تبليغاتX
از حوزه تا علميه
جمعه 17 خرداد1387

چند وقت پيش ميخواستم پستي رو بگذارم تحت عنوان ‹‹ماهيت متني قرآن›› ، وقتي داشتم مينوشتم بحث كشيد به مسايلي حول بازيگراني كه در بحث جلوه ميكردند ، و سوالاتي از اين قبيل : ارتباط دو مساله ي ‹‹ وحي ›› و ‹‹ زبان ›› چگونه است!؟ 

وحي طي چه فرايندي به موجود زباني اي منجر شده؟

فرایند انتقال پیام از خداوند به بندگان چگونه فرایندی است و ابزارهای انتقال چه نقشی دارند؟

و چون حجمش هي رو به افزايش گذاشت و شلوغ پلوغ شد و خودم با سوالات بيشتري مواجه مي شدم ، رهاش كردم...

چند وقت بعد ماجراي جنجالي دكتر سروش و قرآن پيش اومد كه فلسفي ترين مساله ي اون ماهيت وحي به نظر ميرسيد و مساله ي انتساب قرآن به خداوند.

يكي از كتابهايي كه در نمايشگاه كتاب امسال خريدم ترجمه ي يكي از آثارمهم فلسفه ي زبان يعني نظريه ي افعال گفتاري سرل بود و درش نگاه دقيقتري به زبان و عناصر زباني شده بود.

اون رو كه ميخوندم ناخودآگاه پيوندهايي رو درش ميشد استشمام كرد با برخي مسايل كلامي و اصولي بخصوص مسايل مربوط به قرآن.

همينطور داشتيم پيش ميرفتم كه در يكي از جلسات حلقه ي علمي بحث كلام الهي از ديدگاه علامه طباطبايي مطرح بود.

چيزي كه اونجا كاملا در ذهن من مشهود شد عدم توجه به وجه زباني وحي و محصول متني اون ، در مباحث كلام قديممون بود.

تا جايي كه من فهميدم علامه طباطبايي نهايتا كلام رو ‹‹ اداي اصوات و الفاظ و لغات و جملات ار حنجره به هدف بيان چيزي ›› تعريف ميكنند كه اعتباري است و بعد داشتن چنين كلام اعتباري اي رو از خداوند سلب كرده و كلام الهي رو ، عين فعل الهي مي دونند.

و بحثی نميشه که اين كلام غير اعتباري كه عين فعل است چگونه به كلامي اعتباري كه از حنجره خارج ميشه تبديل شده!؟ و اين تبديل چطوري صورت گرفته؟ آن هم بدون اينكه هيچ نقشي براي حضرت رسول ص در اين فرايند قائل باشيم!


ادامه‌‌ی مطلب
+ نوشته شده در 5:29 بعد از ظهر توسط آسیه سادات بنیادی.
پنجشنبه 12 اردیبهشت1387

يكي از شاهكارهاي خلقت ، همين پديده ي زبانه ، نعمتي كه فصل عظيمي از زندگي مارو شكل ميده و نقشهای پيچيده و بزرگي در زواياي مختلف زندگي ما بازي ميكنه...

اما همونقدر كه مثبته گاهي هم نقشهاي منفي اي هم بازي ميكنه.

از ديد اخلاق ، كنترل زبان يكي از ضرورتهاي كليدي و سخت رسيدن به فضيلتها و يه شخصيت سالم و درسته.

در فعاليتهاي خيلي ساده ي اجتماعي ، كاركردهاي جمعي افراد، مديريت فرهنگي و... به واسطه ي عناصر زباني ضعفها و كاستي هايي بوجود مياد كه اصلا هم بهشون دقت نداريم. تسلط يك انسان به موجودي به نام زبان ، شايد يكي از نيازهاي موفقيت در عرصه هاي مختلف باشه.

اما چيزي كه اساسي تر از اين به نظر ميرسه نقش زبان در فرايند انديشيدن و تفكره ، كه تمام عرصه هايد يگه ازش تاثير ميپذيرند و به نظر ميرسه كنترل نقش و كاركرد زبان در اين فرايند هم خودش ماجرايي است!

وقتي  نگاه ميكنم ميبينم خيلي از مشكلات و معضلات فكري ما زير سر مغالطات پيچيده اي ست كه ناشي از نقش آفريني نامشروع زبان در فرايند تفكر و استدلاله!

اين قضيه در انتقال و تحليل مسايل كلامي ديني ما هم به وفور قابل مشاهده است. اينكه بسياري از كاستي ها به غفلت از وجوه زباني مسايلي است كه بهشون ميپردازيم. بخصوص كه زبان مادر مفاهيم و مباحث اسلامي عربي است ، اين خودش باعث دوچندان شدن پيچيدگي حضور عناصر زباني در مسايل اسلامی برای ما فارسی زبانان ميشه.

اما متاسفانه به نظر ميرسه ، به علت مرگ چيزي از جنس توجه فلسفي در ميان ما ، دقت و ظرافت لازم برای يافتن اين تاثيرو تاثرات زباني در مسايل ، وجود نداره... و معمولا با مغالطات زباني عديده مماشات ميكنيم!

خداوند آخر عاقبت ما رو بخير بفرمايد با اين موجود پيچيده!

 

پ. ن:

خدمت دوستي بوديم از اهالي تفكيك، بحث پرتنشي داشتيم، بي نتيجه، كه زبان پابرهنه در اون ميدويد و زوزه ميكشيد!

از نقد فراموش نشود!

+ نوشته شده در 8:21 بعد از ظهر توسط آسیه سادات بنیادی.
جمعه 6 اردیبهشت1387

مرتبط ترين مفهومي كه ميشود به فعاليت فرهنگي پيدا كرد در اموزه هاي ديني ، اونطور كه بنده جستجو كردم ، مفهوم تربيت به نظر ميرسه.

چيزي كمتر از يك قرن و اندي از تولد مفهوم اصطلاحي "فرهنگ" نميگذره و يافتن مفاهيم مرتبط با اون در مكاتب سنتي اي مثل اسلام، كار دشواري است. بگذريم از اين عادت بعضي كه هر چي مردم ميگويند اينها مدعيند كه اينو اسلام 14 قرن پيش گفته بود!

"فرهنگ" از اون مفاهيمي است كه تعريفش از همون اول چالشي بوده براي خودش ، اما ميتوان گفت اين اصطلاح ناظر بر يك ماهيت كلان حاكم بر ذهن و رفتار جمعي انسانهاست و انصافا قبل از تولدش در جامعه شناسي ، مورد مطالعه و توجه كسي به اين ماهيت و شكل نبوده است.

هر چند خود اين موجود يعني فرهنگ از ابتداي زندگي جمعي بشر بوده و عناصر فرهنگي و قدرتهاي فرهنگي هم بوده اند و بازیگری داشته اند در اين عرصه ، اما مطالعه ي خود اين پديده ي انساني و مسايلش در مكاتب فكري و فرهنگي سابق به شكل امروزي اصلا مطرح نبوده. اسلام هم از اين كليت مستثناء نيست. اين ضعف هم محسوب نميشه! كاملا طبيعي است!

بهتره به جاي اين ادعاي عجيب و غريب كه همه چي از اول در اسلام بوده!!! يه كم منطقي تر و واقع بينانه تر آموزه های دينو در رابطه با این مفاهیم مستحدثه بکاویم و دين رو هم با اين مدعيات محيرالعقول به چالش نندازيم....

بگذريم...

داشتم عرض ميكردم كه نزديكترين مفهوم ديني رو كه بنده به مسايل فرهنگ ، پيدا ميكنم ، پديده ي عظيم تربيت هست.... اين مفهوم ميتونه استراتژي دين در فرايند مديريت تغيير فرهنگ رو كمي تبيين كنه.

 دين برخلاف تئوريهاي مادي ، آنچه در مواجهه با مساله ي فرهنگ در پيش ميگيره ، تربيته نه تبليغ !

مهمترين تفاوت اساسي اي كه اين دو مفهوم با هم دارند ، ماهيت انسان است درشون!

توجه به وضعيت انسان در اين دو مقوله بفرماييد!!

در يك تربيت موفق، انسان ، حركت كننده اي ست به سوي هدفي ، كه در حركتش مختار است و در اين حركت ياري ميشود و پرورشي خودانگيخته به ياري يك مربي دارد!

اما در يك تبليغ  موفق ، او گيرنده ي منفعل ((تاثير)) پيامي است كه از سوي يك فرستنده توليد ميشود و او را به وضعيتي كه فرستنده تعيين كرده است منتقل ميكند!

انسان دراين وضعيت مورد هجوم انواع پيامهاي مهاجم است تا به عنوان سياهي لشكر،ذيل منافع فرستنده اون پيامها براشون قدرت بيافريند.حالا هر فرستنده اي كه شيوه و تكنيك قوي تري داشت پيروزه!

اصلا هم مهم نيست اون مخاطب خودش كجاي كاره...

و اگه هم گاهي در معادلات مهم ميشه از اين حيثه كه فرستنده ي پيام مصره كه هدف پيام محقق بشه و ميخواد تكنيك خودش رو دقيق انتخاب كنه!!

كار نداريم كه چيزي هم كه از تربيت در ميان ما هست معمولا فاجعه اي ضد تربيتي است بيشتر تا تربيت! و نهايتا همون تحكم تبليغ هست كه همچنان تحت عنوان تربيت وجود داره! و در وضعيت سالمترش تعليمه .

به بيان ديگه از ديد دين ، آنچه در انسان در حالت خودآگاهي و اختيار وقوع ميابد ارزشمند است...

وضعيت فعال و مختار خود انسان در فرایند پذيرش برای دين و تربیت مهمه ... 

برعکس تبلیغ که اتفاقا به خلع سلاح کردن ذهن فرد فکر میکنه تا بارور کردنش و او رو تسلیم میخواد...خواه این تسلیم با مضمحل کردن اختیار وی باشه!و چه بسا بعضا تکنیکهایی برای تقلیل قوه ی اختیار وی به کار میگیره...

فعلا، تبليغ ، استراتژي و نگرش اصلي است در مواجهه با پديده ي فرهنگ در دنياي كنوني.

حتي در ميان ما مسلمونها! خلاصه ما فعالين فرهنگي و مثلا متوليان فرهنگ ، خودمون هم از پذيرنده هاي منفعل همون پيامهاي مهاجمي هستيم كه گفتم... و اصلا قاعده ي بازي رو در ما عوض كرده اند... فرستنده هاي اون پيامها!

اين قضيه در تبليغ روحانيون ما هم هست ، تفاوت تبليغ روحانيون ما با تبليغي كه عرض كردم ، به نظر میرسه فعلا تنها در اين خلاصه ميشه كه روحانيون ما مسلط به تكنيكهاي روز اين فن نيستند و در تكنيكهاي خطابه خلاصه شده اند متاسفانه!!

خطابه خودش يك شيوه ي تبليغي است نه تربيتي... شخصيت و اخلاق خود خطيب بيشتر از خطابه ش تربيتي است!!

برخي هم كه اصلا تربيت در نگاهشون يك چيز يك طرفه و تحكمي است... و همون بهتر كه به فكر تربيت هيچ بني بشري نيفتند!

خلاصه اگر بخوايم دين رو هم در مسايل فرهنگي بشماريم! در فعاليتهاي فرهنگي چيزي كه بايد حاكم باشه نگرش تربيتي است نه نگرش تبليغ!...

تبليغ و تكنيكهاي اون در مقابل تهاجم فرهنگي است كه مشروعيت و حتي ضرورت پيدا ميكنه. وگرنه در فعاليتهاي فرهنگي درون فرهنگي چيزي بجز تئوري تربيت قابل پذيرش نيست!

تك تك آدمها و اختيار و كرامتشون در دين مهمند.... و خدا براي تك تك بنده هاش ارزش عظيمي قائله.... اين ارزش عظيم با تئوري استثمارگرانه ي تبليغ سر آشتي ندارد... كه يك عده خود را حاكم بر بندگان خدا بخواهند! حتي پيامبران در دعوت حق خود اينگونه نبودند.

و به نظر ميرسد داشتن نگرش تربيتي مستلزم پرداخت بهاي نه چندان كم وزني است كه در معادلات مربوط به قدرت ،چندان به صرفه به نظر نمرسد!... برخلاف نگرش تبليغ كه كلا برخواسته از ادبيات قدرت طلبي است... 

و ما متاسفانه خداوندان توجيهيم.... و هدف رو توجيه گر هر نوع عملكردمون قرار ميديم.

مع الاسف آنچه بر ذهن فعالين فرهنگي ما چه در سطح ارگانهاي دولتي و چه تشكلهاي مردمي حكومت ميكند نگرش تبليغ و اقناع است نه نگرش تربيتي!

و الحمدلله والمنه با توجه به فقر علمی و تكنيكي بسيار محسوسي هم كه داريم (هم در مقوله تربيت و هم تبليغ) .... اصلا نتيجه بخش هم نيست فعاليتها....   اينه كه فرهنگي مسلكهاي ما (خودم هم جزوشونم) منو ياد دن كيشوت ميندازند!!!

 

مثل هميشه طولانی بود و مشوش!

از نقد فراموش نشه

+ نوشته شده در 6:3 بعد از ظهر توسط آسیه سادات بنیادی.

مدتيه در ادبيات بعضي انديشمندان حوزه ، كلمه ي تحول خيلي به چشم ميخوره!

البته بیشتر "مدیریت تحول" تا ایجاد تحول! این هم خودش نکته ای است!

و حداقل معناش اينه كه تحول امري محتوم در نظر گرفته شده!

كه البته لزوما مساوي با مشروعيت بخشي به تحول خواهي نيست! و لزوما با تحول عقد اخوت ندارد!

فعلا از بيان تفاوتهاي اساسي و مهم دو امر متغاير "تحول خواهي" و "مديريت تحول" و چالشهايي كه اين بين هست صرف نظر ميكنيم! و هر دو را لااقل همراستا در نظر ميگيريم!

يعني مثبت انديشانه تئوري مديريت تحول رو متضمن مشروعيت اصل تحولخواهي هم در نظر ميگيريم! (نيمه ي پر ليوان!)

خب اولين مساله اينه كه معلوم كنيم منظور از تحول چيست؟ و اون تحولي كه قرار است حوزه را نجات بدهد چگونه تحولي است؟در چه قلمرو هايي است؟ چه منزلهايي دارد؟

تحول چيزي خيلي وسيعتر از تغييره و شايد بشه گفت مجموعه ای از تغييرات به هم پيوسته و هدفمنده!

مهمترين چيزي كه در مورد تحولخواهی نسل جدید حوزه الان به ذهنم ميرسه اينه كه اين تحول و مجموعه ي تغييرات مربوطه لزوما بايد اولا كاملا روشن تعريف شه ، ثانيا خودجوش ، هدفمند و منظم و منضبط و مهمتر از همه خود كنترلگر باشه! و ضمن داشتن سرعت ، از درون مدیریت دقیق بشه!

و در مورد مدیریت تحول که مسولین حوزه دارند مطرح میکنند مساله اين است كه اين مديريت چگونه بايد اتفاق بيفته؟ و در وهله ي عمل چه ديالوگي با خود تحول برقرار ميكند؟ آيا صرفا يك نظم دهي به تحول خواهي نسل نو خواهد بود يا قصد كنترل آنرا دارد؟

قصد آيه ياس خوندن ندارم... اما وقتي نيگاه ميكنم ميبينم ما از پس همين تغييرات جزئي اي كه در روند روزمره ي حوزه نيازه برنميايم.. اون وقت تحول؟؟ بعد هم مديريت تحول؟؟

اولا تحول كجا بود؟؟ بعد هم مديريتش كجا؟؟

امیدوارم مثل قضیه جنبش نرم افزاری نشه!

خدا خير دانشگاهي ها رو بده كه لااقل چند تا پژوهش و اختراع و ... از خودشون نشون دادند... حوزه كه .... بجز قال و قيل در باره ي واژه ي جنبش نرم افزاري عملا اتفاق ديگه اي نيفتاد!

حالا ببينم آرمان "تحول خواهي" و یا حتی "مدیریت تحول" در حوزه ، كه حياتش رو اغاز كرده ره به كجا خواهد برد؟

آيا اصلا تحول از پس تعريف خود بر خواهد آمد؟ و بعد از اون آيا قدرت به عمل درآمدن رو خواهد يافت؟

ميتواند كميت و كيفتي براي خود تعريف كرده و مقاصدي رو برنامه ريزي كند؟

اینکه "تحول خواهي" و بخصوص "مدیریت تحول" از ساختار و تشکیلات برخیزد (كه نقطه ي مقابل خود جوشي و درون جوشي) نيز محل بحث است!

من كه به نسل جديد حوزه اميدوارم!... تحول خواهند آفريد! و اميدوارم هوشمندانه و هدفمند هم باشه!

خود آبستن تحول هستند چه تحول خواهي از مجاري رسمي حوزه اعلام شه چه نشه!! و چه از طريق اين مجاري مديريت بشه و چه نشه!!

اميدوارم اولا : تحول مورد نياز حوزه اتفاق بيفته و دوما:داراي يك مديريت خودجوش و هوشمند هم باشه!... (..... آرزو بر جوانان عيب نيست!)

حداقل اميد اين است كه نسل جديد حوزه توانسته اصل لزوم تحول رو بقبولاند! و بحث رو از اصل تحول به مديريت تحول منتقل كند!

اين خود تحولي است!

اما... ره دراز است و قدمها كوتاه!

+ نوشته شده در 9:40 قبل از ظهر توسط آسیه سادات بنیادی.
پنجشنبه 29 فروردین1387

ضربه معلم با کتاب و فوت دانش آموز تهرانی!

اگه این اتفاق توی یه کشور غربی میفتاد چه جار و جنجالی که نمیشد!

یاد یه خبر افتادم مال چند سال قبل که توی یکی از خیابان های تهران غلتکی از روی زنی رد شده بود و به شکل فجیعی کشته بودش... خبرنگار رفته بود پیش شهردار اون منطقه و حضرت آقا فرموده بودند مرگ انواع مختلفی داره اینم یه نوع مرگه دیگه!

از یکی از اساتید حوزه نقل کردند که گفته بعضی جاها توی عراق کابل های برق خونه ها همین طوری از روی خونه ها رد میشن و بعضی جاها مثل تار عنکبوت میشه صحنه این کابل ها! یه بار بچه ای رفته بوده بالای پشت بوم بازی بکنه و کشته شده بوده. ماموری برای بررسی علت مرگ سر صحنه میاد و وقتی میبینه علت مرگ رو می نویسه :مات بالقضا و القدر!

حالا باز صد رحمت به خودمون که لااقل تمام سعیمون رو می کنیم یه جوری بگیم شهید تا حداقل یه خورده خانواده آن مرحوم یا مرحومه رو آروم کرده باشیم!

+ نوشته شده در 10:58 قبل از ظهر توسط حقیقت جو.
سه شنبه 20 فروردین1387

خدمت يكي از دانشجوهاي خوش ذوق و خوشفكر و مستعد و خلاق بوديم... كه تريز رو غور كرده بود حسابي!

تريز تقريبا به معناي مهارت خلاقانه ي حل مساله است و نظريه اي خيلي جالب و جذابه در باب تفكر و فرايند ذهني حل مساله كه ناظر بر پديده ي خلاقيت هست. يعني سعي كرده خلاقيت رو برنامه ريزي كنه! چيزي كه پيش از اون به چشم معجزه و يا شانس بهش نگاه ميشده...  و به نظر ميرسيده كه خلاقيت يه چيز ذاتي و غير اكتسابي است ... خب تريز معتقده خلاقيت رو ميشه تقويت و حتي ايجاد كرد در فرد!

البته تريز خيلي گسترده است و شايد من به يك زاويه اي كه خودم علاقمندم فقط توجه كرده ام...

به هر حال خدمت اين دوست بزگوار بوديم....

ايشون نميدونست بنده طلبه ام و هميشه ميگفت كه يك آدم به شدت خلاق هستم!!! (سوء تفاهم شده بوده براشون در واقع!) وقتي فهميدند كه طلبه ام اول كه يك چند دقيقه اي همينطوري مبهوت مارو نگاه كرد و بعد گفت اصلا فكرشم نميكردم شما طلبه باشي!

بعد از كلي گفتگو سر اين تعجب غير منتظره ي ايشون ، كاشف به عمل اومد كه در ذهن ايشون نه تنها غالب طلاب اهل خلاقيت نيستند و بلكه ضد خلاقيتند.... و اين رو بي ربط به ذات دين كه بشر رو تسليم ميخواد نميدونست...

بحث لحظه به لحظه بالا گرفت و جذابتر شد....

رسيديم به رابطه ي دينداري و خلاقيت!

ايشون ميگفت دين در انسان خلاقيت رو تضعيف ميكنه! و شاهد مثالهاي زيادي هم  مياورد از تفكرات مومنين ما!

مثل هميشه اولين كاري كه بايد ميكردم اين بود كه روشن شه دين مساوي با دينداران نيست!

و البته رابطه ي انديشه هاي دين با خلاقيت هم خودش واقعا بحث جذابي است!

اولين معنا كه در دين بسيار پررنگه و در خلاقيت عكسشه ، تعبد و تسليمه!

البته من در جستجوي حدود و ثغور و ماهيت تعبدي بودم كه در دين هست و اينرسي اي كه مخل خلاقيته...

و به دنبال اينكه رابطه ي تعبد ديندارانه رو با اينرسي ضد خلاقيت كشف كنم....

در نهايت ارتباط معنادار ذاتي اي نيافتم... اين دومعنا لااقل با هم مساوي نبودند... اما در محل عمل ، تعارضاتي ظاهرا در عملكرد ذهن مذهبيون مشهوده!... ماجرای همون فاصله ی حقیقت و واقع ... و نظر و عمل!

آيا واقعا دينداري با خلاقيت اصطكاك داره؟ و با خمودگي قرابت؟

یا واقعیتهایی که اون دوستمون میگفت و درست هم بود ، مال اينه كه مذهبيون و دينداران ما چنين كاركردي از دين خلق كرده اند؟

خلاصه گفتگوي بسيار جذاب و جالبي شد براي هر دوي ما...

من هميشه به نظرم اينطور ميرسيده كه براي خلاقيت خرافه رو بايد از ذهن گرفت... و براي ستيز با خرافه اتفاقا بايد ديندار (موحد) شد!

اما مساله اي بس شلوغ و پرماجرا است معناي دينداري!!

+ نوشته شده در 4:49 بعد از ظهر توسط آسیه سادات بنیادی.
جمعه 2 فروردین1387

دو هفته ي پيش يك ماجرايي پيش اومد بين ما و شاگردان تفكيك و علاقمندان فلسفه ، قرار شد ازش بنويسم و نهايتا تحليلي در باب اخلاق علمي داشته باشم ، بنا به دلايلي منصرف شدم و خلاصه گفتم آتيش بيار معركه اي نشيم خداي نكرده!

اين شد كه دفتر ياداشتهاي در شرف زباله شدنمونو برداشتم و آخرين نوشته هاي مربوط به تفكيك رو شسته رفته تر تايپ كردم.

جديد ترين اثر تفكيكي كه همين زمستان 86 چاپ شد (الهيات الهي و الهيات بشري استاد حكيمي) مدتيه به دستم رسيده كه نسبت به كتاب مكتب تفكيك داراي انسجام بيشتري است.

در اون تلاش شده الهيات بشري نقد بشود!

شخصا معتقدم نقد ‹‹عقلانيت ديني›› كنوني در دم و دستگاه ما يك امر ضروري است. اما چگونه و با چه ابزاري؟ اين مساله است... اصولا ما ظاهرا ميخواهيم ابروي طرف رو درست كنيم ميزنيم چشمشم كور ميكنيم...بعد نيگاه ميكنيم ميبينيم با چاقو ميخواستيم ابرو درست كنيم!!

فكر ميكنم تفكيك ميكوشد عقل رو ديگر بار تعريف كند... اما تا چه حد موفق است و ايا به نقدهايش نقدهاي جدي تري وارد هست يا خير؟ نقاط قوت و ضعف تئوري تفكيك كجاهاست؟

خدا ما رو از يكسونگريها نجات بده!

 كه يا ميخوان تفكيك رو وحي منزل معرفي كنند و هر كه غير اون مي انديشه رو ملتقط و فاسد المعرفه و هركه با تفكيكه رو بنده ي خالص خداوند و پيرو راستين قرآن و اهل بيت (س)....

يا اينكه ضد عقل بنامند تفكيك و يكسر تخطئه ش كنند و چشمشون رو به روي نقدها ببندند!

ببخشيد گاهي ادم فكر ميكنه ما نميخوايم عاقل شيم! من كه موندم چرا ما نميتونيم با مخالف شادمانه گفتگو كنيم!! حالا شادمانه رو بگذريم.. چرا نميتونيم آروم گفتگو كنيم!؟

ميبخشيد شما هم بعضي بگومگوها رو بشنويد حالتون از ما وخيم تر ميشه!

خلاصه!

كتاب تازه منتشر شده ي آقاي حكيمي يعني ‹‹الهيات الهي و الهيات بشري- مدخل›› منبع تازه اي براي واكاوي مكتب تفكيك شده براي من... ما هم كه الحمدلله يك طلبه ي بي سواد!

مثل هميشه بيش از هرچيز واژه پردازيهاي استاد حكيمي توجه منو به خودش جلب ميكنه... و آرايه بندي هاي ادبي عريض و طويل و بعضا غامض!...

اول كتاب در قسمت تقديم ، سه صفحه از همين اصطلاحات و توصيفات ادبي در وصف امام صادق (ع) اومده و كتاب تقديم به اون بزرگوار شده....

اين از ترفند مذهبي اول كتاب كه حس مذهبي رو ميكوشه با خودش همراه كنه!

خب البته انسان معمولا بحثهاي علمي شو ناخودآگاه با ارزشهاش مي اميزه ، اما به نظرم ميرسه اين امر خيلي در فضاي علمي پسنديده و مفيد نيست. چنين خلق صحنه هاي ادبي و هنري رو در كتابي كه قراره زباني علمي داشته باشه و تئوري ارائه بده خيلي نميشه جز در فنون تبليغ و اقناع غير مستقيم قرار داد كه از سلامت كار ميكاهه.

اصولا جو ارزشي اي كه سعي شده در باب تفكيك خلق بشه حول انديشه هاي تفكيك واقعا گاهي به خلوص علمي صاحبان تفكيك خدشه وارد ميكنه. و نوعي سوء استفاده از عرق مذهبي به شمار ميره.

در بيان يك نظريه در حد تخصصي ، كه موضوعش حب و بغض مذهبي نيست ولو اين باشه ،نه تنها برانگيختن حس مذهبي هيچ لزومي نداره ، بلكه به نوعي عوامفريبي است!

جدا از همه ي احترامي كه به بزرگان تفكيك دارم و همچنين برخي نقدها و دغدغه هاشونو به جد معتقدم... اما انصافا از اين رنگ و لعابهاي مذهبي چسبوندن به بحثهاي علمي و درون ديني هيچ احساس خوشايندي ندارم و با روح ازادگي و مردانگي در وفاق نميبينمش.بخصوص خود تقديسي و ديگر تكفيري رايجي كه مشهوده.... 

خلاصه حتي در عناوين بحثهای كتاب ميشه تمجید بحث و اصطلاحات ادبي رو به گونه اي شاخص يافت كه گاه به مغالطه ي زباني ميشود متهم كرد استاد رو!

حكمت قرآني يا حكمت منزله!، عقل خود بنياد ديني ،  صراط ثقلين!... همه ي اين اصطلاحات كه از واژه هاي مرسوم اما با ادبيات ويژه و تبیین نشده استفاده ميكنند ، به نوعي در جو كنوني ستيزه هاي زباني اي خلق ميكنه كه گاهي جز مغالطات زباني نتيجه نميده. بخصوص در مورد عقل!

اشتراكات لفظي تشنجزا..  آدم صرع ميگيره!

بگذريم!!!

خيلي از مفاهيمي كه در كتاب مكتب تفكيك استاد بي هيچ تبييني مطرح شده ، در اين كتاب سعي شده كه تبيين شه حالا چقدر موفق شدند و چقدر متقن و دقيق تبيين شده بحثه .

بعد از بيان مدعيات تفكيك در باب خوداستقلالي معارف الهي از هر گونه تلاش ذهني بشر!!! ، اولين مفهومي كه به طور جد از ادبيات تفكيك در اين كتاب مطرح ميشه ‹‹عقل خود بنيادي ديني›› است.

استاد تلاش كردند كه عقل تفكيكي رو تبيين كنند!... عقلي كه تاجايي كه ما ميبينيم در پروسه ي معرفت صرفا گيرنده است.تفكيك معرفت رو در يك سيستم فرستنده گيرنده ، معنا ميكنه.البته اينها رو تبیین نميكنه من دارم معنای مدعا رو ميگم!

و باز هم البته بيشتر با توصيف مواجهيم تا تبيين و استدلال ، نهايت تعريفي كه از اين عقل خود بنياد ديني ميبينيم اصلا يك تبيين نيست بلكه توصيفي است به اين شكل : عقل تربيت شده در نظام وحياني!!...

خب اين عقل چيه؟؟ چگونه كار ميكنه؟ پروسه ي فعاليتش چگونه است؟؟ كجاي عالم مستقر شده؟؟ با اين خطوراتي كه در ذهن ما از جنس منطق ميشه چه نسبتي داره؟؟ با اين مدركه ي پرشر و شور بشري چه قرابتي داره؟؟ ما(بشر) چه كاره ايم اين وسط؟؟

به نظر ميرسه به مباني فلسفي دقيقتري از آنچه اكنون هست نيازمنديم! به تحديد فلسفي عقل در يافتن معرفت ديني!... اما متاسفانه تفكیك با تخطئه ي فلسفه بر اهداف خودش شوريده! و به قول معروف روي شاخه ي درخت نشسته و از بن شاخه رو داره اره ميكنه...

چيزي كه به ذهن من ميرسه اينه كه آنچه تفكيك در پي اون هست ذاتا پديده اي فلسفه است! اگر چه موضوعش قرآن و معرفت ديني است. اما نه تنها اينو انكار ميكنه بلكه حتی در نفي فلسفه هويت " اجتماعی" خودش رو تعريف كرده!

به نظرم بعید نیست نظريه اي جديد در فهم متن ديني ، توليد بشود  در همین گیر و ویر  ، چه توسط خود تفکیکیون چه مخالفانشون!

مشكل ريشه اي اينه كه دقيقا در محل فلسفيدن رد فلسفه افتاده تو دامن تفكيك .. و چيزي جز به جفنگ افتادن شاعر نتيجه نخواهد داد اين قافيه تنگ....

از اون طرف فلسفه ی اسلامی هم پاشو کرده محکم تو کفش دین! و مدعیاتی اونهم از جنس قطع داره که مستقلا راهی بر اونها نداره و نوعا توسط دین طرح شده اند!

اميد كه شوك تفكيك بتونه موجب نوزايشي در فلسفه ي ما بشود! ولو به توفيق اجباري!

 

مشوشات ذهن يك طلبه بود!

از نقد فراموش نفرماييد.

ان شاء الله سعي خواهم كرد خلاصه اي تحليلي از كتاب الهيات الهي و الهيات بشري رو در اينده بنويسم اينجا.

+ نوشته شده در 1:59 بعد از ظهر توسط آسیه سادات بنیادی.
شنبه 25 اسفند1386

جمع فلاسفه ي جوان حلقه ي حكمت دفتر تبليغات ، پنجشنبه اي كه گذشت، مقاله اي به نام "معرفتشناسي صدرايي" رو از خانم عزيزي به نقد گذاشته بودند.

هر چند فكر ميكنم خيلي جاي بحث داشت. اما كلا جالب بود.

تلاش شده بود يك كار تطبيقي باشه بين فلسفه ي صدرايي و نظريه ي شناسايي يا همون معرفتشناسي (Epistemology) ، مهمترين چالشي كه قلم نويسنده رو به تپق انداخته بود فكر ميكنم ادبيات متفاوت اين دو حوزه بود.

مسايل مربوط به تطابق وجود ذهني و حقيقت عيني قله ي اين تطبيق به شمار ميرفت.

كه با كمي مسامحه متناظر همون بررسي ميزان وثوق شناسايي است.يعني بيشتر در همين سر فصل ميتوان كمي تا قسمتي بررسي چگونگي حصول شناسايي و علم رو مربوط كرد.

به نظرم ميرسه پرسشي كه در مباحث مربوط به علم در فلسفه ي صدرايي مطرحه ، مساوي با پرسش هاي معرفتشاسي نيست اخص از اونهاست! قلمرو مشترك دارند. اما به نظرم به طور اجمال اينطور ميرسه كه رابطه ي تساوي برقرار نيست بين پرسش بنيادين هر كدوم.

صدرا به خود وجود ذهني و رابطه ش با وجود عيني كار داره اما معرفتشاسي به چيزي بيش از اين و كيفيت در موجودات ذهني و تمام آنچه به معرفت مروبط ميشود ميپردازه و مسايل متعددي رو در خودش داره ! اين دومي به نظر ميرسه كلانتر و گسترده تر و دقيقتر و خاص تر بر روي خود پديده ي معرفت متوجهه و دنبال يه جور نظام ميگرده. در حالي كه در فلسفه ي صدرايي معرفت در قالب يكي دو تا مساله مطرح شده.

لهذا اصل طرح چيزي به نام معرفتشناختي صدرايي به عنوان يك نظريه ي جامع معرفتشناختي كمي به چالش انداختن صدراست! و به نظرم بهتر بود اسمش رو ميگذاشتند معرفت در فلسفه ي صدرايي. البته شايد بررسي مباني معرفتشناختي فلسفه ي صدرا مساله ي مهم ديگه اي باشه!!

متاسفانه خانم عزيزي خيلي مستندات مقاله شونو هم دقت نكرده بودند. مثلا وقتي قراره فلسفه ي صدرا بررسي بشه و مسايل معرفتشناختي ش استخراج شه مسلما متن اصلي مورد ككنكاش بايد اثار خود ملاصدرا باشه. و ساختمان بحث رو از سيستم معرفتشناختي كمك بگيرند.

اما خب اينطور نبود. اولش رو مثل كتاب شروع كرده بودند مقدمات دانش!!! ارائه داده بودند ، در حالي كه مقاله اصولا براي خواننده تخصصي نوشته ميشه و لزومي نداره در يك مقاله ي 20 صفحه اي تخصصي،  10 صفحه ش به مباني دانشي كه بحث مربوط به اون هست پرداخته شه. و اين باعث شه كه خود بحث به نخودي در آش مقاله تبديل شه!

 

كلا جلسه ي خوبي بود ، اميدوارم شاهد خبرهاي جدي اي از اين حلقه ها باشيم!

نقد فراموش نشه

+ نوشته شده در 1:10 قبل از ظهر توسط آسیه سادات بنیادی.

وقتی گفته میشه مظلومیت ائمه طبعا بیشتر فکر آدم جلب میشه به ظلم هایی که خلفا در حقشون کردند. و البته واقعا هم باید گفت از این مظالم ولی با دقت در اینکه حقایق تاریخی رو بیان کنیم و فکر هم نکنیم با مبالغه و داستانسرایی خدمتی کردیم به ائمه.

حالا که دیگه باید از مظلومیت ائمه از دست پیروانشون بگیم. البته حرف جدیدی نیست. در زمان زندگیشون هم کم اذیت نشدند از دست مثلا پیروانشون خصوصا اهل غلو.

حالا نمی دونیم باید به کجا پناه ببریم از دست کسانی که تصور می کنند مطالب عجیب و غریبی که میگن و داستان هایی که میسرایند نه تنها عین دینه بلکه غیر از این هم دین نیست و بنابراین هر کس مخالفت کنه از دایره دینداری خارجه. پناه میبریم به خدا!

امروز مثل همیشه وقت ناهار نگاهی به تلویزیون انداختم دیدم بازم مثل همیشه یه روحانی آشنایی هستند که دارند صحبت می کنند و این روزا تقریبا هر روز این موقع می بینمشون در تلویزیون. منم که هیچ وقت اهل پیگیری این جور منابر نبودم و طبعا اسمشون رو هم نمی دونم. ولی باید معروف باشند. این ور اون ور خیلی چهره شون رو زیارت کردیم!

در حین ناهار و صحبت با دیگران بودیم. وسط صحبتمون یه دفعه دیدیم حاج آقا شروع به تعریف ماجرایی با لحنی که غم و اندوه ازش می بارید کردند. سکوت کردیم تا ببینیم چه می فرمایند و البته می دونستیم که احتمالا باید منتظر فاجعه ای باشیم!

یه بار یه آقایی از آمریکا ایمیل زده بود ...ایمیلشم هست می تونید برید ببینید(!) ...که من یه دوست ایرانی داشتم و با هم صحبت می کردیم ... یه بار ازش پرسیدم که این ایران شما چه جوریه جاهای دیدنیش چیه به کیا علاقه دارید از این جور چیزا...دوست ایرانی هم گفت که ما یه کسی داریم در ایران به نام امام رضا که مردم خیلی دوستش دارند و... از غذاشون می زنند و قناعت می کنند تا بتونند برن پابوس ایشون! ... شفا هم میدن! میگذره و این آقای آمریکایی پاهای زنش مشکل پیدا می کنه و بعد از مدتی ناچارا قرار میشه پاهای زنشون رو قطع کنند. شبی که قرار بوده صبحش پاها رو قطع کنند اون آقای آمریکایی خواب میبینه که رفته توی حرم امام رضا و از ایشون شفاعت میخواد و میگه درسته که من مسیحی ام ولی اون دوستم گفت شما شفا میدید! منم شفای زنم رو می خوام!

خلاصه به طور طبیعی فرداش هم پای ایشون خوب میشه!

ایمیلشم هست می تونید برید ببینید! آخه برادر من! به فرض که واقعا این ایمیل بوده و شما هم دیدید. روی پیشونی ایمیل نوشته بود که نویسنده اش راست میگه؟! یا از عالم غیب خبر رسیده بود که این ایمیل از آمریکا اومده؟!

بعد از نقل این ماجرا منبری بزرگوار با لحن بسیار اندوهگینی می فرمایند که

تو که به دشمنان نظر داری به ما هم نظر کن! (نقل به مضمون)

به خدا آدم می مونه چه کار کنه! به خدا آدم گیج میشه! آخه بی انصاف! کجا دیدی که ائمه مسیحیان رو دشمن خودشون بدونند؟! کجای سیره ائمه دیدی که با مسیحیان مثل دشمن برخورد کنند؟! آخه از کجا آوردی این کلمه دشمن رو!

مردمم اون پایین زار زار گریه می کردند بعد از این نقل با شکوه! به حال کی دارید گریه می کنید؟ برای کی دارید گریه می کنید؟ بدبخت تر از خودمون هم داریم؟ که سیره با شکوه ائمه جلوی چشمان ماست و این جوری آبروشون رو می بریم؟ چه جوری میشه بدتر از این هتک حرمت کرد؟ بعضیا فکر می کنند هتک حرمت یعنی مثلا فحش دادن! فحش دادن ارزش کی رو کم کرده؟ اگر خود ائمه فحش می شنیدند و این صحبت ها رو هم میشنیدند از کدوم بیشتر ناراحت میشدند؟

نمی دونم چی بگم! ای کاش اصلا سکوت کنیم اگه میخوایم این جوری صحبت کنیم!

دنبال چی هستیم از نقل این جور ماجراها؟! مسیحی ها هم دارند هندی ها هم دارند همه دارند! می خوایم چه کار کنیم؟ چی رو اثبات کنیم؟ هر جوابی که به نمونه های بقیه بدیم به خودمون هم برمیگرده! چرا باید ایمانمون رو به این جور ماجراها بند کنیم؟

در مجلسی تعریف می کردند ماجرایی رو که خلاصه اش این بود که یکی داشته در اثر مرضی نابینا میشده رفته مشهد برای شفا بعد همین که رسیده مشهد و گنبد رو دیده یا همون حوالی کور شده! خب حالا این چی رو نشون میده! البته ما زرنگ تر از این حرفاییم! حتما میگیم چشم منحرفی داشته همون بهتر که کور شده!

خجالت!

+ نوشته شده در 4:12 بعد از ظهر توسط حقیقت جو.
چهارشنبه 15 اسفند1386

اين ماجراي "از اول بوده" هم برهاني شده براي اثبات حقانيت!.. خیلی میبینیم و میشنویم.

به لحاظ منطقي اين يك مغالطه بيشتر نيست.

قدمت يك تفكر هيچ ربط منطقي اي با درستي يا نادرستي اون تفكر نداره!

ولي متاسفانه خيلي جاها چه رسما و چه غير رسمي ، چه گفته و چه ناگفته ، چه خودآگاه چه ناخودآگاه ، اين ماجرا براي خودش استدلالي است، اونهم استدلالي بس كارگر!!

همين مغالطه است كه مانع اصلاح سنتهاي نادرست ميشه و ازشون دفاع ميكنه!

واقعيت اينه كه در ذهن خيل عظيمي از مردم ، خيلي افكار تنها دليل درستي شون اينه كه از اول بودن!

در قرآن مجيد هم در بيان خداوند غالبترين برهان مخالفان توحيد رو دين آباءنا و اجدادنا ميبينيم... گويا عده ي كمي هستند كه ميتوانند به آنچه هست شك كنند. مقبول بودن با درست بودن يكي گرفته ميشه...

اينرسي فقط قانون فيزيك و اجسام نيست... گويا در دنياي انديشه نيز ماجرايي داريم با اينرسي!

اينرسي هاي مخوف كه جرثومه ي منافع قدرتهاي حاكمه را به دوش ميكشند!

قدرتهايي از جنس گزاره!

+ نوشته شده در 1:53 بعد از ظهر توسط آسیه سادات بنیادی.
دوشنبه 6 اسفند1386

خلاصه ما همچنان مشتاقيم ببينيم چگونه ميشود از فلسفه براي ساختن يك شخصيت استفاده كرد!!

سوال کلیدی تر اینکه ، از چه زمان و چگونه گزاره اي فلسفي در ذهن يك انسان بازيگر نقشي ميشود؟

تقريبا جا افتاده كه فلسفه بايد به عنوان يك رشته به طور آكادميك آموزش داده شود!

اما به نظر ميرسه بشر براي ساختن ذهنش از همان كودكي با چيزهايي زيادي از جنس فلسفه در ارتباط است. بالاخره او بايد ياد بگيره كه فكر كنه و جستجو كنه بفهمه نقد كنه خودش رو رصد كنه بيرون ازخودشو تحليل كنه... به نظر ميرسه بشه بهش كمك كرد كه اين مسيرو دقيق تر و موفقتر طي كنه!

باز من همين ديروز توي كتابفروشي امام ، كتابي ديديم با عنوان داستانهاي فلسفي براي كودكان!!... چنان شوق ورم داشت كه سريع خواستم بخرم.... حاج آقاي مسول اونجا فرمودند خانوم همون يكي مونده كه همين الان يكي تلفني خريدش!

گفتم دوباره مياريد ازش فرمودند به اين زوديها نه!! هر چي التماس كرديم كه حاج آقا اينو بديد به ما... نشد كه نشد!

همين كه اومدم خونه هر چي كتابفروشي سراغ داشتم زنگ زدم... نبود كه نبود!

به نظر ميرسه بتوان كمي ذهن شناسانه تر با كودك تعامل داشت و كمي معرفتشناسانه تر با او سخن گفت و كمي دقيقتر وي رو رصد كرد خوندش و فهميدش ... بخصوص وقايع ذهنشو! و تجربيات فلسفي براش خلق كرد!

تربيت يك ذهن و كمك به رشد اون حتما نياز به داده هاي فلسفي ، تجربه ها و تمرينهاي فلسفي ساده و كليدي داره. بخصوص مهارتهاي تفكر رو كه لااقل بايد كسب كنه يك بشر در مسير رشدش كه از كودكي شروع ميشه...

يكبار چند سال پيش اينها رو به مدرس درس تعليم و تربيت اسلامي حوزه گفتيم.

نگاه عاقل اندر سفيهي به ما نمودند و پوزخندي به ما زده و فرمودند خانم بنيادي ديگه داري خیلی بي مزه ش ميكني!

زدند زير ذق ما...

بعدها فهميدم از طرفداران پرو پا قرص حاج آقا سيدان هستند و خلاصه دشمن خوني فلسفه!

هر وقت اون كتابو گير آوردم حتما اينجا ازش خواهم نوشت.

 

نقد فراموش نشود!

+ نوشته شده در 10:3 بعد از ظهر توسط آسیه سادات بنیادی.
پنجشنبه 2 اسفند1386

حدودا دو هفته قبل خبری منتشر شد که شیخ الازهر دکتر طنطاوی با پذیرش گروهی از دانشجویان شیعه لبنانی در الازهر موافقت کرده! اتفاق مهم و جالبی بود و فکر می کنم که لازمه از ظرف شیعیان هم علاقمندی و همراهی با این جور کارها نشون داده بشه.

حالا امام جمعه نجف هم استقبال کردند از این قضیه و اعلام آمادگی کردند برای پذیرش دانشجوهای الازهر در حوزه نجف. فکر می کنم خیلی کار جالبیه و اگر این تبادلات و همراهی ها کم کم به صورت گسترده تر و تاثیرگذارتری انجام بشه مطمئنا کمک بزرگی به اتحاد مسلمانان خواهد بود.

البته فکر می کنم لازمه که این مسائل به همین اندازه محدود نماند و همه حوزه های برجسته علمی واکنش مناسب نشون بدن. متاسفانه من هنوز ندیدم در قم از آقایون و بزرگان کسی واکنشی نشون داده باشه. حتی در نجف هم فکر می کنم لازمه که از سوی مراجع هم از این قضیه استقبال بشه. نباید در حد امام جمعه بمونه این واکنش. توجه داشته باشیم که در اون طرف هم شیخ الازهر پا پیش گذاشته اند. و البته اینم در نظر داریم که آقای سیستانی کمک بسیار زیادی به وحدت و ثبات عراق کرده اند و ان شاء الله در این مورد هم شخصا حمایت کنند!

یک نکته عجیب و جالبی هم در صحبت های امام جمعه نجف بود که تشکر کردند از الازهر به خاطر تلاش برای زدن شعبه در قم! من اولین باره این مسئله رو می شنوم! خیلی جالبه و البته شخصا بعید می دونم لااقل حالا حالا ها این تلاش موفقیت آمیز باشه. دیوار بین ما برادران مسلمان همچنان کوتاه نیست!

فکر نمی کنم آقایون در قم موافقت کنند با چنین چیزی! لااقل آقایونی که پذیرفته شده تر هستند در مرکزیت حوزه بعیده با چنین چیزی موافقت کنند تا چه برسه به همراهی! ولی به هر حال کار جالبیه! هر چند از حرف نگذره!

پیوست های بی ربط:

1-منع استفاده از نام الله برای مسیحیان در مالزی! (جل المخلوق!)

2-رواج جشن طلاق در عربستان (هر چند خیلی از زنان با طلاق یا حتی مردن از دست شوهران عزیزشان خلاص میشن اما همچنان باید گفت که طلاق جشن گرفتنی نیست جدای از ذات جدایی از شریک زندگی به خاطر بدبختی های بعدی! طلاق نگیره یا نتونه بگیره یعنی تحمل یه عمر بدبختی بگیره هم که تازه شروع بدبختیه! ماجرای زن و تبعیض که ... بگذریم!)

3-سنگسار دختر 14 ساله توسط پدرش(گذشتنی نیست؟!... فعلا که هست! باور نمی کنی به دور و برت نگاه کن!)

4-پوشیدن لباس زنانه مجازات یک شرور(مظلوم اسلام ناب محمدی!)

5-زندگی بدون نانوتکنولوژی

6-فرضیه های پایان حیات انسان!

7- بنده اعلام می کنم که مفتخر به زن بودن نیستم! پس برادر شما هستم نه خواهرتان!

8- قاتلین ظاهرا همچنان در قم فراری اند و مردم هم با خبر و تا حدی نگران! البته عادی تر شده! همچنان جا برای کشف وجه تامل در پیوست مربوطه در نوشته قبلی بنده هست!(یکی نیست بگه آخه ملت غیر طلبه چه می دونند وجه تامل یعنی چی؟!)

+ نوشته شده در 7:5 بعد از ظهر توسط حقیقت جو.

شايد بزرگترين اشكالي كه به استقراء گرفته ميشه ، عدم حجیت و يقين آور نبودن آن بوده!

مساله اينه كه آيا يك وضعيت كه به دفعات تجربه شده، دوباره داراي همان آثار و ويژگيهاي قبل خواهد بود؟

اكثرا استقراء رو براي تفسير طبيعت ناكافي و ناقص دونسته و ميگن كه استقراء آدم رو به نتيجه ي مطمئني نميرسونه. و نهايتا اونو مفيد درجه اي از احتمال ميدونند.

همه ي اينها از اين بابه كه استقراء يه مشكل