من نمی دونم چرا کیبوردم حرف (ز) یعنی (ز) سه نقطه نداره! حوصله هم نداشتم خیلی پیگیر شم درستش کنم. حتما می گید چرا حوصله نداشتی؟
خب! چون ما هممون نزادپرستیم!
چه ربطی داشت؟!
نقد يك ادبيات شلوغ پلوغ!!!
شايد در اين فرض من كه ((با ادبياتي در حال شدن در مطالعات مربوط به دین)) مواجهيم شما بحث داشته باشيد! بخصوص خیلیها ممکنه این حرفو با متغیر دونستن ذات دین مساوی بگیرند!!
اما واقعيت اينه كه تحولات چشمگيري پس از انقلاب اسلامی ایران در دنياي فكر ديني ما افتاده.... كه تفكر ديني ما رو به نوزايش واداشته ، هر چند جامعه ي حوزه و دانشگاه ما ظاهرا هنوز كه هنوزه مستعد به بار نشاندن اين نوزايش نيستند!
اما به هر حال پس از انقلاب محافل علمي ديني ما به سرعت آبستن تحولات فكري بنياديني شدند و با سرعت بي سابقه اي بسياري مباحث و مسايل و حتي رويكرد (هر چند نه خيلي خودجوش!) شكل گرفته و مطرح شدند...
اين تحول كه سكوت قرنها ركود رو بايد ميشكست مسلما بزرگترين مشكلش ، اولا حركت فراگير!! ، و دوما نظم يافتگي است... اينه كه به نظرم ميرسه يك بي نظمي هايي قابل مشاهده است.... البته شايد بي نظمي واژه ي درستي به نظر شما نرسه و اونو منفي بدونيد... اما بنده واژه ي ديگه اي پيدا نكردم و اينو نشانه ي حركت و پويايي ميدونم و لازمه ي جنبش درونزای علمی !! البته در صورتي كه اين بي نظمي طبيعي به توليد و نظم يافتگي ختم بشه!
اين حركت ، سعي ميكنه يك هويت مستقل و بخصوص بومي رو براي خودش رقم بزنه و از هر گونه وصل به نظر اومدن به عقبه ي حركتهاي ديگه ظاهرا ابا داره! اينه كه سعی کرده به خلق ادبيات! دست بزنه.... نمونه ي بارز اين قضيه رو دستكاري در اصطلاحات رايج ميدونم... و يا خلق اصطلاحات و بعضا مفاهيم بومي!... خلاصه تبعيت نكردن از ادبيات جهاني رايج!... نقد قضیه بماند برای بعد!
اين عرضم در قلب معنايي مفاهيمي همچون دين پژوهي ، فلسفه دين و خلق مفاهيمي مثل كلام جديد متبلوره!
شكل گرفتن مباني مطالعات جديد حول دين در غرب و جهان مسيحي ، از يك طرف و ركود چندين قرنه ي توليد فكر در جهان اسلام از سوي ديگه موجب شده كه هم در سيطره ي اون ادبيات بومي مسيحي كه غالب است باشيم و هم اون ادبيات نتوانند به طور كامل و بي نقص براي ما يك دانش واقعي به ارمغان بيارن....
و حقيقتا از اون همه تلاش واقعا شگفت انگيز و تحسين برانگيز! بدون نقد جدي طحفه اي نخواهيم برد!...
مشكل اينه كه بعضي فكر ميكنند دانش رو صرفا بايد آموزش ديد و ترجمه كافي است!!!
و بعضي هم از سر تعصب نه يك نگاه عقلاني و منطقي با مطالعات غربي سر ستيز دارند!! و همينطور بدون هيچ تئوري معقولي سعي در افتراق بافي!! با غرب دارند...
در حالي كه تنها راه باروري ، نقد است و تفكر خلاق!
خلاصه دو نوع مواجهه ي منفعلانه و پرخاشگرانه!!! رو در برابر غرب و انديشه ش شاهديم... و متاسفانه مواجهه ي نقادانه ي قوي واقعا كم داريم...
خب حاشيه زياد نرم!
بريم سراغ اصطلاحاتي كه گفتيم...
الهيات (Theology )!
اين لفظ همونطور كه درش معلوم هست... يادگار دنياي سنته . در دنياي مسيحي زاده شد. بعد به این صورت ترجمه و وارد تعبیرات ما شد...
در لغت به معناي خداشناسي است ... و به معارف مربوط به خداوند و دین اشاره داشته
خلاصه الان يعني ديالوگ و سخنگويي دين است با بشر!
خيلي رو اين اصطلاح كه در ادبيات جهاني معنايي تقريبا مشترك داره كار نداريم اگر چه در درونش وقايع اتفاقيه كم نيفتاده...
هر چند شايد خيلي مهم نباشه. اما اين اصطلاح همبستگي زباني و مفهومي كاملي با گذشته ي جهان اسلام نداره.و حتي همين الان هم با اغماض استفاده ميشه!و اون معنایی که در دنیای مسیحیت داشت رو نداره... يه جورايي فقط عنواني شده براي يه تعداد رشته ي دانشگاهي....
خيلي حساس نبايد بود اما بی دقت هم نباید بود.... ورود اين اصطلاحات به دنياي ما نشان وقايعي در ميان ما داره... ۱- ضعف ما در بروز كردن دانشمون ۲-شكافي كه بين دنياي علم و مذهب افتاد...
معتقد به ستيز كور با دیگران نيستم... اما همين انفعال ناخودآگاهانه است كه ذهن يك ملت رو معيوب ميكنه!!
در غرب تقريبا مساوي با كلام ما استفاده ميشده... الانم اونجا همین معنا رو میرسونه.مدعیات دین!
مسيحيت هيچ وقت اين تركيب علوم ديني متنوع ما رو نداشته .... و همون معارف خيلي ساده و تجريد نشده شونو تحت عنوان آموزه هاي ديني مي آوردند....
الهيات ، اينجا كه اومد (در ابتدای شکل گیری نهادی به نام دانشگاه در ایران) به دليل معنايي كه ازش شد : (( آموزه هاي ديني )) ، به تمام معارف و رشته هاي مربوط به حوزه ي دين و چه بسا گسترده تر ازاون يعني معارف غير تجربي اطلاق شد و كم كم استفاده هم شد .... و كلا مساوي با مفهوم علوم ديني شد براي ما ، لهذا بيش از الهيات مسيحي است از حيث تنوع معارف!....
ما يه چيز داشتيم به نام علوم ديني و رشته هايي كه ذيل اون در يك تجريد منطقي معارف شكل گرفته بودند ، هرچند در اين تجريد بحث و گفتگو هم بود .... مي بينيم در تولد دانشگاه همه رو ذيل عنوان الهيات آوردند ...
در واقع يه استقراض زباني شد از دنياي غرب!! در نتيجه ي ضعف شديد محافل علمي ديني ما بخصوص حوزه ها ....
خب حالا بگذريم كه اين ناشي از بي دقتي و همسان پنداري مفهوم دين در مسيحت و اسلام بود و... به همسان سازي هم در خيلي حوزه ها منجر شد.... خلاصه ناخودآگاه يا خودآگاه باعث ديالوگ معيوبي شد كه حالا بعدا روش صحبت ميكنيم!
الانم بايد بپذيريم كه با تمام پتانسيلهاي بي نظيري كه داريم و با تمام شعارهايي كه ميديم هنوز هم در حال استقراض هستيم از غرب!!! چون قرنهاست نيانديشيده ايم!!! يا بسيار نادر و ضعيف و منفعلانه انديشيده ايم... كه در مقياس تمدني انصافا بايد گفت كلا نينديشيده ايم!!!
خب بگذريم!
(نقد هم يادتون نره )
كلام!
كلام رو دانشي تعريف ميكنند كه به[كشف] ، بيان ، تبيين و دفاع از اعتقادات [انديشه!] ديني ميپردازد.... با الهيات فرق ميكنه.. هم از حيث خاستگاه و هم اخص ازاونه....
شخصا كلام رو فن كشف و تبيين انديشه ي ديني در ديالوگ با انتظار جامعه ي بشر از دين ، و مجموعه ي نتايج اين تلاشها ميدونم كه از علوم و فلسفه تغذيه ميكنه و به نظرم ميرسه تفاوتي اساسي با علوم و فلسفه داره و اون داشتن غايتي غير از كشف حقيقت مطلق است و در واقع خواهان تحقق ذهني خواست معرفتي دينه!! و مباحثش دفاع از انديشه ي ديني رو نتيجه ميده! در واقع ماهيتا به كرسي نشوندن حقيقت كشف شده است!! و پيشفرض اساسي ش اينه كه آموزه هاي دين رو ذاتا معرفتي درست بدونيم...
بعضي اين حرفو به معناي رد كلام ميدونند...
اما من اينو صرفا يك ماهيت شناسي تلقي ميكنم نه ارزيابي كلام.... به هر حال دفاع از حقيقتي كه كشف شده اگر چه خودش كشف حقيقت نيست ! اما ميتونه فعل پسنديده اي باشه...
مشكل اينجاست كه چهره ي زياد با شكوهي از بحث و جدلهاي كلامي بر جاي نگذاشت برخي مشاجرات و تعصبها و جدلها و تكفيرها .... به گونه اي كه علم بودن كلام رو بخصوص فلاسفه به چالش كشيدند...
[با فاكتور گرفتن مناقشه بر سر دانش بودن كلام] يك چنين دانشي داريم ، و مجموعه ي گزاره هاي منتج از اين فرايند (تبيين و دفاع از حقايق بنيادين ديني) رو علم كلام ميناميم! كه روشش هم عقلي است (اين به معناي برهاني نيست.)
اصطلاح کلام كاملا بومي است!!
در مورد كلام بخصوص كلام فلسفي، حرف زياده ، مثلا اينكه در يه جاهايي با فلسفه ي دين غرب از حيث ماهيت و مباحث تداخل ميكنه .... بقيه شو ميذارم تو بحث كلام جديد صحبت كنيم.
فلسفه ي دين:
خب!
طي قرون اخير كه بشر از متن دين اومد بيرون و به دين نگريست!! دانشي به نام فلسفه ي دين پديد اومد...
تعبير فلسفخ ي دين همينطور همينطور كه معلومه در دنياي فلسفه جا داره... يعني نوعي فلسفه ي مضافه.. كه در سده هاي اخير متولد شده... و عمري به مراتب كمتر از الهيات و كلام داره... هر چند با اغماض ميشه گفت مباحثش ولي چندان نوظهور هم نيستند.... اما به هر حال اين شاخه ي فلسفي به دو سه قرن هم عمرش نميرسه....
بخوايم يه تعريف ارائه بديم ميشه گفت (( فلسفه ي دين مداقه و نگاه فلسفي پيرامون دين هست)) به ديگر بيان مطالعه ي فلسفي واقعيتي به نام دين!!
اين اصطلاح رو نبايد يك چيز ديني دانست و فلسفه ي ديني پنداشتش !! چون در ذات خودش هيچ ارتباطي با دين نداره و در واقع مطالعه ي فلسفي دين و پيرامونش هست.
خب تعريفي كه من كردم خودمو راستش راحت كردم... بر سر تعريف فلسفه ي دين اتفاق قابل تكيه اي نيست... دشواري تعريف فلسفه ي دين بر سر وجود اصطلاحات ديگه اي مثل كلام فلسفي، كلام جديد هست.. كه برخي اونا رو چيزي غير از فلسفه ي دين نميدونند و برخي اونها رو مستقل از اون ميدونند!
نقد يادتون نره!!! احتمالا نوعي تعارض بين خودمون و غرب رو در ذهن شما آوردم. اماکار به همچین چیزی ندارم فعلا سعيم اينه كه تعامل رو بررسي كنیم و به جهت تبارشناسي مفهوم اشاره به خاستگاهش ميكنم نه چيز ديگه اي!
ادامه دارد
تفكر نقدي يا روش نقد انديشه
ريشه ي تاريخي مغالطات به سوفيستها بر ميگرده... كه ارسطو در تحليل اونها طبقه بندي سيزده گانه ي مغالطاتو مطرح و اونها رو در دو دسته ي كلي لفظي و معنوي تقسيم كرد. بعدها در ميان منطقيون مسلمان هم از او پيروي شد.. البته نو آوري هايي هم صورت گرفت..
مغالطه در شمار صناعات خمس (برهان – جدل – مغالطه – خطابه – شعر) اومده.
به نظر من مطالعات جدي و پيگير رو به گونه اي مستقل در اين زمينه منطق دانهاي متاخر غرب داشته اند... كه موجب گسترش اين بحث شده..
به گونه اي كه بحث مغالطه صرفا از حالت يه فن! (صنعه) خارج شد و هر گونه خطا و خدشه اي در فرايند صحيح تفكر و استدلال و استنتاج رو وارسي كرد.
منطقيون متاخر (غربي) ملاك شناخت مغالطات رو بر صوري بودن يا غير صوري بودن گذاشتند. كه نسبت به تلاشهاي ارسطو جامعتره...
در اين مغالطات اساسا يك استدلال حقيقي اتفاق نميفته و بلكه معمولا به طور عمدي حيله و ترفندي به كار ميره كه در جاي استدلال ميشينه... خلاصه به نوعي مستقيما به رفتار فكري و گفتاري دخيل در استدلال بر ميگردند... و عواملي خارج از ذات استدلال وجود دارند ... (در منطق قديم عمدتا از اين منظر نگاه ميشده)
الان ديگه اون مدل جدلي قديم و حيله كردن در بحث واقعا تابلوست و نادر... و تقريبا راحت قابل تشخيص است....
امروزه بيشتر خلل در خود استدلال بسيار رخ ميده و فرد خودش هم قرباني اين نوع مغالطه است...
هر چند شايد اين تقسيم بندي از مغالطات خودش دچار نقص منطقي باشه و قسيمها نسبت به هم مانعيت دقيق نداشته باشند يعني به هر حال هر نوع مغالطه خودآگاه و يا ناخودآگاه انديشه و استدلال رو معيوب ميكنند .. اما به هر حال با حذف يه سري ظرافت هاي فلسفي!!! عملا با اين تفكيك كارمونو يه خورده منظم تر ميكنيم...
اجازه بديد بيشتر به قسم دوم يعني سقم در استدلال بپردازيم... يعني از اون مدل مغالطات كه به اخلاق و رفتار افراد برميگرده فاكتور بگيريم... اين قسم دوم كليدي تر هست و براي شناخت اون قسم اول هم راهگشاست...
خب!
بيماري استدلال ازدو طريق پيدا ميشه:
1- اشكالي در مقدمات هست (مغالطات غير صوري The informal fallacies)
2- علي رغم سلامت مقدمات ، صورت استدلال دچار ايراد منطقي است (مغالطات صوري The formal fallacies)
مغالطات صوري تعداشون خيلي نيست و تحت عنوان قياسها و استدلالها آورده ميشن.. ولي مغالطات غير صوري الي ماشاالله هستند و دامنه ي وسيعي دارن.. و نميشه يه ليست جامع و مانعي ارائه كرد. با رشد ذهن و دانش ، دامنه ي اين مغالطات هم هي افزوده شده و ميشه.. چرا كه گزاره هاي حاكم بر اذهان هر لحظه در صيرورت و شدن هستند... و خيلي خيزشي و نا محسوس در دنياي ذهن و زبان و حتي عينيت زندگي او اتفاقاتي ميفته كه معمولا جز توسط نگاه تيز بين و فيلسوفانه!!! رصد نميشن...
اهميت شناخت مغالطات و علل و ريشه هاشون از اين جهت هم خيلي قابل توجهه كه انسان رو در فهم سرشت استدلال درست خيلي كمك ميكنه...
شخصا فكر ميكنم آدم استدلال رو خوب نخواهد فهميد مگر اينكه از اين الگوهاي غلط انداز استدلال سر در بياره! و گردنه هاي آسيب رو در صورت دادن يك استدلال درست تشخيص بده... و سره رو از ناسره تفكيك كنه.
خب از مغالطات صوري شروع كنيم:
در مغالطات صوري اتفاقي كه ميفته خلل در صورت استدلاله... برهان غلطي شكل ميگره كه ناقض قواعد استدلال هست كه در وهله ي اول پي بردن به اين نقض قاعده يه دشواري هايي داره...
يعني تركيب صوري عناصر استدلال دچار مشكلي است كه پيوند منطقي مقدمات و نتيجه رو ميگسلاند! در واقع مقدمات ، نتيجه اي كه ظاهرا به ذهن ميرسونند رو پشتيباني نميكنند! و اصلا به صدق نتيجه مربوط نيستند... خلاصه سلامت و استحكام منطقي برهان از بين ميره...
نسبت به نوع استدلال (قياس و استقرا) هم ميشه مغالطاتو تقسيم بندي كرد كه اينم با اجازه لحاظ نميكنم و همينطور هر چي به خاطرم اومد معرفي ميكنم و ذيلش البته سعي ميكنم معرفي خوب و زود فهم و كاربردي اي ازش ارائه بدم و قلمرو وقوعش رو هم خوب با هم بررسي كنيم!
خيلخب فكر كنم كافي باشه! بهتره بريم سراغ معرفي خود اين الگوهاي معيوب!
معرفي تعدادي از مغالطات صوري در استدلال
1- مغالطه ي وضع تالي (Affirming the consequent)
اين مغالطه در قضاياي شرطي اتفاق ميفته. كه در منطق قديم بهش قياس استثنائي متصل ميگن.
ميدونيم كه در جملات شرطي مثل : (( اگر الف ، آنگاه ب )) قسمت ((اگر الف)) رو مقدم و ((آنگاه ب )) رو تالي ميگيم.
وضعيت استنتاج از اين نوع گزاره رو در شرايط مختلف ميدونيم.
ميدونيم كه در يه گزاره ي شرطي وضع مقدمه و رفع تالي فقط ميتونه چيزي رو به ما نشون بده... و در صورتهاي ديگه هيچ نتيجه ي منطقي اي نميشه گرفت و گزاره نسبت به واقعيت ساكته!
يعني تنها
1- با وضع مقدم (يعني صدقش) ميشه وضع تالي رو نتيجه گرفت...
2- و از رفع تالي (يعني كذبش) ميشه رفع مقدم رو نتيجه گرفت...
در 2 صورت ديگه ي اين نوع قياس (رفع مقدم يا وضع تالي) نميشه هيچ نتيجه اي بدست اورد... خلاصه به قول من تركيب استدلالي نسبت به كشف واقعيت جديد سكوت ميكنه!
خب! اينها كه گفتم پيش نيازهاي بحث بود . بريم سر اصل بحث:
صورت استدلال صحيح قياسي تو اين بحث اينگونه است كه:
. اگر الف آنگاه ب اگر بچه ادرار كند آنگاه لباسش خيس خواهد شد
.. الف (وضع مقدم) بچه ادرار كرده است
... پس ب (وضع تالي) پس لباس بچه خيس شده است
خب حالا اگر كسي بياد تالي رو ثابت كنه و مقدم رو نتيجه بگيره مرتكب خطاي منطقي شده. جاي كه منطق حكم به سكوت ميكنه.يعني عقلا نميشه از مقدمات نتيجه اي گرفت... و فرد لطف فرموده و از خزانه ي غيب نتيجه گرفته اند!
بيشتر بررسي كنيم :داريم ((اگر بچه ادرار كند آنگاه لباسش خيس خواهد شد))
حالا فرد بياد از اينكه لباس بچه خيسه!! نتيجه بگيره كه بچه ادرار كرده!!!....
در واقع ايشون اينطور استدلال كرده كه: (صورت مغالطه)
. اگر الف آنگاه ب . اگر بچه ادرار كند آنگاه لباسش خيس خواهد شد
.. ب (وضع تالي) .. لباس بچه خيس است
... پس الف! (وضع مقدم) ... پس بچه ادرار كرده است!!!!
واضحه كه خيس بودن لباس به تنهايي نميتونه دليل بر ادرار كردن بچه باشه!
اگر چه احتمال وقوع يافته بودنش رو تغيير ميده و بالا ميبره.
راه دفع اين مغالطه بررسي علل ممكن ديگر در وقوع تالي است.
مثلا اگر در گفتگو با فردي كه چنين اشتباهي در استنتاجش هست... علت ديگري رو در تركيب با وضع تالي قرارداده و بهش ارائه بديم به سادگي متوجه اشتباهش خواهد شد...
مثلا بگيم اتفاقا اگر بچه روي سطح خيسي نشسته باشد هم خيس خواهد شد!!
اينطوري ذهنش متوجه اشتباهي كه در يافتن ارتباط بين خيس شدن و ادراربچه داشته ، خواهد شد.
يه ريشه هايي هست كه اين مغالطه شيوع داره. ما معمولا به حسب عادت يه سري احتمالات قريب به يقين رو با نتيجه ي استنتاج منطقي كه در صورت صدق مقدمات متصف به قطعيت هستند اشتباه ميگيريم.
مثلا اون تشخيص مغالطه آميز اكثر مادرها معمولا مطابق با واقع از اب در مياد!
نفس اون نتيجه ي مغالطه آميز (وضع مقدم) محال نيست ، ممكنه ... (ديديم كه مقدمات سكوت كرده بودند چه در وضع و چه در رفع مقدم)، اما اين امكان وقتي به صورت نتيجه ي يك استدلال قياسي مطرح ميشه ... مغالطه صورت گرفته...
در چنين استدلالي اگر چه وضع تالي خنثي نيست نسبت به وضع مقدم و به گونه اي با وضعيت منطقي وضع مقدم مرتبطه .اما اين ارتباط صرفا در تغيير وضعيت احتمال وقوع مقدمه نه خود وقوع!!
در يك استدلال قياسي نتايج يقيني هستند نه ظني و احتمالي... اشتباه ما معمولا به غفلت از اين نكته برميگرده ... و گرنه سكوت قياس در مورد موضوعي به معني فقدان هر گونه احتمال و عدم جواز بررسي نيست....
منطق ميكوشد رفتار ذهن ما رو با محتوياتش صحت و سلامت ببخشه.... اولا اونها رو ماهيت شناسي كنه و دوما بر اساس ماهيتشون اونها رو در مسير ساماندهي تفكر ارزيابي كنه. يكيش همين جاي يقين و احتمال هست كه ما با قاطي پاطي كردنشون كلي مغالطه خلق كرده ايم....
مادر با كمك احتمالاتي كه از تجربه ي زندگي با اون وروجك كوچولو در ذهنش داره واقعيات رو پيش بيني ميكنه نه صرفا به مدد ارتباطات منطقي گزاره هاي قطعي و استدلال قياسي!!...
لهذا اگر چه ممكنه هميشه تشخيصش درست از كار در بياد به خاطر تسلطي كه به محيط داره ... اما احتمال خطا هم در تشخيصش وجود داره...
مشكل اينه كه ما به اتفاقي كه درذهنمون ميفته وقوف كامل نداريم... لهذا با اون برداشت احتمالي مثل ي نتيجه ي قياس يقيني برخورد ميكنيم... و اگر به سكوت قياس در مساله دقت كنيم و احتمالي بودن وضع مقدم رو از اين سكوت در يابيم... مغالطه اي اتفاق نخواهد افتاد.
نقد ياد تون نره!
ادامه دارد
گفتگويي در مورد كلام، الهيات ، فلسفه ي دين ، دين پژوهي ... و كلام جديد (1)
اجازه بديد از كلام جديد شروع كنم... اصطلاح كلام جديد رو معمولا در مورد يه سري مباحث عقلي جديد دور و ور دين استفاده ميكنند!
در مورد معناي اين اصطلاح كه تغييراتي در ادبيات جامعه ي علمي ديني ما ايجاد كرده بحث هست. و اينكه دقيقا كجاي هندسه ي علوم است!!!؟
مساله ي عمده سر ديدگاهي است كه كلام جديد رو يك دانش مستقل ميدونه.
و به نظر ميرسه بومي شده و تلفيق شده ي دو مفهوم فلسفه ي دين و دين پژوهي! رو مد نظر دارند.
اين اصطلاح اولين بار توسط شهيد مطهري در مورد مباحث جديدي استفاده شد كه در اون زمان توسط استاد در مقابله با تهاجمات تئوريك به تفكرات اسلام ، مطرح ميشدند.
بعدها اين عنوان تئوريزه شد... و يك داتنش نوپا تلقي شد. به نظرميرسه ابهامي در اين تعنين است اگر بخوايم با يك ادبيات جهاني به قضيه نگاه كنيم.
خب اجازه بديد ببينيم مباحثي كه تحت اين عنوان مطرح ميشن چيا هستند و نسبت به بقيه ي دانشها چه وضعيتي دارند.
به نظرميرسه مطالعات مربوط به دين همون ابتداي تولد تفكر در بشر بوجود اومده.
اما در اين مطالعه گاه ... دین هم ابژه و هم سوژه بوده ... و گاه بشر سوژه و دین ابژه ی معرفت بوده است!
اين مدل دوم خيلي وقت نيست متولد شده...
از وقتي كه جناب كانت از پديده ي معرفت پرسيد... طبعا دامنه ي اين پرسش به معرفت ديني هم كشيده شد... و آرام آرام يك مطالعه ي نوپديد در مورد دين خلق شد...و با عناوين فلسفه ي دين و دين پژوهي مطرح شده اند... كه برخلاف گذشته دين رو از بيرون و مثل يك پديده مطالعه ميكنند (بعدا ميگيم كه در ادبيات انديشمندان ايران قضيه فرق ميكنه)
اين نوع مطالعه و اين اصطلاحات در غرب متولد شدند... و در انتقال به دنياي ما ظاهرا يك تحول معنايي شگرفي يافته اند... نميدونم خودآگاه يا ناخودآگاه...
اصطلاح در مورد مطالعات مربوط به دين يه چند تايي داريم كه به هرحال معناي خاص خودشونو ميرسونند... و به معارفي از نوع متفاوتي اشاره دارند...
كلام ، الهيات ، فلسفه ي دين ، كلام جديد ، دين پژوهي
اينها در دنياي غرب يك معنا دارند و در دنياي ما ظاهرا معنايي ديگر!!!!
گاهي داراي معاني متضاد هستند در اين دو ادبيات...
جاي نقد و مطالعه در ساحت شناسي معارف مربوط به دين (در دين و درمورد دين) فراوانه...
ادامه دارد
تفكر نقدي يا روش نقد انديشه (رهزنان استدلال)
در فرايند تفكر و گفتگوهاي فكري و بحثهاي مختلف بر سر انديشه! مهمترين عنصر (( استدلال )) است. در اكثر ارتباطات ما كه به شكلي به تفكر و انديشه مربوط ميشه به نوعي پاي استدلال مياد وسط....
هميشه اين استدلال هايي كه در محاورات فكري ما في البداهه ظهور ميكنند! سالم و بي نقص نيستند و ممكنه از لحاظ منطقي فاقد سلامت و اعتبار لازم باشند... و يا تنها در مقام جدل و با هدف به كرسي نشوندن حرف خاصي (چه بسا ناخودآگاه ) خلق بشن!
به اين موجودات شبه استدلال و بيمار در علم منطق ميگن : مغالطه (Fallacy )
در مغالطات به نحوي از انحاء در صورت يا سيرت استدلال (چه قياس يا استقراء) خللي هست معمولا پنهان و غلط انداز كه موجب به بيراهه افتادن ذهن و انحراف از مسير تفكر صحيح ميشه... و يا طرف مقابل گفتگو رو از به نتيجه رسوندن استدلالش عاجز ميكنه!
و به طور كلي سقمي در استدلال پديد مياد. به گونه اي كه مغاير حقيقت (نه لزوما نقيض اون) به كرسي مي نشيند!
خلاصه نتيجه ي مغالطه (برخلاف استدلال) ربطي سالم و منطقي با مقدماتش نداره! اما به كيفيتي صورت و سيرت داده ميشه كه اين بي ربطي از ديد پنهان ميمونه! و ذهن به اشتباه ميفته...
البته همه ي مغالطات ممكنه در يك ديالوگ دو سويه اتفاق نيفتند... گاهي اوقات خود انسان هم در ذهن خودش ممكنه استدلالش دچار چنين نقايصي بشه... اما معمولا در يك ديالوگ و بحث دو سويه با تفكر مخالف بروز ميكنند...
يعني در واقع از اونجا كه مغالطه استدلال بيمار شده است... هر جا استدلال باشه احتمال بيماريش هم هست...
خيلي هم اپيدمي است!! چه در مونولوگ فكري فردي و چه ديالوگ جمعي!!
بحث مغالطات در منطق در واقع نوعي نقد و آسيب شناسي تفكر و استدلال هست.
در اين مورد بحث زياده ، يه سري مطالب كلي هم هست... اما من در سلسله مطالب ((رهزنان استدلال )) ازشون فاكتور ميگيرم و ميرم سراغ معرفي تعدادي مغالطه ... البته يك سري نوشته ي مجزاي ديگر هم در ارتباط با مغالطات خواهم نوشت.
داخل پرانتز:
سلام.عذر خواهي كنم دير دارم سلام ميكنم!! سعي خواهيم كرد خيلي ساده و دوستانه يه سري گفتگوي علمي!! داشته باشيم...
در مورد عنوان بحث عرض كنم خواستم يه خورده هنر بخرج بدم! البته هنوز ذهنم در مورد ‹‹ دلالت معناييش بر مفهوم مغالطه›› مشغوله!
به نظرم ميرسه يه مشكلي در اين دلالت هست.. اما فعلا دقتم افاقه نميكنه!
چيزي به ذهنتون رسيد حتما بنويسيد!
ادامه دارد
خواندني ها